چه کسی امید به زندگی را از کودکان ما ربوده است؟
امیر و فرشید مردند چون امید به زندگی حلق آویز شده بود!
هراس من- باری- همه از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزونتر باشد!
و حالا چه هراسناک سرزمینی است این برهوت که نامش را ام القری! گذاشتهاند
قلب آدمی میخواهد از حنجرهاش به بیرون پرتاب شود وقتی میشنود دو پسر ۱۴ و ۱۵ ساله تصمیم میگیرند خود را به دار بیاویزند.
بیشتر بخوانید
خودکشی جوانان شکلی از اعتراض بر علیه سلطه ولایت فقیه
امیر و فرشید و امید به زندگی
قلب آدمی میمیرد وقتی در روزنامه میخواند؛ فرشید جوادی مهر و امیررضا محسننیا در دهدشت کهکیلویه شب هنگام خود را به جنگل میرسانند به امید مرگی بدون مزاحمت.
میگویند امیر و فرشید خود را به دار آویختند چون دیگر امید به زندگی نداشتند!
میگویند از این خانواده پیشتر دخترکی ۱۴ساله نیز خود را از زندگی خلاص کرد، چون پیشتر از مرگ، کسی یا کسانی امید به زندگی را از او ستانده بودند!
میگویند وقتی شب هنگام نیروهای پلیس جسد آنان را در جنگل پیدا کردند، دو دوست در آونگی آرام آرام در جنگل سکوت و در پرتو نسیم شبانگاهی تاب میخوردند!

چه کسی امید به زندگی را از آنان ربوده بود؟
چه کسی میداند این دو قبل از مرگ چگونه آرزوهایشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشتند؟
چه کسی میداند کدامشان فیلسوف مرگ دیگری بود که این آسانترین راه را برای خلاصی از عذاب زندگی به دیگری پیشنهاد داد؟
چه کسی میداند وقتی آن دو داشتند لبخند به لب طناب دار به گردن همدیگر میانداختند، چگونه با آخرین وسوسههای زندگی جنگیدند؟
راستی آیا کسی پرسیده است که چه کسی امید زندگی را از امیر و فرشید ربوده است؟
وقتی فرشید درسال ۸۷ و امیر در سال ۸۶ متولد شدند، از آن لحظه کدام سیستم و کدام قدرت طی ۱۴ سال از یک انسان سراسر شور زندگی و امید، دو پیکر فرتوت و نابود شده ساخت؟
کدام دستگاه اقتصادی؟
کدام آموزش و پرورش؟
کدام رهبری سیاسی؟
کدام دستگاه ارزشی؟
کدام روانشناسی اجتماعی مرگ این دو را رقم زد.
تصور کنید! امیر و فرشید وقتی خبر خودکشی جمعی ۵ تن از اعضای یک خانواده را در نجف آباد میشنوند چقدر در تصمیمشان ثابت قدمتر میشوند.
سیستمی که مرگ را آموزش میدهد
لابد فرشید که کوچکتر بود از امیر پرسید: خبرش را دیدی؟ ۵ نفره مردند. چه کیفی داشت!

و لابد امیر گفت: اوهوم! و در فکر فرو رفت.
میگویند دختر کوچک ۱۴ ساله فامیلشان چون بضاعت خرید یک گوشی را نداشت خودش را حلق آویز کرد.
نکند امیر و فرشید در اعتراض به مرگ همبازی کودکیشان و بیتفاوتی جامعه چنین کرده باشند؟
امیر و فرشید در اجتماعی خود را حلق آویز کردند که رهبران سیاسی آن هنوز میخواهند الگوی تباه شده زمامداری خود را به جهان صادر کنند.
آنان میدانستند دهها سال پیش از آن که متولد شوند سهمشان از زندگی را غارتگران و تبهکاران حاکم بر ایران خورده بودند.
آنان به عینه دیدند در کویر لمیزرعی متولد شدهاند که از هرسو که میروی جز بر وحشتات نمیافزاید.
بله فرشید و امیر مردند چون سالهاست امید به زندگی در ایران حلق آویز شده است.
اما کاش امیر و فرشید میماندند و میدانستند که همیشه راهی هست.
یا راهی هست که باید آن را یافت و یا راهی نیست و باید آن را ساخت.
کاش میدانستند که در پس این دیوار سکوت، ازدحام شادمانی منتظر مردم ماست.
کاش میدانستند امید به زودی در خانه ما را خواهد کوبید و نباید گفت: دل خوش سیری چند؟







