مصاحبه با ابوالقاسم رضایی. قسمت اول
ابوالقاسم رضایی از مسئولان سازمان مجاهدین خلق ایران در مصاحبهای با «تلویزیون ایران آزادی» از تجربیات و خاطرات خود در بیش از ۵۰سال مبارزه با دو دیکتاتوری شاه و شیخ سخن گفت.
خانواده رضاییها که از بنامترین خانوادههای حاضر در میدان مبارزه با دیکتاتوری شاه بودند،در دیکتاتوری شیخ نیز در صف نخست مبارزه حاضر بودند و هستند. شمار زیادی از اعضای این خانواده در نبرد با دو دیکتاتوری به شهادت رسیدند. ابوالقاسم رضایی در این گفتگو برخی زوایای ناگفته و پنهان نیم قرن مبارزه سازمان مجاهدین و دیگر مبارزان راه آزادی را با بینندگان به اشتراک می گذارد.
در این شماره سایت«ایران آزادی» بخش نخست این گفتگو را در اختیار خوانندگان قرار میدهیم و در روزهای آینده قسمتهای بعدی را منتشر خواهیم کرد.
از همین نویسنده
چگونه با دنیای مبارزه آشنا شدم؟
سوال ؛شما یک فرد سیاسی هستین و سابقه مبارزه کردن دارین بپرسم اصلاً چی شد که با سیاست و با دنیای مبارزه آشنا شدید؟
پاسخ:ببینید من فرزند پنجم خانوادمون بودم. بزرگترین برادرم یعنی احمد که اولین شهید سازمان مجاهدینه از زمانی که در دبیرستان بود، فعالیتهای سیاسی خودشو علیه دیکتاتوری شاه شروع کرد. گرچه این فعالیتها به دلیل جو اختناق دوران شاه علنی نبود ولی بقیه ما که خواهر برادراش بودیم از دوران دبستان با مقوله مبارزه علیه دیکتاتوری و همچنین مبارزه برای برقراری عدالت تو جامعه آشنا شدیم و نسبت به اون سمپاتی داشتیم. برادر بزرگم احمد از نظر آموزشی حق بزرگی به گردن بقیه خونواده داره. یعنی کل خانواده نه فقط من. چون به طور فعال حواسش بود که ما چی میخونیم، به ما کتاب معرفی کنه یا با ما بحث کنه. اون مدتی هم برای پوش فعالیتهاش یک کتابفروشی هم یادم هست تو خیابون بوزرجمهری تهران جون تهرانه باز کرده بود که در سالهای حدود ۴۰ تا ۴۴ یعنی تا سال تأسیس سازمان پاتق افراد سیاسی اون زمان از جوانان نه جبهه ملی گرفته تا نهضت آزادی بود.
منم تابستونا به طور ثابت پیش اون بودم و در جریان همه بحثهای اونا قرار داشتم. ضمن اینکه چون کتابفروشی بود مشغول خوندن کتابهای اون کتابفروشی بودم. آشنایی من با انقلاب سایر کشورها از چین و روسیه و کوبا و هند و الجزایر و سایر انقلابات اون زمان مثلاً کنگو، مبارزات پاتریس لومبا همون زمان شروع شد. یادم هست هنگام محاکمه اعضای نهضت آزادی مثل آقای طالقانی یا مهندس بازرگان، برادرم احمد به دادگاه اونا که علنی بود میرفت و بعد میومد برای ما تعریف میکرد. پدرمم به مصدق کبیر سمپاتی و ارادت داشت که از اون زمان که خود مصدق اون موقع زنده و در تبعید بود. من فکر میکنم سال دوم دبیرستان بودم که دکتر مصدق کبیر فوت کرد. پدر و مادرمم به اصطلاح امروز هر دو افراد حقوق بشری بودن. به طور که همواره در خونه ما یک اتاق به افرادی اختصاص داشت که نیاز به کمک داشتن و مدتی میومدن پیش ما میموندن. به این جهت گرچه ما از لحاظ اقتصادی خونواده متوسطی محسوب میشدیم ولی با مشکلات مردم مثل مقوله فقر و بدبختیا خیلی آشنا بودیم. به خصوص مادرم عزیز که همواره آماده کمک به کسی بود که ازش کمک میخواست و همین طور مادرم همین طوری ما رو تربیت کرده بود.
چه چیز در مبارزه مرا جذب خود کرده بود؟
سوال: بله آقای رضایی این در رابطه با آشنایی من قبول دارم یعنی حرفی درش نیست ولی قبول دارین که بین احساس همدردی با مشکلات مردم و وضعیت جامعه با اینکه کسی انتخاب بکنه و اصلاً وارد این عمل بشه یعنی از حالت تماشاگر دربیاد تبدیل بشه به کسی که میخواد خب به هر حال خودش دست به یه کاری بزنه حالا هر کاری بزنه تفاوت هست. اصلاً من نمیخوام الان وارد درست یا غلطی این موضوع بشم. ولی اساساً میخوام بگم که این دو تا با همدیگه فرق دارن الانم همینجوری هست خیلیا هستن که خب میگن که ما از وضعیت اقتصادی مردم خیلی ناراحتیم. ولی خب خیلی تفاوت میکنه بین ناراحتی و دست به اقدام زدن. شما چه چیزی باعث شد که تصمیم گرفتین از این مرحله از مرحله احساس همدردی یا شاید بتونیم بگیم تماشاگر بودن به مرحله اقدام و مبارزه وارد بشید؟
پاسخ: ببینید من از طرفی شاهد دردها و رنجهای مردممون و به خصوص فقر اونها بودم و میدیدم که با توجه به اختناقی که رژیم شاه حاکم کرده مردم برون رفتی ندارن از این وضعیت. از طرف دیگه خوندن سرگذشت انقلاب سایر کشورها این اندیشه رو در من شکل داد که ما هم میتونیم به آزادی و عدالت برسیم. ولی عامل اصلی که من وارد صحنه مبارزه شدم وصلم به سازمان مجاهدین به عنوان یک تشکیلات انقلابی بود. من در سال دهم دبیرستان وقتی که دهم دبیرستانو تموم کرده بودم تو تابستونش به سازمان وصل شدم. یعنی در واقع دارای یک مسئول سازمانی شدم و مطالعات مشخص خودمو تو زمینههای ایدئولوژیک و سیاسی شروع کردم. به ضرورت از میان برداشتن فقر و نابرابری پی بردم و اینکه باید با کسانی که باعث این بدبختی و فقر شدن مبارزه کرد، نه با خود مقوله فقر. فهمیدم که این رسالت روشنفکر آگاه و مسئوله که پیشتاز این راه باشه به خصوص که فضای اختناق دوران شاه محسوس بود.
انتخاب مبارزه؛ آگاهی یا خانواده؟
سوال: الان شما توضیح دادین که وارد این شدین ولی چون گفتین که تأثیری که پذیرفتین از برادر بزرگترتون خیلی زیاد بوده. قبول دارین که این سؤال ممکنه پیش بیاد که ممکنه خب جو خانواده یا تشویق خانواده باعث بشه که شما انتخاب کنین وارد این مرحله بشین. یعنی اینکه میخوام خیلی راحت بپرسم اینکه آیا انتخاب شخصی خودتون بود یا اینکه تأثیر پذیری و توصیه اطرافیان و به طور خاص خانواده و برادر بزرگترتون بود که وارد مبارزه شوید؟ چون مسیر مبارزه مسیر خیلی راحتی که نیست آدم سختیاشو به هر حال قبل از اینکه وارد بشه میدونه.
پاسخ؛ بله ببینید جو خانواده تقریباً تأثیر داره به خصوص من ۳ تا برادر بزرگتر از خودم داشتم و تعلیمات برادرانم تأثیر داشت. ولی نقش تعیین کننده نداشتن. حالا دلیلشم میگم. النهایه خودم با آگاهیهایی که پیدا کردم انتخاب کردم و چون چنین انتخابی داشتم اتفاقاً سازمان سراغ من اومد و دارای مسئول شدم. چون ۴ سال قبلش سازمان مجاهدین تأسیس شده بود. یعنی منو وصل کردن تو تابستون سال ۱۳۴۸ بود که به اولین مسئول سازمانیم وصل شدم.
یک انسان مبارز چه تضادی باید حل کند؟
سوال؛ آقای رضایی شما گفتین که سال دهم بود که خب انتخاب کردین وارد بشین و اون موقع هم فکر میکنم اگر دوره به اصطلاح دستگاه آموزشی اون موقع بخواین حساب بکنیم ۲ سال هنوز از مدرسه باقی مونده بوده که بخواین بیاین وارد مبارزه بشین. قطعاً هم وقتی که تصمیم میگیره آدم یه کاری رو انجام بده اونم در این سطح یک موانعی داره. مشکلاتی داره؛ شخصی فردی از نظر احساسی، عواطف به هر حال هر چیزی که ممکنه اون دوران باشه شما چطوری با این موانعی که سر راهتون بود مقابله کردید با اونها روبهرو شدید؟
پاسخ؛ الان که به اون موقع فکر میکنم باید بگم که اولین تضادی که باید حل میکردم تضاد بین درس خوندن بود که خیلی بهش علاقه داشتم با وظایفی بود که بعد از وصل به سازمان باید انجام میدادم. گاهی خب حلش برام مشکل بود که البته مسئولم تو این زمینه خیلی به من کمک و راهنمایی میکرد. مثلاً من هفتهای ۳۰ ساعت باید مطالعه و مسئولیتمو انجام میدادم. میشه روزی مثلاً ۵، ۶ ساعت. خب من صبح میرفتم مدرسه ساعت ۶ بعد از ظهر خسته میرسیدم خونه. اگه ۵ ساعتم میخواستم روزانه مطالعه و چیزای خاصی داشته باشم دیگه عملاً زمانی برای درس خوندنم نبود. در حالی که مثلاً کلاس دوازدهم که بودم باید امتحان دیپلمم میدادم اینم بود. بنابراین بدون کمک اون این نکات در تضاد بود. این یه تازه یه وجه مربوط به درس خوندنم بود. ولی برای ورود به فعالیت علیه حکومت بالاخره باید خطر میکردیم، چون اون موقع من میفهمیدم که هر نوع فعالیت سیاسی حتی کتاب خوندن اصلاً برخی کتاب ممنوع بود. خلاصه باید چیکار میکردیم؟
بنابراین باید خطر دستگیری، زندان، شکنجه اینا رو میپذیرفتیم بعد وارد مبارزه میشدیم. یعنی در سن و سالی بودم درسته مثلاً ۱۶ سالمو تموم شده بود. دیگه وارد کلاس یازدهم و دوازدهم که شروع کردم فعالیت کردن آگاه میدونستم که این ممکنه توش دستگیری داشته باشه. شکنجه داشته باشه، زندان داشته باشه و آگاهانه پذیرفتم که اومدم تو این راه…
این مصاحبه ادامه دارد






