یاد ۹ قهرمان مجاهد و فدایی گرامی باد!
۳۰فروردین ۵۴ یک روز فراموش ناشدنی در تاریخ معاصر ایران است. در این روز شاه و ساواک جنایتکارش در یک جنایت طراحی شده ۹ زندانی سیاسی فدایی و مجاهد را در تپههای اوین به گلوله بستند و تلاش کردند صحنه را فرار زندانیان جا بزنند.
عوامل رژیم پا بگور شاه در این روز طی یک جنایت برنامه ریزی شده ۹تن از زندانیان سیاسی برجسته، شامل مجاهدین خلق کاظم ذوالانوار و مصطفی جوانخوشدل و فداییان خلق، بیژن جزنی و یارانش؛ حسن ضیا ظریفی، عباس سورکی، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری، محمد چوپانزاده و احمد جلیلافشار را با چشمان بسته به تپههای اوین انتقال دادند. سپس عوامل ساواک این اسرای قهرمان را با مسلسل بهخاک و خون کشیده و بهشهادت رساندند.
چرا ساواک به طراحی قتل ناجوانمردانه روی آورد؟
همه این قهرمانان هنگام شهادت دوران محکومیت خود را در زندان میگذراندند و بعضاً چند ماه بیشتر بهپایان دوره محکومیتشان نمانده بود که بهجرم وفاداری به آرمان آزادی ملت ایران بهشهادت رسیدند. متعاقباً رژیم شاه اعلام کرد که این ۹زندانی سیاسی در حال فرار کشته شدند.
اعدام ناجوانمردانه این ۹ زندانی سیاسی در شرایطی صورت گرفت که دیکتاتوری شاه در آن مقطع با تشکیل حزب رستاخیز یعنی همان الگوی پیشین حزب فقط حزبالله و قلع و قمع کردن دیگر احزاب تلاش داشت خود را قوی جلوه بدهد و در منطقه هم شاه با همان توهمات مالیخولیایی خود را ژاندارم منطقه مینامید.
در چنین شرایطی که شاه نیاز به قدرت نمایی داشت وجود مبارزان از جان گذشته مجاهد و فدایی برای شاه یک کابوس تلقی میشد و توان دریافت ضربه از طرف انقلابیون را نداشت. بخصوص که در همان زمان یک شکنجهگر ساواک به نام زندی پور که رییس کمیته مشترک شهربانی و ساواک بود مجازات یافته بود. کمیته مشترک در آن زمان مرکز اصلی بازجویی و شکنجه مبارزان توسط ساواک و شهربانی آریامهری بود.
ثابتی، عضدی و عطاپور، بازجوهای اصلی کمیته مشترک، در پی آن بودند که کینه حیوانیشان را نشان دهند و از انقلابیون انتقام بگیرند. اما از آنجا که بهراحتی دستشان به مجاهدین و فداییان در بیرون از زندان نمیرسید، به فکر انتقام گرفتن از زندانیان قهرمان افتادند.
اعتراف یک ساواکی به نحوه کشتار زندانیان
بهمن نادریپور، معروف به تهرانی، یکی از سر شکنجهگران ساواک، در جریان محاکمهاش در سال ۱۳۵۸، به جنایت هولناک ساواک در روز ۳۰فروردین۱۳۵۴، چنین اعتراف کرد:
«… زندانیان را پیاده کرده به ردیف روی زمین نشاندند، در حالیکه دستها و چشمهایشان بسته بود. سپس رضا عطاپور فاتحانه پا پیش گذاشته و گفت: ”همانطور که شما و رفقای شما در دادگاههای انقلابی خود رهبران و همفکران ما را محکوم کرده و حکم را اجرا میکنید، ما هم شما را محکوم کرده و میخواهیم حکم را اجرا کنیم».
«جزنی و چند نفر دیگر به این عمل اعتراض کردند.اولین کسی که رگبار مسلسل را بهسوی آنها بست سرهنگ وزیری بود و از آنجا که گفتند همه باید شلیک کنند، همه شلیک کردند. من نفر چهارم یا پنجم بودم که شلیک کردم… جلیل سعدی اصفهانی، بالای سر همه رفت و تیر خلاص را شلیک کرد».
در سالگرد شهادت این ۹ قهرمان فدایی و مجاهد که یاد آور جنایت فراموشی ناپذیر شاه و شیخ علیه مبارزان این وطن است، خاطرات یکی از مبارزان آن زمان را بعد از شنیدن خبر تیرباران این فداییان و مجاهدین مرور و در این جا نقل می کنیم:
در همین زمینه
گواهی زنده یاد حسین مشارزاده از شکنجههای ساواک شاه
خاطرات یکی از همرزمان
اول اردیبهشت۱۳۵۴، خیابان شهباز تهران:
ساعت ۴ بعد از ظهر خیابان شهباز را به سمت محل قرار طی میکردم. خبر شهادت ۹ زندانی قهرمان که در روز قبل در روزنامه خوانده بودم، ذهنم را پرکرده بود. یک ساعت به زمان قرارم با مجاهد شهید فرهاد صفا باقیمانده بود. بههمین علت پیاده و آهسته به سمت محل قرار که در نزدیکی میدان ژاله (میدان شهدا) بود حرکت میکردم. به قتل رساندن ناجوانمردانه بهترین فرزندان خلق زیر عنوان ساواک ساخته فرار، آنچنان مرا تحت تأثیر قرار داده بود که فضای دلپذیر بهاری تهران و عطر انواع گلها را که از شاخههای پرپشت خوابیده برروی دیوار اغلب خانهها به مشام میرسید، احساس نمیکردم.
همهچیز عادی بهنظر میرسید؛ رفت و آمد مردم، خودروها و صدای مقطع یا ممتد بوقها؛ اما در درون من هیچ چیز عادی نبود! این فکر که اگر ساواک بخواهد همین روش جنایتکارانه را ادامه دهد، چه میشود، وجودم را آرام نمیگذاشت. بهشدت احساس نیاز میکردم که با کسی در این مورد حرف بزنم و به همین علت برای دیدار با فرهاد لحظه شماری میکردم.
میدانستم که او از زمان دانشجویی با کاظم ذوالانوار، که نامش را در میان همین ۹ شهید دیده بودم، آشنا بوده، با هم به مطالعات سیاسی رویآورده و بعد هر دو توسط مجاهد شهید عبدالرسول مشکینفام، به عضویت سازمان مجاهدین درآمده و مدتها همرزم و هم تیم یکدیگر بودهاند.
فرهاد با چهره آرام و صمیمی همیشگی از روبهرو میآمد. در چشمهایش نگاه کردم، غمی بزرگ بهصورت نوعی خستگی صورتش را پوشانده بود. اما هنگام روبهرو شدن با من، فشار دستهایش و تکانهایی که بهدستهایم داد، نشان از عزمی قاطع داشت.
در همین افکار بودم که او پیشی گرفت و گفت: «دیدی چگونه جلادها عزادارمان کردند؟» گفتم بهویژه برای تو که یک یار دیرینت را گرفتند، سختتر است. گفت: «از یکطرف خیلی عزادار شدهام، و از طرف دیگر خدا را شکر میکنم که به همین حد بسنده کردند و بهخصوص اینکه باز هم خدا مسعود را حفظ کرد. با شناختی که از کاظم دارم، میتوانم حدس بزنم که هر چه از دستش برآمده انجام داده تا به مسعود آسیبی نرسد. او برای مسعود بهعنوان عضو باقیمانده از مرکزیت سازمان، جایگاه و نقش ”استثنایی“ قائل بود و همیشه از او بهعنوان ”مسئول بزرگ“ یاد میکرد.
میدانم کاظم برای بازجویی بر سر لو رفتن احتمالی فعالیتهای داخل زندان، از سالها قبل برنامه و طرح داشته و با فکر و دقت ویژه خود، طرحی ریخته که مو لای درزش نرود. پیداست که موفق هم بوده است».







