اینا دارن مملکت ما را به کجا میبرن؟
امروز موقع ناهار بود. خسته و تشنه میخواستم برای ناهار بروم. ناگهان پسربچه ۸ ساله ای جلویم سبز شد. معلوم بود زباله گرد است. لوازمش را گوشه ای گذاشته بود.
با شرم و خجالت گفت: عمو! برایم یک فلافل می خری؟!
یکباره دنیا در جلوی چشمم تیره شد.
خدایا ما داریم به کجا می رویم؟ کودکان ما توی خیابون گرسنهاند!
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: عزیزم! بله چرا که نه.
از خوشحالی داشت بال در میآورد. معلوم بود که خیلی گرسنه است.
ازش خواستم همراه من وارد رستوران شود. نگاهی به سرو وضع و لباسش کرد و گفت: عمو! منو راه نمیدن!
با تشر گفتم: غلط میکنن! بیا تو پسر منی.
با تانی و شرم پشت میز نشست.
به صاحب رستوران گفتم بهترین غذایی که داری را برای این کودک بیار با بهترین دسر!
با حق شناسی نگاه میکرد.
گفتم: پسرم! این طور نگاهم نکن. این ظلمی است که در حق همه مردم کردن. و گرنه چرا تو باید در کوچه و خیابان گرسنه بمانی و دنبال زباله گردی باشی؟
برقی در چشمانش درخشید.
صاحب رستوران با شگفتی به من و این کودک نگاه کرد. گویی برای او گرسنه ماندن کودک کار و خیابان عادی شده بود.
به یاد پسر خودم افتاد. تقریبا همسن و سال آیدین گرسنه بود.
وقتی او غذا میخورد تلاش کردم همراه با او من هم چیزی بخورم اما بغض سینهام را میفشرد. راه نفسم را بند آورده بود.
آیدین گفت: عمو! چرا گریه میکنی؟
نمیدانستم برای چی گریه میکنم. برای مملکت ویران شدهام. برای کودکان زباله گرد بی آیندهای مثل آیدین و برای گرسنگی مردمم که هر گوشهای نگاه میکنی یکی را میبینی.
اونقدر دلم برای این بچه سوخت که گریه امانم نمیداد و یه عکس ازش گرفتم.
آخه چرا توی کشور ما با این همه ثروت یه بچه ۸ ساله باید گشنه بمونه؟ خدایا بکی باید بگم؟
معمولا هفتهای یکی دوبار پیش میاد که به بچهها کمک میکنم ولی این یکی خیلی معصوم بود.
جیگرم کباب شد ۱۰۰هزارم دادم واسه فرداش بره غذا بخوره!
زباله گردی کودکان فاجعهی ملی
از اون زمان لحظهای این بچه از ذهنم دور نمیشه. به عکس این بچه نگاه کن. خدایا! مثل یک دسته گل میمونه این بچه اونم تو این جامعه اونم تو این موقعیت شهرتهران میخواد چی بشه؟
خدایا قربون عظمتت برم اگه قرار بود اینجوری آزارش بدی چرا خلقش کردی؟ واقعا از نگاه به این بچه بهم ریختهام.
آیدین میگفت: باباش فوت کرده! میگفت داداشم بزرگه، سرکار میره اما رگ غیرتش اجازه نمیده مادر هم بره سرکار. آخه مادرم سالها کار کرده… منم میام زباله گردی شاید کمک کار داداشم باشم…
با خودم میگویم؛ خدا لعنت کنه خامنه ای رو. از آیدین پرسیدم از صبح چی خوردی؟ گفت: صبح یدونه کیک برام خریدن خوردم. دیگه هیچی نداشتم…
خدا اینم همسن پسر خودمه چطور از صبح گشنه مونده بود…
در همان حال همسرم زنگ زد. از صدام فهمید گریه کردم. ترسید. گفتم چیزی نیست. بعدا بهت میگم.
آخه! کشور ما که بنگلادش و نپال نیست.
ما کلی ثروت داریم چرا باید همچین چیزی رو ببینیم که باعث بشه یه هفته از لحاظ روحی داغون بشیم.
الانم که در مسیر خونه دارم به عکس آیدین نگاه میکنم.
خب! فردا با اون پول من غذا بخوره. پس فردا چیکار میکنه؟ پسین فردا چیکار میکنه؟
در همون حالی که دارم به عکس آیدین زباله گرد نگاه میکنم. کودک دیگری کنار پیاده رو بساطش را پهن کرده. آقا واکسی! واکس بزنم ارزون؟ بخدا واکس میخواد کفشات! و من دیگر طاقت شنیدن ندارم…







