سهراب سپهری شاعر، نویسنده و نقاش، یکی از مشهورترین شاعران معاصر ایرانی است. سهراب سپهری متولد ۱۴ مهر۱۳۰۷ است و در اول اردیبهشت سال ۱۳۵۹ شمسی به علت ابتلا به بیماری سرطان خون در تهران درگذشت.
سهراب سپهری هنرمند جستجوگروخلاقی بود، سفرهای زیادی به غرب و شرق عالم کرد که برای او بیشتر سلوک روحی معنوی به حساب می آمد. مسافرت سال ۱۳۳۹ به ژاپن و سال ۱۳۴۰ به هند او را با فکرواندیشه بودایی و عرفان شرقی آشنا کرد. مسافرت ها آشنایی و علاقه او را به عرفان ژرف تر کرد. از این رو بن مایه های عرفان و معنویت شرقی و بودایی در اشعار او دیده می شود. او به شهرودیار و طبیعت رهای اطراف شهرخود علاقه وافری داشت به همین خاطر، توجه او به طبیعت در نقاشی و شعر او، بی ارتباط با این امر نیست. او چشم به طبیعت داشت و از هیاهوی پیرامون خود پرهیز می کرد.
بیشتر بخوانید
روز جهانی خلاقیت و نوآوری
سهراب سپهری کارهایش را در نمایشگاه های ایران و جشنواره های بین المللی به نمایش می گذاشت، اشعار سهراب به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه شده است.
«شعرهای صدای پای آب، مسافر، حجم سبز و شرق اندوه از جمله اشعار اوست»
«اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سرسوزن ذوقی
مادری دارم، بهترازبرگ درخت…»
سهراب سپهری
بخشی از زندگی نامه سهراب سپهری به قلم خودش:
در قم متولد شده ام. در قم زیاد نماندم به گلپایگان و خوانسار رفتم. بعد به سرزمین پدری ام کاشان رفتم. من کودکی رنگینی داشته ام، میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. پدرم تلگرافچی بود، خط خوبی هم داشت تار هم می نواخت، او مرا به نقاشی عادت داد، مورس را به من آموخت. ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم.
دبستان را که تمام کردم تابستان در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود شهر من رنگ نداشت، قلمم مو نداشت در شهر من موزه نبود، گالری نبود، فیلم نبود، اما خویشاوندی انسان و محیط بود. من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم.
سه سال دبیرستان سر آمد، آمدم تهران، رفتم دانشسرای مقدماتی، به شهر بزرگی آمده بودم اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا، نان سیاه می خوردیم و آهسته از حوادث سیاسی حرف میزدیم. ورزش می کردم بیشتر در بازی فوتبال بودم، دانشسرا تمام شد به کاشان برگشتم. دوران دگرگونی ها آغاز شد، خانه پدری از دست رفته بود، سال ۱۳۴۵ بود فراغت در کف بود، روی بام کاهگلی می نشستم و آمیختگی غروب را با بام های گنبدی شهر تماشا می کردم. زندگی من آرام می گذشت و حرمت خاک از کفش های ما جدایی نداشت.
فن شاعری می آموختم؛ سهراب سپهری
در اداره فرهنگ کار گرفتم، آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار می کرد رنگ تازه ای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. مشفق دست مرا گرفت و مرا به راه نوشتن کشید، الفبای شاعری را او به من آموخت. انجمن ادبی درست کردیم و شاعران شهر را گرد آوردیم، غزل بود که می ساختیم، آنچه می گفتم شعر نبود. دو دفتر از این گفته ها را سوزاندم. بعد من فن شاعری می آموختم.
هوای شاعرانه ای به من می خورد، اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه می بستم و روانه دشت میشدم. می نشستم و نبض آفتاب را روی کوه های دور می گرفتم. تابستان ۱۳۴۸ رسید، به قمصر رفتم و هوا خوش بود،کار من نقاشی بود و کوه پیمایی. با منوچهر شیبانی برخوردم و این برخورد مرا دگرگون کرد او از «وانگوگ» و نیما می گفت به زبان تاره ی شعر اشاره می کرد.
در این گشت وگذار بود که سبک هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. محیط ما دوران تحولات هنری بود، انجمن خروس جنگی بیداد می کرد و نو با کهنه می جنگید. و میان این شور و ستیزها کار من ذره ذره شکل می گرفت.
پشت دریاها شهری است
«قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دورخواهم شد ازاین خاک غریب
که درآن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدارکند…»







