«من هیچ جاهطلبی شخصی ندارم» اما خواهان «ادغام شبهنظامیان» خامنهای در نیروی نظامی آینده ایران هستم، همچنین از مجاهدین «نفرت» دارم و تلاش آنها برای پایان دادن به جنگ با عراق را نمیتوانم ببخشم. عباراتی که رضا پهلوی سالها پیش در مصاحبه با بلومبرگ گفت. کارشناسان بر این باورند که خامنهای برای دفاع از سپاه و نفی آلترنایتو بالفعلش؛ مجاهدین، رضا پهلوی و انصارش! را نیز به بازی گرفته است.
به توپ بستن مجلس
هنگامی که محمدعلی شاه قاجار نخستین مجلس مشروطه ایران را به توپ میبست در کنار خود مردی را یافت با عمامهای سفید و چهرهای عبوس؛ نام او شیخ فضلالله نوری بود. نقشی که به او سپرده شده بود توجیه مذهبی به توپ بستن مجلس و کشتار آزادیخواهان بود.
شاه قاجار برای آنکه آزادی را در همان نخستین گامهایش خفه و محو کند دست به دامن متحد دیرینه خود شیخ شده بود. آن دو بر خون مشروطه خواهان راه رفتند و پایان آرزوی آزادی برای ایران را اعلام کردند.
بازوی این کشتار قزاقها بودند؛ همان نیروی سرکوبگری که توسط روسیه تزاری برای شاه قاجار ساخته و پرداخته شده بود اما سالیان بعد نشان داد که استعداد قرار گرفتن در خدمت انگلستان یا هر قدرت قاهر دیگری را نیز دارد.
بیشتر بخوانید
خمینی چگونه ولیعهد شاه شد؟! قسمت پنجم
کودتای اسفند ۱۲۹۹
اسفند ۱۲۹۹ یعنی بیش از ۱۴ سال پس از به توپ بستن مجلس، نبرد آزادی در نقاط مختلف کشور کماکان ادامه داشت. استبداد برای ماندن بر اریکه سختجانی میکرد و مثل همیشه دست به دامن قدرتهایی بود که او را بر سر کار نگهدارند. در این میان مهمترین شانس مردم از شمال کشور طلوع کرده بود. ماهها پیش یعنی در خرداد ۱۲۹۹ جمهوری موقت ایران در گیلان اعلام موجودیت کرده بود. هدف، آزاد کردن تهران و برپایی جمهوری ایران بود.
جمهوری موقت نوپا در شمال کشور، در محاصره و زیر انواع فشارهای داخلی و خارجی مقاومت میکرد اما از آن طرف در پایتخت باید تغییراتی در هیأت حاکمه صورت میگرفت. قاجارها دیگر نمیتوانستند سنگر استبداد را حفظ کنند در نتیجه نیاز به قدرت قاهر جدیدی بود.
قزاقهای دستپروردهی روسیه تزاری اینبار در خدمت انگلستان قرار گرفتند و به فرماندهی رضاخان میرپنج وارد تهران شدند تا سیدضیاء طباطبایی را بر کرسی نخست وزیری بنشانند. حکومتی کوتاه که تنها در نقش دورهی گذار ظاهر شد و پس از چند ماه زمام امور به دست همان رضا خان افتاد.
او آمادگی و ارادهی خود را برای سرکوب نشان داده بود. کمتر از یکسال پس از برآمدن او، سر میرزاکوچکخان در ملاءعام به نمایش گذاشته شد. به این ترتیب همگان با خبر میشدند که مهمترین نیروی آزادی شکست خورده است و جمهوری مقاومت ایران پیش از استقرار در تهران، پایان یافته است. پس، از برقراری آزادی خبری نخواهد بود و چارهای جز سر فرود آوردن در برابر نیروی جدید -رضاخان- وجود ندارد. به این ترتیب رضاخان مسیری را آغاز کرد که او را به نخستین شاه سلسله جدید تبدیل کرد.
کودتای ۲۸ مرداد
سالها بعد که مردم تحت رهبری دکتر محمد مصدق برای ملی کردن صنعت نفت مبارزه میکردند، فرزند رضا شاه، عرصه را بر خود بسیار تنگ یافت. او نمیتوانست نقش یک شاه مشروطه را پذیرا باشد و تنها به جایگاه نمادین خود اکتفا کند زیرا در این صورت در اساس علت وجودی خود را از دست میداد. پدر او را بر سر کار آورده بودند و خودش را بر سر کار نگهداشته بودند تا استبداد بورزد.
محمدرضا شاه هنگامی که خود را در برابر دولت ملی محمد مصدق در تنگنا دید به سراغ ادامه همان کسی رفت که در روزگار به توپ بستن مجلس در کنار محمدعلی شاه قرار داشت. این فرد دارای عمامهای سیاه بود با چهرهای که به سختی میشد به آن نگاه کرد؛ کاشانی در کنار شاه ایستاد و پس از کودتا علیه مصدق خواستار مجازات و اعدام او شد.
تئوری ولایت فقیه
پسر عموهای تاجدار و عمامهدار در شراکت و رفاقت به هر ترتیب سنگر استبداد و غصب حاکمیت مردم را حفظ میکردند. سالها بعد هنگامی که فرزند عقیدتی کاشانی؛ خمینی، با محمدرضا شاه بر سر تقسیم اراضی دچار اختلاف شده و راهی تبعید شد، از فرصت تبعید استفاده کرد تا در سال ۴۸ تئوری جایگزین خود را علیه شاه عرضه کند. تئوری او، ولایت فقیه بود؛ پادشاهی یک آخوند عمامهدار با اختیاراتی که فقط یک تار مو از اختیارات خدا کمتر بود.
این تئوری قرار بود هر زمان که پسرعموی تاجدار از کنترل اوضاع ایران ناتوان شد مورد رونمایی قرار گیرد، آنچنان که به فاصلهای اندک پس از پیروزی انقلاب ۵۷ از این تئوری رونمایی شد. انقلابی که با اهداف آزادی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و استقلال به پیروزی رسیده بود تبدیل به یک نظام سلطنتی دیگر شد.
بقایای شاه با چمدانهای انباشته از پول، کشور را ترک کردند اما نه به لحاظ تاریخی و نه به لحاظ محتوایی نمیتوانستند که از شاهان عمامهدار جدا شوند. آنها در این آرزو روزگار سپری کردند که اگر زمانی شاهان عمامهدار از حفظ جبهه استبداد ناتوان ماندند، برای بار دیگر شاهان تاجدار را به صحنه باز گردانند.
پایان سیرک خامنهای
حالا خامنهای به عنوان دومین سلطان سلسله ولایت فقیه به پایان راه رسیده است. پس الان باید پسر عموی بی تاجش وارد شود و کمک کند. خامنه ای سالهای پس از خمینی را با ایفای نقشی که کمتر علنی میشد پشت سر گذاشت. مهرههای دیگر بر روی استیج مشغول شوآف بودند تا توجهات کمتر به سمت سلطان واقعی جلب شود و در برابر اذهان همگان اینگونه نشان داده شود که گویا در ایران یک جمهوری بر سر کار است.
بازیگران این سیرک گاهی لباس «سازندگی» بر تن میکردند و گاهی عبای شکلاتی خود را بهعنوان پرچم «اصلاحات» به نمایش میگذاشتند. زمانی با کهریزکها «مهرورزی» پیشه میکردند و در آخرین پرده به ایفای نقش «اعتدالی کلیددار» پرداختند. همهی این صحنه پردازیها با شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» که روز ۹ دی از سر در دانشگاه تهران برخاست به پایان رسید.
آوردن میرغضبی بنام ابراهیم رییسی هم دردی دوا نکرد و قیام آن کاری را کرد که باید بکند. وقتی شعار مرگ بر خامنه ای به صورت شعار ملی و سرود بچههای دبستانی در آمد، خامنه ای بیش از همیشه به پسرعموی تاجدارش نیازمند شد.
در روزگار جدید، خامنهای نیازمند بود تا به بازآرایی صحنه بپردازد. او از پشت صحنه خارج شد و بلافاصله خود را در جایگاه سلطانی معرفی کرد. در ادامه او برای ابهام زدایی از نیروهایش و اینکه در هر صورت برای ادامه بقا باید آمادهی جنگیدن باشند، همهی تعارفها را به کناری گذاشت و از دشمن اصلی یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران نام برد. تهاجم سنگین تبلیغاتی داخلی و خارجی روی مجاهدین را باید در چارچوب استراتژی اتاق فکر «بیت» جستجو کرد. اینجاست که«رضا!» و «مسیح!» دعوت شده به مونیخ هم تنها رسالت شان را حذف مجاهدین به هر قیمت میبینند.
مؤلفههای بقا و فنا
اینک خامنهای میداند که بقا و فنای نظامش پیش از هر عامل بینالمللی در دو مؤلفه قیام و مجاهدین گره خورده است. خامنهای برای آنکه نظامش را حفظ کند همهی اجزای نظام را پیرامون خودش متحد و منسجم کرد اما گرهی باز نشد. افزون بر آن، او بیش از همیشه نیازمند سپاه و همهی زیر مجموعههای آن است. به عبارت دیگر تداوم نظام سلطنت ولایت مطلقه فقیه در حفظ دو پایه اصلی آن، یعنی ولایت فقیه و سپاه قرار دارد. از جانب دیگر خامنهای برای بقای سلسلهاش باید نیروی جایگزین آنرا حذف کند. نیرویی که در طول ۴۴ سال سلطنت ولایت مطلقه فقیه تنها هماورد آن بوده است، سازمان مجاهدین خلق ایران.
این نیرو موفق شد تا نخستین جنگ خارجی نظام را به شکست بکشاند و سلطان وقت آن، خمینی را وادار به سرکشیدن جام زهر آتش بس کند. این سازمان موفق شد پروژه ساخت بمب اتمی توسط نظام را به شکست بکشاند و نظام را به لحاظ بینالمللی در وضعیتی قرار دهد که همگان شاهد هستند. این سازمان موفق شده است دیرپاترین ائتلاف سیاسی در تاریخ معاصر ایران یعنی شورای ملی مقاومت را در طول ۴۱ سال گذشته به عنوان اصلیترین بازیگر اپوزیسیون، در صحنه سیاست ایران حفظ کند.
فراتر از همهی آنچه گفته شد این سازمان موفق شده است که با وجود آنکه در زیر سرکوب و کشتار مداوم قرار داشته است، سازمان رزم، انسجام تشکیلاتی و ثبات استراتژیک خود را حفظ کند. چنین توانمندی شورای ملی مقاومت را به عنوان آلترناتیو تثبیت کرده است. این وضعیت در شرایط کنونی حکم کابوس را برای خامنه ای دارد. پس نیاز است، آلترناتیو بتراشد حتی اگر به اندازه رضا پهلوی و همپالگیهایش ناچسب باشند.
رضا پهلوی بر روی استیج
خامنهای برای بقای نظامش نیاز دارد تا مجاهدین را حذف کند. در این نقطه است که پسرعموهای قدیمی یکدیگر را دوباره پیدا میکنند. رضا پهلوی میراثدار شاهان و معصومه علینژاد قمی به عنوان میراثدار اصلاحاتچیها لابد با همین ماموریت واگذار شده وارد مونیخ شدند.
هدف از این عرضه کردن رضا پهلوی بهعنوان یک جایگزین برای خامنهایست به این معنی که اگر سلسله ولایت فقیه نتوانست سنگر استبداد را در ایران حفظ کند، رضا پهلوی پسر آخرین دیکتاتور سلسله پهلوی آماده است تا این نقش را بر عهده بگیرد! تا مبادا جبههی استبداد از سرداران و قزاقان خود خالی بماند .البته همگان میدانند که سر این پسرعموی در حسرت تاج برای همیشه بی تاج باقی خواهد ماند چون تمام نقشه اش کمک به پسرعموی عمامهدار است.
سناریوی تکراری خامنهای
رضا پهلوی بر اساس ماموریت واگذار شده از طرف خامنهای جدیدترین متاعش را در بازار«مکاره» عرضه کرد.
من که شخصا جمهوری را ترجیح میدهم!
اگر هم بر سلطنت اصرار شود! میتوان سلطنت انتخابی! راه اندازی کرد.
درباره نوع حکومت الان نباید سخن گفت باعث تفرقه میشود!
او همچنان دلبسته سپاه و بسیجی هست که قرار است در فرایند «فروپاشی» از بدنه ولی فقیه جدا شوند.
اما ماموریت اصلی این نیست! او باید اصلیترین بخش از سناریو خامنهای را اجرا کند. او باید حداکثر تهاجم خود را علیه سازمان مجاهدین خلق ایران به نمایش بگذارد. سازمانی که پدر دیکتاتور او در آرزوی نابود کردن آن ماند و پس از سرنگون شدن حسرت خورد که چرا اعضای باقیماندهی آنرا در زندان اعدام نکرده بود. سازمانی که خمینی و خامنهای نیز در حسرت نابود کردنش روزگار گذرانده و میگذرانند.
رضا پهلوی سناریوی قدیمیاش را تکرار میکند: «حمایت از مجاهدین خلق یک امید واهیست» و «اگر انتخابی بین رژیم خامنهای و مجاهدین صورت بگیرد به احتمال زیاد مردم رژیم خامنهای را انتخاب خواهند کرد».
رابطهی عمیق این دو پسر عمو را نمیتوان به طور دقیق درک کرد مگر آنکه به علاقهی هر دو به جنگهای تجاوزکارانه توجه داشته باشیم. پسر عموی بیتاج از جنگ میهن بر باد ده با عراق دفاع میکند و «نفرت» خود از مجاهدین را برای پایان بخشیدن به این جنگ آشکار میکند. او تاکید میکند که این نقش را «نمیتواند ببخشد». به این ترتیب رضا پهلوی پیش از آنکه در پی باز ادغام «نیروهای شبه نظامی موجود» در آینده ایران باشد، برای بار دیگر خود را در نظام ولایت فقیه «باز ادغام» میکند.
دست خالی رضا پهلوی و منفعت خامنهای
الغرض:
در حالیکه مهمترین مزیت! رضا پهلوی آن است که پسر یک دیکتاتور سابق است،
در حالیکه خواهان بقای سپاه و بسیج در نظام سیاسی آینده ایران میباشد،
در حالیکه به دفاع از جنگ ۸ ساله با عراق و مخالفت آشکار با صلح میپردازد،
در حالیکه معتقد است در یک انتخابات بین خامنهای و مجاهدین، «مردم» به احتمال زیاد خامنهای را انتخاب میکنند،
در حالیکه همچون خامنهای و سپاه از مجاهدین خلق ایران، متنفر است،
پس چه مزیتی بر خامنهای دارد که بتواند جایگزین او بشود؟ او که نه از تشکیلاتی برخوردار است، نه سابقه مبارزاتی بهجز «زندگی چهلساله در آمریکا» دارد، نه دارای نیروی متشکلیست. پس منطقیست که نتیجه این شود که همین خامنهای بر سر کار بماند بهتر است. این نتیجهای است که خامنهای از فرستادن رضا پهلوی و همپالگیهایش بر روی استیج، دنبال میکند.







