ایران رهسپار آزادی (قسمت دوم)
در سلسله مقالاتی که از این پس تحت عنوان «ایران رهسپار آزادی» تقدیم خواهد شد، تلاش خواهیم کرد تصویری گذرا از تلاش دنبالهدار مردم ایران و پیشتازان آن برای رسیدن به آزادی و برافکندن دیکتاتوری ارائه کنیم. برای تبیین همین هدف ناچاریم تصویری گذرا از تلاش اردوگاه استبداد -چه شاه و چه شیخ- برای بقا نیز ارائه کنیم.
به شوک نفتی دهه ۵۰ رسیدیم. بطور دقیقتر این شوک از سال ۵۳ آغاز شد. ایران به عنوان دومین صادرکننده بزرگ نفت بعد از عربستان نزدیک به ۷۵ درصد عربستان و سه برابر عراق نفت تولید و صادر میکرد.
و قیمت نفت به یک باره از ۲ یا ۳ دلار به ۱۲ دلار رسید. یعنی ۴ تا ۶ برابر. در نگاه اول این یک برکت برای اقتصاد ایران بود چرا که یکباره در آمد کشور چندین برابر شده بود و باعث رونق اقتصادی در ایران میشد.

اما این طور نشد. چرا که درآمدهایی که به صورت تک پایه به سرمایههای طبیعی مثل نفت یا گاز وابسته است، اقتصادهایی را به وجود می آورند که به آن اقتصاد رانتی یا غنیمتی میگویند. چون پول و سرمایه حاصل از فروش نفت مستقیم به جیب حکومت میریخت، هرگز به منابع تولید ملی کمک نکرد و به توسعه سیاسی و اقتصادی پایایی، منجر نشد.
نظیر همین اتفاقی که همین الان در اقتصاد ایران میافتد. مگر در همین حاکمیت ولایت فقیه در آمدهای ناشی از نفت و گاز و پتروشیمی به کجا میرود؟
بیشتر بخوانید
چگونه دیکتاتوری در ایران ریشه دواند؟
پول نفت صرف چه شد؟
مسلما پول ناشی از افزایش در آمدهای نفتی به جیب مردم کوچه و بازار نمیریخت و نمیریزد. این پول مستقیما در دست قدرت حاکمه است. مگر این که یک دولت ملی بر کشور حاکم باشد که در آن صورت پول ناشی از این در آمدهای باد آورده به چرخه تولید وارد می شد. هم اکنون همه به خوبی میدانیم که در آمدهای نفتی کلان حکومت که برغم تحریم نفتی از آن برخوردار است به جای اینکه صرف نیازهای مردم شود خرج سپاه پاسداران و نیروی قدس در سوریه و یمن و عراق میشود.
در زمان شاه هم مشابه همین وضعیت بود با تفاوتهایی در نحوه هزینه کردن پول. در آمدهای نفتی کلان دهه ۵۰، از یک طرف بوروکراسی دولتی را به شدت قویتر کرد و از آن طرف دست شاه را برای ریخت و پاشهای بیشمار مثل جشن ۲۵۰۰ سال و مسافرتهای آنچنانی باز کرده بود.
یکی از کارهای دیگری که شاه میکرد، خرید سلاح بود.
طبیعتاً اینها برای مردم ایران نبود اگر هم بود برای سرکوب بود. شاه چون خودش را ژاندارم منطقه میدانست، در منطقه هم سعی میکرد که از این قدرت نظامی علیه خلقهای منطقه و در راستای اهداف خودش استفاده کند. بنابراین این پول باد آورده صرف توسعه اقتصادی و اجتماعی و دمکراتیزه شدن ساختار سیاسی کشور نشد.
دیکتاتوری شاه را اگر از همان سال ۳۲ تا انقلاب ۱۳۵۷بررسی کنیم، دارای دو دوره تاریخی است.
دو دوره دیکتاتوری پهلوی دوم
دوره اول از سال ۳۲ تا سال ۴۲ است. در این دوره دیکتاتوری عامی برقرار بوده که شاه اعمال کرده بود. نوعی اختناق کامل حاکم کرده بود و مردم هم به طور خاص طبقه متوسط از این وضعیت ناراضی بودند. شاه هم بواسطه همان پولهایی که بدستش رسیده بود اساسا فاصلهاش با مردم بیشتر شده بود. به عبارتی شاه چندان نیازی به مردم و کسب حمایتشان نداشت. به پول مالیات مردم هم زیاد نیازمند نبود. طرحهای خودش را داشت و برنامههایی که در نهایت به دیکتاتوری و اقتدار گرایی بیشتر منجر میشد.
اما دوره دوم شاه از سال ۴۲ آغاز میشود و با سقوطش در سال ۵۷ پایان میپذیرد.
شاه در دوره اول زمامداری خودش برای اینکه مثلا در دنیای غرب یک وجه ظاهرا دمکراتیک هم از خودش نشان بدهد، مثل همین انتخابات باسمهای که شیخ هم برگزار میکند، او هم چنین کاری میکرد. دو حزب هم بنام حزب ایران نوین و حزب مردم ایران بازیگران این صحنه بودند. اعضای این دو حزب تماما از دارودسته حکومت شاه بودند و به حزبهای فرمایشی معروف بودند تا مثلا بازی دمکراسی در ایران راه بیندازند. اما شاه در دوره دوم زمامداریاش دیگر این دو حزب فرمایشی را هم تحمل نکرد. حکومت خودکامه حزب بازی نمیشناسد. از همین رو میبینیم که شاه در دوره دوم دیکتاتوریاش این دو حزب را هم منحل میکند و یک حزب به نام حزب رستاخیز تشکیل میدهد.
سخنرانی ۱۱ اسفند شاه با اعلام دیکتاتوری مطلق
شاه یک سخنرانی معروفی در زمان تاسیس حزب رستاخیز کرد. محمدرضا شاه پهلوی در روز یک شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ موقع تشکیل حزب رستاخیز چنین گفت: «ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی روشن و تمیز از هم جدا بکنیم؛ کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند، و کسانی که ندارند.

به آنهایی که دارند، من امروز این پیشنهاد را میکنم که برای اینکه رودربایستی در بین نباشد، یک کسی از قیافه یک نفر خوشش میآید، یکی کسی خوشش نمیآید، برای اینکه هیچ کدام از اینها نباشد، ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را پایهگذاری میکنیم و اسمش را هم بد نیست بگذاریم، یا “رستاخیز ایران”، یا “رستاخیز ملی».
شاه در ادامه صحبتهایش خودکامگی را همانند حزب فقط حزبالله خمینی به اوج برد و گفت:
«پس فکر من این است که هر ایرانی که صف خودش را مشخص کرده و به این دسته اول و گروه اول تعلق دارد، یعنی به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و به انقلاب ششم بهمن، حتماً وارد این تشکیلات سیاسی بشود.
کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیر قانونی، یعنی به اصطلاح خودمان “تودهای”. یعنی باز به اصطلاح خودمان و با قدرت اثبات: بیوطن. او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه در دستش میگذاریم و به هر جایی که دلش میخواهد، برود».
به این ترتیب دستگاه خودکامه شاه برای جذب همه مردم به حزب رستاخیز خیز برداشت. در کارخانهها، در روستاها، در دانشگاهها و در همه جا. ساواک تلاش داشت که مردم بیشتری جذب حزب بشوند.
اما شاه یک قدرت فاقد پایگاه اجتماعی بود و اکنون تلاش داشت که از یک دیکتاتوری سیستماتیک به سمت دیکتاتوری فردی حرکت کند و این وضعیت بازهم فاصلهاش را با جامعه و همان قشر کوچکی که منافعش با سلطنت پیوند میخورد بیشتر می کرد.
به این ترتیب شاه در پایان این دوره یک اقتصاد وابسته و کمپرادوری از خود به جای گذاشت که نه متکی به مردم بود و نه منافعش به جیب مردم ایران می رفت.
ادامه دارد…








