به قلم یکی از همبندیان شهید محسن دگمهچی
۹فروردین سالگرد شهادت مظلومانه محسن دگمهچی در زندان است.
بامداد ۹فروردین ۱۳۹۰ مجاهد خلق محسن دگمهچی زندانی سیاسی با ۹سال سابقه زندان بر اثر ممانعتهای مقامات حکومتی از درمان پزشکی بهشهادت رسید.
محسن دگمهچی، یک زندانی سیاسی مقاوم با ۹سال سابقه زندان بود. او با مقاومتی شگفت در برابر فشارهای جلادان خامنهای، در اسارت بهشهادت رسید و به همرزمان و همبندان شهیدش، علی صارمی، جعفر کاظمی و محمدعلی حاجآقایی پیوست.
محسن از بازاریان خوشنام تهران بود. او از سال ۶۰ تا ۶۷ بهمدت ۷سال در اسارت و تحت شکنجه بود و مجدداً در شهریورماه ۸۸ بهخاطر کمک به خانوادههای زندانیان سیاسی دستگیر و به ۱۰سال زندان و تبعید محکوم شد. او سرانجام در ۹فروردین ۱۳۹۰ به دلیل عدم رسیدگی پزشکی در زندان به شهادت رسید.
آن چه در پی می آید خاطرات یک یاز همبندیهای سابق او در مورد تاثیر گذاری محسن دگمه چی در زندان است:
محسن دگمهچی از زبان یک همبندی
میپرسید «حامد دستات تمیزه؟» چه جواب میدادم «آره» چه میگفتم «نه»، میگفت: پس فلانچیز رو از فلانجا بیار بده به من.
هم جنتلمن بود، هم بذلهگو، هم جدی. فروشگاه بند رو از آشفتگی درآورد و نظم داد. صبح خیلی زود بیدار میشد، میرفت کتریهای اتاقها رو برمیداشت میذاشت رو گاز آشپزخونه که وقتی ملت بیدار بشن آبجوش داشته باشن!
فکر کنم اولین نفری بودم که متوجه بیماریش شدم. نشسته بودیم لبهی باغچههای پشت پنجرههای حیاط ۳۵۰. بهش گفتم عمومحسن چشمات غیرعادی زرد شده.
رفت که توی آینه نگاه کنه. به هفته نکشید که دردهای وحشتناکش شروع شد. سرطان بود. بهش رسیدگی نکردند. خیلی درد کشید. جلوی چشم ما درد میکشید و تنها کاری که از دستمون برمیومد این بود که کمرش رو بمالیم که دردش کمتر بشه.
پستفطرها حتی مرخصی درمانی بهش نمیدادن. یادمه یه روز بهش خبر رسید که جعفری دولتآبادی با مرخصیش مخالفت کرده. همینجور که نشسته بود روی زمین و داشت یه چیزایی رو توی یخچال جابجا میکرد گفت «باشه! ببینیم آخرش ما میبریم یا شما!»
معمولا رسم بود به هر بهانهای زندانیا توی یکی از اتاقها جمع بشن و بساط دورهمی راه بندازن. یکی از اون شبای دورهمی که همهی تختها تا طبقهی سوم پر از آدم بود و کف زمین جای سوزن انداختن نداشت، بچهها از عمومحسن که به خاطر بدحالیش توی یکی از تختهای طبقه اول دراز کشیده بود خواستن که آواز بخونه.
در همین زمنیه
سعید ماسوری؛ ۲۰سال شقاوت و رذالت در مقابل زیبایی و رشادت
اون هم نامردی نکرد و «مرا ببوس» رو خوند. بعضی از همبندیا میدونستن که دختر عمومحسن اشرف بود. بعضی چشمها سرخ شد. تا اینکه آواز رسید به «دختر زیبا! امشب بر تو مهمانم…» ای وای! لعنت بهت خامنهای! لعنت!
عمو محسن دگمهچی، یازده سال پیش، توی یه روزی مثل امروز، ما رو تنها گذاشت. توی آخرین ویدیویی که ازش توی زندان گرفته شده، وقتی ازش میپرسن «چه پیامی برای مردم دارید؟» میگه «مقاومت کنید!»
تصویر محسن دگمهچی از زیباترین تصویراییه که توی ذهنم مونده. بزرگ بود و دوستداشتنی. مهربون بود و صمیمی. مثل همین عکس. نشسته رو به دریا و «دریا نشسته سرد»
روحش شاد.







