شاید اگر یک سال پیش از یک ایرانی میپرسیدی آیا بنظر شما ممکن است روزی ساواکی ها سر از قبر درآورند و بخواهند دوباره بساط شلاق و شکنجه برپا کنند، با پوزخندی به بلاهت سیاسی گوینده میخندید.
اما امروز در سپهر سیاسی ایران تحولات آن چنان شتاب گرفته است که نه تنها ساواکیها سر از قبر در آوردهاند، بلکه کابل و قمه بدست گرفتند و در وسط ینگه دنیا عربده میکشند که هر که با ما نیست، خائن است!
طرفه آنکه نه تنها لمپنهای ساواکی کفنهایشان را کنار زدند و از زیر خروارها خاک فراموشی سربلند کردند، بلکه یک باره پیراهن شیک آلترناتیو! به تن کردند! و رییسشان عکسش در کنار شازده، ترسیم کننده دنیای مدرن! ایران ظاهر شد.
دوستی پرسید: این جناب شازده که به گفته خودش میخواهد از سرمایه سیاسیاش برای عبور از نظام استفاده کند و کاندیدای هیچ نقشی نیست، مگر مغز … خورده که چند تا ساواکی ثابتی و بدون ثبات! را برای نقش آفرینی دور خود بسیج کرده؟
ساواک سرمایه اصلی شازده!
گفتم: اول؛ وقتی میگوید سرمایه سیاسی من! منظورش همینهاست دیگر. مگر پدر و پدربزرگش جز این برایش سرمایه ای باقی گذاشتند؟
دوم؛ این میخواهد از نظام جمهوری اسلامی عبور بکند! یعنی قصد براندازیاش را که ندارد. خب! برای عبور از محله لاتها مگر نباید چندتا گردن کلفتتر از آنها را استخدام کرد و به خدمت گرفت؟ این پدر مرده! هم همین کار را کرده. اینها بادیگاردهایش برای عبور هستند!
سوم: خودش بعد از عبور! کاندیدای هیچ نقشی نیست، مگر این که دیگران بخواهند. این دیگران باید باشند که بخواهند دیگه. برای همین هم باید ثابتی را نبش قبر میکرد و بیرون میکشید تا چنگ و ناخنی نشان بدهد و هم باید مصرف شدگان و چلانده شدگان دستگاه ولایت فقیه را بکار میگرفت تا به جای مردمسالاری دینی! به او یاد بدهند که بگوید سلطنت انتخابی!
چهارم: به این ترتیب متوجه میشویم که باید ساواکیهای جهان متحد شوند. تا در بازار مکاره سیاست در ایران، شازده را یک رهبر جا بزنند!
دوستم گفت: حالا که این طور است و در و تخته باهم جورند پس مانعشان چیست؟ چرا من و من میکنند؟ چرا قدم جلو نمیگذارند؟ نمی شود دو قدم از آن ینگه دنیا به این سمت بیایند؟ لگدی مشتی چیزی در مسیر همان عبور کردن بخورند؟
عبید زاکانی و ساواکیها!
گفتم: عبید زاکانی را می شناسی؟
گفت: مگر ساواک او را هم گرفته بود؟
گفتم: نه. عبید زاکانی شعری دارد در توصیف چنین موجوداتی،
در همین رابطه
گواهی زنده یاد حسین مشارزاده از شکنجههای ساواک شاه
در این شعر او داستان موشهایی را نقل میکند که مدام در معرض تهاجم گربه مهاجم بودند و روزی در جلسه ائتلافی!شان تصمیم گرفتند برای اینکه از شر حملات ناگهانی گربه خلاص باشند، به پیشنهاد یکی از نخبگان نظام! زنگولهای به گردن گربه بیاویزند. همه موشها از این پیشنهاد بنبست شکن استقبال کردند و برای موش خردمندی که این پیشنهاد را داد کف زدند!
وقتی تعریف و تمجیدهای اولیه از این پیشنهاد تمام شد، این سوال برای شورای ائتلافی موشها پیش آمد که چه کسی قرار است زنگوله را گردن گربه بیاویزد؟
همه به همدیگر نگاه کردند. کسی پا پیش نگذاشت و سرانجام شورای ائتلاف، موش خردمند را مجبور کردندکه خودش قیمت پیشنهاد خودش را بدهد و زنگوله را گردن گربه بیندازد!
بعد از آن دیگر نه کسی آن موش خردمند را دید و نه کسی گربهای دید که زنگوله به گردنش آویخته باشد!
گفت: با این توصیف برای چه این ساواکیها جهان باید متحد شوند؟
گفتم: همه دعوا سر لحاف ملاست. داستان عبور و گذار و زنگوله و ائتلاف و همه چیز برای نجات ملاست و گرنه گربه که در راه خدا موش نمیگیرد.
ساواکیهای جهان این بار برای نجات آخرین نسل آخوندها بسیج شدهاند.
دوستم با ناباوری گفت: پایانش درخشان خواهد بود؛ ساواک و واواک همزمان تعیین تکلیف خواهند شد و …







