عادل عبیات نویسنده روایتی از پارادوکسی که فریاد نمی زند اما می بلعد. او به نقش تاریخ ساز زن انقلابی پرداخته است. او مینویسد که در جغرافیای سیاست ایرانی، زن یا در قاب است یا در سایه. تصویرش یا معطر شده و به دیوار آویخته، یا گم شده در فرش قرمزی که زیر پای مردسالاران دموکراسیطلب پهن شده. اینجا دمکراسی بوی ادکلن مردانه میدهد، عطرش آشناست، اما سمیست. دمکراسیای که واژههایش را در دهان مردان جا میگذارد، و قدرت را با صدای بم ادا میکند. در این نظم واژگون، زن باید حضور داشته باشد، اما نه در رأس، بلکه در ردیف سوم، زیر سقف شیشهایای که هیچگاه نشکسته، فقط ناپدید شده است.
اما حالا نگاه کن. در دل سیستمی که همه آن را اقتدارگرا مینامند، با همهی نقدهایی که بر دوشش میگذارند، زنی ایستاده، نه در نقش حاشیه، نه بهعنوان امتیاز، نه در قاب، نه پشت شعار. که در متن ایستاده، در مرکز، در قدرت. نامش را تکرار نمیکنم چون بحث بر سر او نیست، بلکه بر سر پارادوکسیست که دهان همه را دوخته؛
پارادوکس اقتدارگرایی و دمکراسی!
بحث برسر اقتدارگراییایست که زن را به قدرت رسانده است. اما دمکراسی او را در آستانه نگاه داشته است!
ظاهرا اقتدارگرایی زنانهتر است از دمکراسی مردسالار ما!!!
گویا سیستمی که با مشت آهنین حکم میراند، جسورتر است در واگذاری قدرت به زن، از مایی که در ظاهر دمکراسیخواه و آزاداندیش هستیم اما زن را همچنان بافتی از تزئینات رسانهای میدانیم. دمکراسی ما زن را میبیند، اما به او اعتماد نمیکند. اقتدارگرایی آنها زن را نمیبیند، اما به او قدرت میدهد!
این، پارادوکس نیست. این، فضاحت تاریخی ماست. این، جغرافیای پوسیدهایست که ماها روی آن نقشهی دمکراسی میکشیم، بیآنکه بپذیریم قدرت باید واگذار شود، نه فقط نمایش داده شود.
در سالنهای کنفرانس در تبعید، زن هست. اما در تصویر، در لیست، در گوشهی کادر زومشدهی پخش زنده. اما آنگاه که نوبت تصمیمسازی است، وقتی قدرت معنا مییابد، همهی زنها به ناگهان غیب میشوند. نه با خشونت، نه با طرد، بلکه با زبان. با واژگان مهربانی که آنها را به نرمخویی، هماهنگی، میانجیگری و تعادل فرا میخوانند و ناگهان، زن دیگر رادیکال نیست. زن دیگر سیاستمدار نیست. زن دیگر رهبر نیست.
اقتدارگرایی زنمحور، پارادوکسی است که دمکراسی باید از آن بیاموزد
در مقابل، سیستمی که به اعتبار ما اقتدار را در (دی ان ای) خود حک کرده است، زن را بالا برده، نه برای زیبایی، بلکه برای فرمان، برای رهبری. آیا این اقتدارگرایی زنمحور، پارادوکسی است که دمکراسی باید از آن بیاموزد، یا زنگ خطری است که نشان میدهد دمکراسی در ایران چیزی نیست جز پوستین وارونهی مردسالاری. این همان نقد گزندهای است که در گلوی روشنفکران گیر میکند، آنان که اقتدار را تقبیح میکنند، اما در ساختارهایشان، زن را بهسادگی حذف میکنند.
اگر عدالت جنسیتی، نه یک رؤیا، که شاخصی تجربی برای سنجش دموکراسی است، پس دموکراسیِ مردسالار، بیش از دیکتاتوریِ زنمحور، باید مورد پرسش قرار گیرد.
ما با یک واژگونی مواجهایم؛ آنکه باید الگویی باشد، عقبتر ایستاده، و آنکه باید متهم باشد، در این میدان پیش افتاده. این نه غفلت، که اعترافییست به ورشکستگی فکری ما. ریاکاری جنسیتی، نه انحراف، بلکه ساختار است.
آینهای که به جای بازتاب واقعیت حقیقت را نشان میدهد
در اکثر گروههای مخالف جمهوری اسلامی، حتی آنان که از رهایی سخن میگویند، زن باید تصویر بسازد، نه استراتژی، باید لبخند باشد، نه لبخندساز. در مجاهدین، معادله وارونه شده. تصویر، استراتژی شده و زن، چهرهی قدرت. و این برای مردانی که عادت دارند از پشت میز تحلیل حکم بدهند، هولناک است. چون میفهمند که حذف زن، همیشه از سر اجبار نبود. که انتخاب بود. از سر ترس و ترجیح. این پارادوکس، آینهایست که بهجای بازتاب واقعیت، حقیقت را نشان میدهد.
در همین زمینه
زندانی سیاسی مریم اکبری منفرد؛ در آستانه فلج شدن!
زنی که نه درحاشیه در مرکز ایستاده است
ما بیش از آنکه از مجاهدین بترسیم، از آینهای که در دست دارند، وحشت داریم. چون آنچه را نمیخواهیم ببینیم، نشانمان میدهد. ما با همهی دموکراسیطلبیمان، هنوز در اعماق فرهنگ پدرسالاری شناوریم.
شاید وقت آن رسیده نه فقط نقد کنیم، بلکه به خود نگاه کنیم، به آنچه ساختهایم. به زبانی که هنوز مردانه است. به نظامهایی که زن را در خود میبلعند و در همان حال، از آزادی سخن میرانند.
و حقیقت، نه در انتخاب میان دمکراسی و اقتدارگرایی، بلکه در نقد ساختارهاییست که نام خود را هر چه بگذارند، هنوز زن را ابزار میدانند، نه فاعل قدرت.
تا زمانی که دمکراسی فقط با صدای مردانه ادا شود، و اقتدارگرایی تنها جایی باشد که زن به رأس برسد، ما نه دمکراسی داریم، نه اقتدارگرایی.
شاید باید دموکراسی را نه از زبانی مردانه، که از زبان زنی بازآفرینی کنیم که نه در حاشیه، که در مرکز ایستاده است.







