دوشنبه, ۲۷ مهر, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

خانم لبخند!( روایت یک داستان واقعی)

۲۴ بهمن, ۱۴۰۱
خانم لبخند
Share on TwitterShare on Facebook

برگرفته از یک سرگذشت واقعی


هوا سرد سرد بود. فاطمه تازه از مدرسه برگشت. گونه‌هایش از سرما سرخ شده بود.لبخند بر لبانش خشکیده بود. باد سردی كه می‌وزید، گویی گونه‌های فاطمه را نشان كرده بود.
خسته بنظر می‌رسید.
كیف پاره و وصله پینه‌ایش كه پر از كتاب و دفتر بود را به داخل اتاق پرتاب كرد.

 كف كفشش سوراخ شده بود و از باران شب قبل كه باریده بود بی‌نصیب نمانده، جورابهایش خیس شده بود. این باعث سردی و بی‌حسی در كف پایش شده بود.
پدر فاطمه سالها پیش وقتی او دو ساله بود در یك تصادف رانندگی كشته می‌شود و مادرش نقش پدر و هم مادر او را دارد.
احساس عجیبی داشت. گویی اتفاق بدی در شرف تكوین است.

فاطمه:
مادر، مادر.
كسی جوابی نداد.

دنبال غذا بود، چیزی پیدا نكرد، بجز مقداری سیب زمینی پخته شده كه چین و چروكهای روی آنها نشان از بیات بودن آن می‌داد.
چاره‌یی نبود، دو، سه، سیب زمینی را پوست كند و كمی نمك زد و آهسته آهسته خورد.
اصلاً حوصله كاری ر ا نداشت!

موهای دم اسبی فاطمه

او كلاس دوم بود، درس‌خوان، همیشه خندان و لبخند بر لب، زبر و زرنگ، به نظر بزرگتر می‌نمود، همیشه به مادرش می‌گفت:
مادرجون موهامو دمب اسبی درست كن.
مادر، كی برام ساندویج می‌خری، كفشام پاره شده!
و…

مادرش هم با تبسمی بر لب، در حد مقدوراتش خواسته‌های دخترش را اجابت می‌كرد.
مادر فاطمه، روزها لباسهای همسایه‌ها را می‌شست، دستها و پاهایش درد می‌كرد، شبها، درد پاهایش اوج می‌گرفت. بخاطر فاطمه سعی می‌كرد درد را در خود خفه كند و سر و صدایی نكند. بعضی روز‌ها، غذای مانده همسایه‌ها را می‌آورد.
روز بروز وضعیت جسمی صغری خانم، مادر فاطمه بدتر می‌شد، نمی‌توانست كار كند.
چند روز بود صغری خانم تو خودش بود، همه چیزش فاطمه بود و از این كه نمی‌توانست كاری برای او بكند سخت نگران بود.

قابلمه روی گاز

یك روز كه فاطمه مدرسه نداشت، سراغ مادرش را گرفت.
مادر، مادر، نون نداریم، من گشنه‌ام.

صغری خانم با این كه صدای فاطمه را شنیده بود جوابی نداد، در اتاق مجاور بود، گریه‌اش گرفته بود، خجالت می‌كشید از اتاق بیرون بیاید و چشمش به فاطمه بیفتد.
صغری خانم می‌دانست خیلی‌ها چشم بد به فاطمه دوخته‌اند.

مدتها بود كه فاطمه را به حمام نبرده بود، با گرم كردن یك قابلمه آب مسئله حمام او را ناچاراً حل می‌كرد.
فاطمه دید، قابلمه روی گازه، فهمید حتماً باید با مادرش جایی بروند!.

صغری خانم ناراحت بود، دستاش می‌لرزید، شب قبل نتوانسته بود بخوابد، همه‌اش در رابطه با آینده فاطمه بود …
صغری خانم: بیا فاطمه، امروز كار زیادی داریم، بیا عزیزم می‌خوام ترا به میهمونی ببرم كه تا بحال ندیده‌ای!.

فاطمه: كدوم میهمونی، الان صبحه، چرا عجله می‌كنی!.
بنشین رو همین سنگ تا برم آب داغو بیارم.

لباس گل منگولی برای فاطمه

هوا سرد بود. فاطمه تسلیم مادر شده بود. چند  دقیقه طول كشید كه مادرش گفت:
ماشاءالله، دختر قشنگم، مثل عروس شده، ماشاءالله.
فاطمه با این كه از سرما می‌لرزید سرش را از خجالت پائین انداخته بود.

صغری خانم: برو عزیزم تو اتاق سرما نخوری. یه چای برای خودت بریز، من الان بر می‌گردم.
فاطمه جلو آئینه ایستاد، خودش را ورانداز كرد، با خود گفت: حرفای مادر امروز طور دیگه‌ایه!.

صغری خانم آمد، یك لباس نو كه گُلهای قرمز بزرگ با برگ‌های كشیده سبز نمایان بود را آورد.
بیا عزیزم، بیا، این لباسو كه بپوشی مثل ملكه صبا خوشگل میشی.

فاطمه چنین لباس زیبایی را تا بحال نپوشیده بود، با خودش نجوا می‌كرد، كدوم میهمونی، میهمونی تو صبح زود، چرا مادر این طوریه؟ دستاش می‌لرزه، نگرانه!.
صغری خانم: بیا عزیزم موهاتو دمب اسبی بكنم، همان طوری كه دوست داری.
فاطمه دوست نداشت، ولی نمی‌خواست مادرش ناراحت بشه، قبول كرد.

میهمانی با مادر

دو نفر مات و مبهوت بودند، از آئینه هر یك دیگری را مد نظر قرار داده بود، زیر چشمی بهم نگاه می‌كردند، همه چیز صامت.
فاطمه در اوج بی‌گناهی و صغری خانم در اندیشه پرداخت و كمك به فاطمه، اما از جیب و زندگی و آینده فاطمه.

صغری خانم: تمام شد عزیزم، حالا بریم.
فاطمه: مادر من دوست ندارم برم میهمونی، مشقام مونده، ناراحت نباش، گشنه نیستم!.

صغری خانم: نمیشه، دعوت مردمو رد كنیم!.
وقتی كه فاطمه پا در سنگفرش كوچه گذاشت، احساس ترس سراپای وجودش را گرفت.
مادر من دوست ندارم بیام، آخه بزور مرا كجا می‌بری؟

صغری خانم، حرف نمی‌زد به فاطمه هم نگاه نمی‌كرد، فقط دستش را می‌كشید تا شتاب بیشتری بخود بگیرد.
از پس چند كوچه عبور كردند به یك خیابانی رسیدند كه ساختمان‌های بزرگی در دو طرف وجود داشت. شاخه‌های درختان تنومند خیابان از باد سردی كه می‌وزید تكان می‌خورند، خیابان خلوت بود و هر از گاهی خودرو مدل بالایی در حركت بود. اینجا شمال شهر تهران بود.

فاطمه خسته شده بود.
مادر! كی می‌رسیم؟
رسیدیم. نزدیك شدیم.
به در یك خانه چند طبقه رسیدند.

معصومیت پژمرده شده

صغری خانم، قیافه‌اش در هم بود. دزدکی نگاهی چهره معصوم دخترش داشت.
فاطمه ساكت بود، اما در درونش غوغایی بود…
زنگ زدند.
صدای مرد سالخورده‌ای از آن طرف درآمد: كیه
صغری. صغری!
چند لحظه گذشت، در باز شد.
مردی سالخورده، لاغر با موهای ریخته شد، صورت آبله‌گون، با سبیل‌های نازك، چشم‌های كوچك قرمز، پشت خمیده در را باز كرد.
بفرمائید.
صغری خانم، فاطمه سلام كن.

آقای مرشدی

فاطمه سر بزیر: سلام
آقای مرشدی از ملاكین مشهور بود كه حالا خانه نشین شده بود.
روزگاری نه چندان دور، بخش بزرگی از زمین‌های كرج از آن مال او بود. با آمدن خمینی زمین‌هایش را از او گرفتند. بچه‌هایش در آمریکا بودند و خودش همینجا.
آقای مرشدی در راه رفتن مشكل داشت، با عصا حركت می‌كرد.
اما علیرغم سالخوردگیش، كه دور و بر 70سالگی می‌نمود، لباسهای مرتب، اطو كشیده مشکی، كفشهای قرمز نوك‌تیز كه برق می‌زد.
چرا مادر مرا اینجا آورد!.
چقدر این آقاهه، نگاه‌های بدی می‌كنه!.
مادرم چی به این آقا میگه!.

 همه چیز در پرده‌ای از ابهام بود، ترسیده بود.
آقای مرشدی با مادرش كه در دستش، سینی چای و مواد صبحانه بود برگشتند.
صغری خانم سینی را جلو فاطمه گذاشت.
خجالت نكش عزیزم این آقای مرشدی آدم بسیار خوبیه،
بخور، ننه جون!
فاطمه: من دوست ندارم، بریم تو خونه خودمان، مشقام مونده.

من می ترسم!

باشه می‌ریم. هنوز میهمونی تمام نشده، باشه.
بیا عزیزم برو با آقای مرشدی تو اتاقش چند تا سئوال داره و…
تو هم میایی!.
نه ، مادر
برو دیگه!.
من می‌ترسم مادر.
نترس جونم من اینجا می‌نشینم تا تو برگردی!.
باشه مادر به خاطر تو و…
فاطمه با چشمانی اشكبار قدم در راهرویی بزرگ گذاشت.

پیر مرد چشمانش خونین شده بود. خنده مزورانه‌ای كرد، چند دندان كرم خورده‌اش كه كج و كوله بود نمایان شد.
بیا بریم فاطمه جون یك هدیه خوبی برات دارم!.
دوست داری اینجا بمونی، من ترا به بهترین مدرسه‌ها می‌فرستم، مادرت هم اینجا بمونه!.
فاطمه فهمید، چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد.
مادر بیا مرا نجات بده از این پیرمرد می‌ترسم.
صغری خانم صدای فاطمه را می‌شنید. بغضش ترکید.
با خود نجوا می‌كرد، آخر مجبورم عزیزم، تو باید فدای ما بشی!

مرا فروختی؟

ساعتی بعد فاطمه با صورتی كبود، چشمانی گریان برگشت.

صغری خانم: اومدی عزیزم.
فاطمه رو به مادرش كرد و گفت: تو مرا برای پول فروختی؟!
پس تو دشمن من بودی و خبر نداشتیم، كدوم مادر دخترشو این طوری می‌فروشه، آخه من هنوز بچه‌ام.
صغری خانم با چند اسكناسی كه گرفته بود با آقای مرشدی خداحافظی كرد.

آقای مرشدی: اینجا خونه خودتونه. بیائید. فاطمه را هم بیاورید تا گپی بزنیم.
از خانه خارج شدند، هوا سرد بود باد تندی می‌وزید. فاطمه از همه احساس ترحم می‌خواست. دیگر به مادرش نگاه نکرد.

وداع با کودکی

مادرش دیگر عجله‌یی برای برگشتن نداشت.
فاطمه دلش برای مدرسه می‌طپید. از این كه شاید دیگر نتواند به مدرسه برود و با دوستانش درس بخواند، و بازی كند از دهنش بارها می‌گذشت.
آخر چرا سرنوشت مرا این طور نوشتند؟
به نزدیك ساندویج فروشی رسیدند.

صغری خانم: بیا عزیزم بریم ساندویج بخریم.
نه مادر! من سیرم. دیگر لبخند نوجوانی از صورت فاطمه رفته بود. او یک باره پیر شده بود.

به خانه رسیدند.
بدون این كه كلامی صحبت كنند، فاطمه كیفش را باز كرد، همه كتابهایش را دور ریخت، گویی دیگر می‌دانست که از فردا نان‌آور! خانواده اوست.
صغری خانم با لیوان چای آمد. پهلوی فاطمه نشست. بیا چای بخور گرمت بشه.
صورت فاطمه را نوازش كرد و با گریه گفت: عزیزم مرا ببخش، مجبور شدم، مجبور، تو مادر نبودی كه بفهمی گشنگی بچه، یعنی چی!
چاره‌یی نداشتم!.

فاطمه: چطور چاره‌یی نداشتی! تو مرا فروختی، و آیا فكر می‌كنی مرا خوشحال می‌كنی!، با پول كاسبی‌ای كه من بایستی بكنم، یعنی خودم را بفروشم.
مگه تو اینو نمی‌خوایی! تو به آرزویت رسیدی، ولی مرا بدبخت كردی.

از فردا دیگر صغری خانم برای شستن لباسهای مردم و همسایه‌ها نرفت
فاطمه با همه علایقش و با درس و مدرسه وداع كرد.
صغری خانم، فاطمه را به خانه‌های پولدارها می‌برد و در برگشت چند اسكناس كثیف را به خانه می‌آورد.
كسی دیگر خنده این دختر زیبا را ندید.
وضعیت غذا و لباس عوض شده بود.
بعد از چند هفته، دیگر فاطمه تنهایی برای كار! بیرون می‌رفت

بعد از مدتی، اهالی محل فهمیدند كه روزا فاطمه كجا می‌رود.
آنقدر همسایه‌ها حرف‌های بدی به آنها زدند كه مجبور شدند، خانه‌شان را عوض كنند و جای دور و بهتری بروند.

لبخند خانم

دو سالی گذشت، فاطمه بزرگ شده بود.
یكروز كه فاطمه به خانه‌شان برگشت، با جسد بی‌جان مادرش مواجه می‌شود.
همسایه‌ها كمك کردند و او را دفن کردند.
دیگر در این دنیا، فاطمه كسی را نداشت.
فاطمه نمی‌توانست خودش را قانع كند كه دارد با عزت و شرف زندگی می‌كند!
تا در یك روز بارانی سر صبح خانه‌اش را ترك كرد و به بالای پلی رفت و خودش را پرت كرد و در دم جان سپرد.

دو روز بعد یادداشتی در یك كاغذ مچاله شده در خانه‌اش پیدا كردند. روی آن چنین نوشته بود: «كسی مقصر در خودكشی من نبوده، این گونه مردن را خودم انتخاب كردم. از وقتی این عمامه داران پست و فرومایه آمدند ما را بدبخت كردند. ما از آن روز موجود دست دوم شدیم. فاطمه».
دور و بر جسد بی‌جان فاطمه چند زن و مرد با لباس‌های ژولیده گریه می‌كردند. آنها او را خوب می‌شناختند. از نظر آنها او مهندسی بود که همه پولش را جمع می‌کرد و برای کارتون‌خواب‌ها غذا و پوشاک تهیه می‌کرد!

مرد میانسال ژولیده‌یی گفت: لبخند خانم! چرا ما را تنها گذاشتی!.
آمبولانس سر رسید. دخترک ژنده پوشی فریاد می‌زد: لبخند خانم! را دارند می‌برند… دارند می‌برند…

چشم باز لیلا (داستان کوتاه)

ما را در توئیتر ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: داستان
TweetShare

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توصیه سردبیر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!
فراسوی خبر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!

۲۰ مهر, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

۱۹ مهر, ۱۴۰۵

ایران فردای تغییر؛ پرسش سخت‌تر از رفتن یک حکومت چیست؟

۲۴ مهر, ۱۴۰۵
چرا پزشکان طبابت را ترک می‌کنند؟

چرا پزشکان طبابت را ترک می‌کنند؟

۲۱ مهر, ۱۴۰۵
زنده؛ حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

۲۰ مهر, ۱۴۰۵
رژیم ایران کدام مسیر را برای مرگ انتخاب خواهد کرد؟

رژیم ایران کدام مسیر را برای مرگ انتخاب خواهد کرد؟

۲۲ مهر, ۱۴۰۵
محاکمه مجدد امیرحسین مرادی؛ نماد دیگری از سرکوب عریان در شرایط پساجنگ

یورش وحشیانه به زندان اوین و نگرانی از سرنوشت امیرحسین مرادی

۲۴ مهر, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.