محسن محمدی: میخوام حتی اگه یه روز هم شده آزادیمونو ببینم
جوان دلاوری بود از دیواندره که در همان روزهای شروع قیام سراسری گفت «می خواهم حتی یک روز هم شده آزاد شدن مردم از دست این حکومت ظالم رو ببینم.» این جوان مبارز، محسن محمدی بود. او رفت تا به قتل ناجوانمردانه مهسا امینی اعتراض کنه اما روز ۲۸شهریور یعنی دو روز بعد از خاکسپاری مهسا خودش هم با شلیک مزدوران خامنهای بشهادت رسید.
محسن محمدی چگونه جاودانه شد
محسن محمدی هستم، ۳۲ساله از دیواندره. دیپلم کامپیوتر داشتم و استاد ام.دی.اف (M.D.F) کار بودم. تو بچگی دف نوازی میکردم. به شادی بودن و شاد کردن مردم علاقه داشتم. جوانی مودب و مهربان که به همه احترام میذاشت. احترام من به خانواده و دیگران از کوچک و بزرگ زبانزد همه بود. آرزو داشتم که بتونم با کارم درآمدی داشته باشم و زندگی جدیدی تشکیل بدم.
روز ۲۶شهریور بعد از خاکسپاری مهسا، زندگی من هم عوض شد. من همان موقع گفتم که ما کردها مرگ مظلومانه مهسا رو از یاد نمیبریم و کینه ما از این رژیم، تاریخ انقضا نداره. دلم میخواست حتی یک روز هم شده آزاد شدن مردم از دست این رژیم ظالم رو ببینم.
۲۸شهریور، ما جوونای دیواندرهای خیابان های شهر رو تسخیر کردیم. همه جا دود و آتش بود و فریاد. نزدیک ظهر پاسدارا رو تا داخل حیاط مقرشان پس راندیم.
پاسدارا بزدلانه روی ما آتش باز کردن. من و فؤاد قدیمی تیر خوردیم. گلوله کلاشینکف به کبدم خورد. مردم منو به بیمارستان رسوندن اما من شهید شده بودم.
بله! آنروز ظهر، من بعد از مهسا امینی دومین شهید قیام مردم برای آزادی شدم.
اما مزدورای حکومتی به دروغ به خانوادهام گفتن که من هنوز زندهام. اونا منو با خودشون به سنندج بردن و این در حالی بود که خانوادهام پشت در اتاق عمل منتظر خروج من از اتاق عمل بودند.
در همین رابطه
گاهی به سرگذشت شهید قیام میلاد معروفی
حکومت از ترس واکنشهای مردم دیواندره، می خواست شبانه و مخفیانه منو دفن کنه. اما خانوادهام که خودشان رو به سنندج رسونده بودن نذاشتن که جنازهام رو ببرن و ساعت ۲بعد از نیم شب خانوادهام با حضور دوستان و همشهریام منو تو بهشت محمدی سنندج بخاک سپردند. روز بعد کاک فؤاد هم که مثل من تیر خورده بود به من پیوست.
علیرغم اینکه خانوادهام رو تهدید کردن برام بی سر و صدا اونم فقط یه روز مراسم ختم بگیرن اما اونا مردم رو سر مزار ما آوردن و با شعارهاشون با ما تجدید عهد کردن.
در آخر هم میخام از پدر و مادر سالخوردهام بگم که برای گرامیداشت یاد من غذای نذری درست کردن و بین نیازمندان تقسیم کردن. روی بستهها عکس منو زده بودن. چقدر از این کارشون خوشحال شدم. راستی با این خانوادههای قهرمان مگه میشه راه ما ادامه نداشته باشه؟ من یقین دارم که شما جوونا راه ما رو ادامه می دید و روز آزادی نزدیکه.
نگاهی به سرگذشت شهید قیام محسن محمدی






