ضرورت مرزبندی نه شاه نه شیخ را در ششمین روز از قیام مردم ایران، (۲۶دی) توسط مردم دلیر کردستان، در شهر سنندج، در جریان تشییع پیکر یکی از قربانیان هواپیما، نیز دیدیم که با سردادن شعار: «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر!! » خشم و انزجار خودشان را، از رژیم آخوندی نشان دادند. ۲۶دی، همچنین چهل و یکمین سالروز فرار شاه از کشور، در جریان انقلاب ضدسلطنتی است. برای بررسی تقارن این روزها، که دانشجویان و مردم ایران، مرزبندی خودشان را، با نظامهای دیکتاتوری شاه و شیخ ترسیم میکنند، همراه هستیم با آقای عباس داوری در تلویزیون ایران آزاد که به موضوعات فوق پرداخته و به سئوالات پاسخ میدهد
عباس داوری: قبل از هر چیز به روان پاک زنان و مردانی که با مقاومت چند دههی خود در مقابل یکی از قدرتمندترین ارگان پلیسی و نظامی در کل خاورمیانه یعنی ساواک و گارد سلطنتی، چه در خیابانهای شهرهای مختلف ایران و چه در جنگل و کوه و چه در زندانها زیر شکنجههای وحشیانه، شاه را وادار کردند که از ایران فرار کند، درود میفرستم.
فراری دادن شاه یک پیروزی بسیار بزرگ مردم ایران، یعنی پایان کار سلطنت ضدخلقی در ایران بود. به دنبال فرار شاه خائن، چهار روز بعد، مردم ایران زندانیان رژیم شاه را نیز در ۳۰ دیماه 57 آزاد کردند و با آزادی زندانیان سیاسی، مشت محکمی بردهان شاه کوبیدند. چون شاه بعدا گفت یکی از بزرگترین اشتباهش این بود که زندانیان سیاسی را اعدام نکرد. بنا بر این روز ۳۰ دیماه، یعنی آزادی زندانیان سیاسی و در رأس آنها برادر مسعود و سردار خیابانی و اشرف زنان مجاهد خلق را باید به همهی مردم ایران تبریک گفت.
حال برگردیم به پاسخ سئوال شما یعنی تقارن روزهای فرار شاه با شعارهایی که دانشجویان دانشگاههای مختلف کشور در قیام خود دادن که «مرگ بر ستمگر نه شاه میخوایم نه رهبر» یا «نه تاج نه عمامه آخوند کارت تمامه».
این شعارها نشاندهنده هوشیاری و فهم عمیق مسائل سیاسی توسط جوانان شورشی است. چرا؟
از روز اول یعنی از زمان خمینی ملعون، همواره رژیم تلاش داشت که در مقابل مقاومت ایران و آلترناتیو دمکراتیک خودش، یعنی شورای ملی مقاومت یک پارازیتهایی برای مخدوش کردن چهره تابناک مقاومت ایران تولید کند. به این دلیل سران رژیم از خمینی تا خامنهای هر موقع اسم مجاهدین را میآوردند، در کنار آن اسم چیزهای موهومی که اصلا در میان مردم ایران مطرح نیست را علم کند. در قیام بسیار شکوهمند مردم ایران در آبانماه که خامنهای را زمین گیر کرد، می بینیم روز ۲۶ آبان یعنی روز دوم قیام، خامنهای میگوید: « خانواده منحوس خبیث خاندان پهلوی تا مجموعه خبیث و جنایتکار مجاهدین، اینها دارند مرتباً در فضای مجازی و در جاهای دیگر تشویق میکنند ترغیب میکنند که این شرارتها انجام بگیرد». خامنهای با حساب و کتاب تمام اسم چیز موهومی به نام «خاندان پهلوی» را با مجاهدین میآورد. مگر خودش نمیداند که این پارازیتها را وزارت بدنام اطلاعات در فضای مجازی ایجاد کرده است؟ پاسخ این حرف دجالانه و فریبکارانهی خامنهای چیست؟ پاسخ خامنهای در زمانی که شورش و قیام در اعماق جامعه است، بیانگر فرهنگ بسیار بالای سیاسی جوانان شورشی است. چهار دهه است که شعار سیاسی مردم که توسط مقاومت ایران بازگو میشود نه شاه نه شیخ است. کما این که نزدیک به سه دهه ارتجاع و استعمار تلاش داشتند که اصلاح طلب و مدره را مطرح کنند تا به همگان بگویند آلترناتیو درون رژیم است. این هم یک پارازیت بود. اما از همان ابتدای مدره بازی و جناح بازی رژیم، برادر مسعود گفته بودند که افعی کبوتر نمی زاید. این موضوع در قیام دیماه 96 به شعار اصلاح طلب اصولگرا دیگه تمامه ماجرا بالغ شد. برادر مسعود در مورد این دو بازی کثیف ارتجاع در پیام شماره ۴ خود بتاریخ ۱۶ دیماه ۹۶ میگوید: « شعار بسيار هوشيارانه قيام آفرينان، پايان ماجراي اصلاح طلب و اصول گرا را اعلام كرد و بر اين بازي ارتجاعي و استعماري نقطه پايان گذاشت… اما دشمن و همريشان و دم و دنبالچه هاي آن تا روز سرنگوني دست از مكر و نيرنگ برنميدارند. پرهيز دادن غليظ و شديد از چپٔروي و هرگونه اقدام عملي براي سرنگوني و پاسكاري سياسي بين سلطنت ديني و سلطنت موروثي همراه با شلاق كش كردن مجاهدين و شوراي ملي مقاومت ايران در همين شمار است. اما از آنجا كه به لحاظ تاريخي بازگشت به سلطنت پيشين نه در فرانسه و روسيه و نه حتي در عراق و افغانستان موضوعيت و جديت ندارد نتيجه عملي اين ترفندها در هر حال حفظ خلافت آخوندي و سلب حق حاكميت و رأي جمهور ملت ايران است» موضوع آنقدر روشن است که حتی روزنامه جمهوری رژیم نیز در تیرماه 97 نوشت: اینهایی که می آیند شعار رضا شاه روحت شاد میدهند از خود رژیم هستند که پاسداران هم حمایتشان میکنند
به این دلیل میگوییم که شعار مرگ برستمگر چه شاه باشد چه رهبر، نقطه پایانی بر این بازیهای فریبکارانهی رژیم و وزارت بدنام آن است.
این شعار(«مرگ بر ستمگر نه شاه میخوایم نه رهبر») دانشجویان علیه سلطنت موروثی و سلطنت دینی، از قضا تأکید برصورت مسئلهی انقلاب نوین ایران است. صورت مسئله حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خودش است. اما وقتی به قول برادر مسعود مکر و نیرنگ آخوندی تلاش دارد که فضای قیام و انقلاب مردم را آلوده کند، باید این دجالگریها و نیرنگهای ارتجاع و وزارت بدنام آخوندی را افشا کرد تا فضا از آلودگی به پلیدیهای دشمن پاک شود. این شعار «نه تاج نه عمامه آخوند کارت تمومه،» نه تنها موجب شقه شدن صفوف قیام کنندگان نمیشود، بلکه صفوف آنها را پاک میکند. بنابراین شعار «مرگ بر ستمگر، نه شاه میخوایم نه رهبر»، باعث جلوگیری از هدر رفتن انرژیهای موجود شورشگران نمیشود و آلترناتیو دمکراتیک این رژیم را که ناشی از ۴دهه مبارزه خونبار با این رژیم ستمگر است، برجسته میکند. برجسته شدن جایگزین دمکراتیک این رژیم باعث خونریزی کمتر از مردم ما توسط این رژیم میشود زیرا از استمرار حاکمیت آخوندها ممانعت میکند.
عباس داوری: سعی میکنم پاسخ شما را با یک نمونه بسیار حیرت آور بدهم. آقای هاشم خواستار، نمایندۀ معلمان آزادۀ ایران، که بارها و بارها توسط رژیم دستگیر و زندانی شده و الان هم بدون کمترین دلیلی او را زندانی کردهاند، در 30 تیر ۱۳۹۸ در مقالهای نوشت: «در روز 19 آبان ۹۷ که نیروهای امنیتی با فشار ملت قهرمان ایران مجبور شدند مرا از بیمارستان روانی سینا آزاد کنند، دو نفر از نیروهای امنیّتی به سراغم آمدند و از من خواستند که چون سازمان مجاهدین خلق از تو حمایت کرده اند، باید بر علیه آنها بیانیه بدهی و خط قرمز ما رهبری هم نیست بلکه سازمان مجاهدین خلق است باز پارسال در اردیبهشت ۹۷ که مأموران اطلاعات به باغم آمدند، از من پرسیدند که چرا با شاهزاده رضا پهلوی همکاری نمی کنی؟ میخواهی الآن شمارۀ موبایل شاهزاده را بگیریم که با او صحبت کنی؟ که گفتم: نه». ملاحظه میکنید. چرا سازمان مجاهدین خط قرمز رژیم است اما افسار بچه شاه دست وزارت اطلاعات است؟ این معلم زندانی تصریح می کند که «غرض از نوشتن این مقاله، حمایت و یا مخالفت با تشکیلات خاصی نیست بلکه بیان حقایق است تا هر کس بداند که در کدام اردوگاه مبارزه کرده و آیا دموکرات واقعیست یا دموکرات کوتوله …». البته آقای خواستار مدتی بعد از نوشتن این مقاله دستگیر شده و الان هم در زندان است. پس هدف رژیم از این همه سرمایه گذاری برای مخدوش کردن اذهان مردم و مخدوش کردن اردوگاه مردم است. به این وسیله رژیم میخواهد روی تنها جایگزین دمکراتیک خودش یعنی شورای ملی مقاومت را بپوشاند که البته تلاش بیهودهای است.
عباس داوری: موضعگیری در مقابل حوادث مهمی که پیش میآید، ماهیت هرجریانی را برملا میکند. مثلا در جریان تصویب قانون اساسی آخوندی، سازمان مجاهدین خلق ایران، به صراحت گفت اگر حقوق حقه مردم یعنی آزادیها وارد قانون اساسی نشود، ما به این قانون رأی نخواهیم داد و همچنانکه تاریخ شاهد است، مجاهدین رأی ندادند. در این موضع گیری، سازمان جبهه خودش را مشخص کرد. وقتی هم خمینی بطور غیرقانونی فتوا داد کسی که رأی نداده نمیتواند کاندیدای ریاست جمهوری شود، برادر مسعود پذیرفت. حال یک حادثه بسیار مهمی به وقوع پیوسته، قاسم سلیمانی، نفر دوم رژیم کشته شده و خامنهای یک ضربهی اساسی خورده است. پس هر نیروی سیاسی باید موضوع خودش را مشخص میکرد. برادر مسعود در پیام ۱۴ دیماه خود گفت: «هلاکت قاسم سلیمانی تنظیم کننده مرزهای دوست و دشمن در منطقه است. کسانی که با رژیم و قاسم سلیمانی هستند ماهیت ارتجاعی خود را برملا میکنند و نیروهای میرا و محوشونده هستند» حال سئوال این است که آیا کسی از همان جریان دست ساز وزارت اطلاعات و بطور مشخص از بچه شاه، در مورد هلاکت قاسم سلیمانی حتی یک عبارتی شنید؟ چرا؟ برای این که این فرد بارها از سپاه پاسداران حمایت کرده است. در حالی که مردم ما سپاه پاسداران را عامل کشتار صدها هزار بیگناه میدانند و شعار میدهند «بسیجی سپاهی، داعش ما شمایی»، «سپاه جنایت میکند، رهبر حمایت میکند». این حرف مردم است که ماهیت بچهی شاه را روشن می کند که دست ساز دشمن است
عباس داوری: خانواده پهلوی یک تاریخچهی بسیار خیانت باری علیه مردم و میهن ما داشتهاند. آنهم در شرایطی که بعد از انقلاب مشروطه کشور ما میتوانست در راه رشد و شکوفایی قرار بگیرد. رضا خان از همان زمان قزاقی خودش یک قزاق بیرحم و آدمکش بود. او از همان ابتدای قزاقی بسیار ضد مشروطیت و آزادیخواهی بود. با توجه به این که نتیجهی آزادیخواهی و استقلال طلبی مردم ایران مطلقا علیه استعمار انگلیس بود، یکی از ژنرالهای معروف انگلیسی بنام آیرونساید کشف کرد که رضا خان همان شخص مطلوب برای ریشه کن کردن آزادیخواهی در ایران است. ببینید پسرش محمدرضا شاه در کتابش بنام «پاسخ به تاریخ» ناخودآگاه به این موضوع اعتراف کرده و در صفحه ۲۵ آن از قول همین آیرون ساید مینویسد: «رضا خان تنها مردی است که میتواند ایران را نجات دهد!» ملاحظه میکنید در منطق استعمار، آزادیخواهی هرج و مرج است و ملت را باید با دیکتاتوری وابسته به اجنبی نجات داد و بهترین کاندید هم رضاخان قلدر است. رضا خان توسط همین استعمار آنچنان بال و پر گرفت که جنبش جنگل و سایر آزادیخواهان در نقاط مختلف کشور را سرکوب کرد او قاتل میرزا کوچکخان و هزاران آزادیخواه مبارز بود. حتی سند وزارتخارجه امریکا به تاریخ 21 مه 1953 یعنی 31 اردیبهشت 1332 نشان میدهد که محمدرضا شاه به سفارت امریکا در تهران گفته است «انگلیسیها خاندان قاجار را بیرون انداختند و پدرم را سر کار آوردند» آیا مستندتر و روشنتر از این میتوان گفت که استعمار، رضا خان را بر مردم ایران تحمیل کرد؟ که مردم ایران در استانهای مختلف را کشتار کرد.
خود محمدرضا را نیز استعمار به ایران تحمیل کرد در همان سند وزارتخارجه امریکا که اشاره کردم، محمدرضا به سفارت امریکا میگوید: «اگر انگلیسیها میخواهند که من بروم، باید فوراً بدانم تا بیسروصدا بروم» پس خانواده پهلوی در ۵۰ سال سلطنت خود در ایران، فقط برای منافع دولتهای استعماری علیه منافع مردم ایران بوده است.
رضا خان وقتی آمد یک قزاق بیشتر نبود ، اما وقتی رفت، به اندازه۲سال بودجه آن زمان کشور، یعنی ۶۸ میلیون تومان ثروت از مردم ایران غارت کرده بود. حسین مکی در تاریخ ۲۰ساله ج ۶ نوشته: «رضا خان قزاق پس از نشستن به تخت سلطنت، حدود ۴۴هزار سند از دست مردم گرفت و املاک و زمینهای روستاییان گیلان و مازندران، تنکابن و نور و بسیاری جاهای دیگر را مالک شد» برای این که این ثروت هنگفت را رضاخان داشته باشد، قرارداد استعماری نفت که با «دارسی» در زمان قاجار بسته شده بود و رو به پایان بود، برای ۶۰ سال دیگر تمدید کرد و از این طریق سرمایه جیب مردم ایران را به انگلستان بخشید.
تاریخچه پسر رضاخان یعنی محمدرضا هم در دیکتاتوری و سرکوب و ایجاد فضای خفقان بسیار روشن و واضح است. سیمای آزادی ، روز چهارشنبه 25 دیماه برنامهای داشت که مردم علیه شاه شعار که « کشتی جوانان وطن» اولین خیانت بزرگ شاه، کودتا علیه دولت قانونی، ملی و مستقل و آزادیخواه دکتر مصدق بود. در این کودتا آخوندهای مرتجع مانند کاشانی با شاه علیه حاکمیت ملی ایران، دست به یکی بودند. مثل خود خمینی. بنا بر این پاسکاری بین شاه و شیخ یک سابقه تاریخی دارد. خمینی حتی بعد از رسیدن به حاکمیت هم دست از دشمنی خود علیه دکتر محمد مصدق برنداشت. به عنوان مثال در اولین هفتههای پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی جمعیت عظیمی راهی احمدآباد شدند تا به مناسبت سالگرد درگذشت پیشوای نهضت ملی ایران نسبت به او ادای احترام کنند، خمینی مراسم یاد شده را، میتینگ راهانداختن «برای هر استخوانی» توصیف کرد.
خمینی در بیستم دیماه ۵۸ علیه ملی شدن صنعت نفت و پیشوای این حرکت پیروزمند ضداستعماری عقدهگشایی کرد و گفت: «اینها میخوان سرپوش بگذارند روی مقاصد خودشان، آن مقاصدی که برخلاف مسیر ماست با اسم یکنفری که ملی است، مسیر ما مسیر نفت نیست، نفت پیش ما مطرح نیست، ملی کردن نفت پیش ما مطرح نیست، این اشتباه است. ما اسلام را میخواهیم. اسلام که آمد، نفت هم مال خودمان میشود. مقصد ما اسلام است، مقصد ما نفت نیست. اگر یکنفر نفت را ملی کرده است، اسلام را کنار بگذارند برای او سینه بزنند»
و یا در اظهار دیگری که چند بار توسط مطبوعات حکومتی یادآوری شد گفت: «اینها که فخر میکنند بهوجود او (مصدق) او هم مسلم نبود». و از سقوط حکومت ملی او بر اثر کودتای استعمار و دربار تحت عنوان سیلی خوردن مصدق، شکرگزاری کرد.







