شبرنگ به تاریخ؛ خاطرات حاج سیاح و ناگفته های تاریخی
آن چه در پی می آید خاطرات حاج محمد علی محلاتی معروف به حاج سیاح است که از دوران سلطنت ناصرالدین شاه در سال ۱۲۵۶ به رشته تحریر درآورد. مقایسه وضعیت مردم و انحطاط حکومت قاجار با وضعیت کنونی و همدستی شیخ و شاه در چپاول مردم و ربودن نان از سفره آنان از آن زمان تاکنون جای بسی مداقه و حیرت دارد.
حاج سیاح به خوبی تشریح می کند که در زمان ناصرالدین شاه هم این آخوندها و متشرعین متحجر بودند که بر جان و هستی مردم حکم میراندند و آنان را وادار به ترک کشور می کردند. حاج سیاح به خوبی نشان می دهد که چگونه در ۱۴۴ سال پیش هم در واپسین سالهای عمر سلطنت قاجار ملاها و حاکمان دوشادوش هم به ظلم و غارت مشغول بودند. خاطرات حاج سیاح آئینهای روشن از تاریخ ظلم و ستم در کشور ایران است:
در همین زمینه
اعدام بابک خرمدین اسطوره تاریخی ایران توسط خلیفه معتصم
خاطرات حاج سیاح از وضعیت مملکت و مردم
«… در مملکت، عدلیه و محل معین برای رجوع مظلومین و متظلمین نبود . کسی هم در این صدد نبود که رفع ظلمی نماید. بلکه تنها اسم قانون شریعت بود که ابدا اجرا نمی شد. به طوری که در تمام مملکت یک نفر جانی و مقصر طبق قانون شرع مجازات نمی شد.
از طرفی به اسم مجازات، هزاران نحو شکنجه به میل ظالم بر مظلوم جاری می شد و احقاق حق ابدا نبود. فقط عدهای از ملاها می بایست رسیدگی به تظلمات کرده احکام صادر نمایند و حکام و فراشان و داروغگان و امراء و ملاکان و پاکار و کدخدا اجراء دارند. مجریان شریک دخل حاکمان شدند و حاکمان آلت اجرای مقاصد مجریان گردیدند.
سربرآوردن آخوندها از دل استبداد شاه
اداره قضاوت و حکم، مرکز دخل بعضی علماء و اتباع و بستگان ایشان و دستجات شهود و وکلا گردیده و احکام را پول صادر کرد. اجرا که با بستگان دولت بود با ایشان شریک گردیده به موافقت یکدیگر حق را نابود و باطل را مجری نمودند. ناسخ و منسوخ رواج گرفت و یک قضیه سال ها مایه دخل حکام به کمک بعضی علما گردید.
در زمان ناصرالدین شاه اگر چه تأسیس نشده لکن رواج در زمان او شد که هر یک از سادات و ملاهای قویدست، جمعی را بدور خود گرده آورده، بالاخره با دستجات قلچماق باسم طلبه و سادات، در مملکت باجراء مقاصد پرداختند و به حقیقت ملوک طوایف از حد شماره افزون گشت. هر ایل نسبت به اتباع خود، هر امیر و صاحب منصب نسبت به زیر دستان، هر عالم معروف نسبت به سایرین، پادشاه مستقل و مستبد فرمانفرما بجان و آبرو و مال مردم گردیده، ملوک درجات پیدا کرده، بلکه به حقیقت مقام ربوبیت اخذ کردند.
دلیل مهاجرت حاج سیاح از ایران ظلم و جور بی حد و حصر بود
نهایت اینکه یک نفر ملک الملوک واقع گردیده باقی خراجی به او داده مطلق به جان زیر دستان افتادند. عجبا! اسم شریعت و اعمال بالکلیه بطرف نقیض شریعت جریان یافت. واقعا سبب حرکت من از ایران دیدن این ناملایمات و ظلمهای بی حساب فوق طاقت انسان بلکه هر حیوان بود که امثال من بدبخت رعایای فقیر بیچاره ایران دچار آنها بودند که انسان هیچ یک از آنها را به هیچ لامذهب و فاسق و بدکار روا نمیدارد.
فراش باشی یا داروغه؟
شاید کسی تصور کند که این خیلی کار است که یک نفر وطن و اقوام خود را ترک کند تا این تعدیات را که به دیگران می شود نبیند؟ خیر! خیر! اگر در خارج ایران در ملک قفقاز و هندوستان و ملک عثمانی و عربستان و اکثر نقاط دنیا این ایرانیان بیچاره و آواره را کسی به بیند که دچار چه ذلتها هستند و تحمل کرده از فراق وطن و خویشان سوخته، باز رو به به وطن نمی کنند و از ایشان بپرسد که چرا به این درجه از وطن سیر شده اید؟
یکی می گوید از دست فلان آخوند و یکی می گوید از دست فلان سید یا توپچی یا سرباز یا فراشباشی یا داروغه یا حاکم یا امیر یا مالک ده یا کدخدا یا پاکار فراری شدهام به هیچ چیز من ابقا نکرده و اگر بروم ایمن نیستم. با همه اینها این مشت گوسفند بی شبان در ممالک خارجه چه بلاها از قونسول ها و مأمورین و نواب ایران میکشند که انسان نه طاقت گفتن و نه یارای شنیدن دارد.
در هیچ مملکتی به این درجه ذلت و نکبت دامنگیر اهالی نیست، در هیچ مملکتی یک قسمت مردم به این درجه آزاد مطلق و فعال مایشاء و یک قسمت به این درجه محبوس مطلق و بنده اسیر نیستند….».







