جامعه
حقوق بشر
تگ: ارتش آزادیبخش ملی ایران
اسیر انسانیت؛ مجاهدین با اسرای ارتش آزادیبخش چگونه رفتار میکردند؟
مجاهدین با اسرای ارتش آزادیبخش چگونه رفتار میکردند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش میتوان به اظهارات شاهدان عینی مراجعه کرد؛ هم آنهایی که در کسوت مجاهد بودهاند و هم آنهایی که در جنگ علیه مجاهدین و مردم ایران به اسارت درآمدند.
مهدی راد
جنگ ایران و عراق از جمله موضوعاتی است که رژیم پا به گور آخوندها بشدت از آن برای بدنام کردن مجاهدین استفاده میکند. مجاهدینی که در ابتدای جنگ و تا هنگامی که نیروهای عراقی در خاک ایران بودند با آنها جنگیدند و البته از سوی پاسداران خمینی هم از پشت گلوله خوردند و اسیر شدند. مجاهدینی که پس از آن بنا بر وظیفه ملی و میهنی خود تصمیم به پایان بخشیدن به این جنگ خانمانسوز که خمینی حاضر نبود هیچ واسطهای را برای آتش بس بپذیرد، ابتدا قرارداد صلح را با دولت عراق که در عمل به مرزهای بین المللی عقب نشینی کرده بود، امضا کردند و سپس در سلسلهای از عملیاتهای قهرمانانه، خمینی را مجبور به سرکشیدن جام زهر آتش بس کردند و ایران و ایرانی را از شر ویرانگریهای جنگی که بنا به گفته رفسنجانی جانشین فرمانده کل قوا ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت ببار آورده بود و نزدیک به یک میلیون کشته نیز فقط از طرف ایرانی بجای گذاشته بود، نجات دادند.
مجاهدین بعد از موفقیت در ایجاد آتش بس، بر آن شدند که جنگ اصلی مردم ایران را که جنگ با رژیم خونریز خمینی برای برپایی یک جمهوری دمکراتیک و تضمین آزادیها بود به سرانجامش برسانند؛ از اینرو در یک عملیات متهورانه که فروغ جاویدانش نامیدند به قصد فتح تهران حرکت کردند.
رفتار مجاهدین با اسرا در سلسله عملیاتهای ارتش آزادیبخش ملی ایران، صفحه دیگری از شرافتمندی و اوج قله انسانیت آنها است که گزارش زیر نمونه بارزی از آن است:
«روز دوم عملیات فروغ جاویدان بود. تیپهای جلودار ستون درگیر بازکردن مسیر بهسمت کرمانشاه بودند و تیپ ما به فرماندهی فرمانده سیاوش (برادر مجاهد محمد حیاتی) در محلی قبل از دشت حسنآباد اردوگاه زده بود و منتظر بودیم. صبح بود، در افق حضور ۲ بالگرد نیروی دشمن را دیدیم که بیدرنگ به سمت آنها با تیربار شلیک کردیم که به سرعت دور شدند کمی بعد صدایی بلند شد: «مزدور گرفتیم مزدور گرفتیم». تیربار را به توپچی سپردم و کلاشینکفم را برداشتم از تانک پایین پریدم و بهسمت صدا رفتم.
با صحنه جالبی روبهرو شدم. ۶ یا ۷ مزدور رژیم آخوندی که در محاصره مجاهدین خلعسلاح شده بودند. با لباسهایی ترکیب شده از لباسهای نظامی و شخصی.
فرماندهشان با دیدن من به سمتم آمد، برگهای که دستش بود را نشان داد که «چرا مرا دستگیر کردید من از فرمانده حکم دارم که بیایم مهمات ببرم و نوشته که همه نیروهای محلی باید با من همکاری کنند تا این مهمات را به برادران درگیر برسانم، منافقین حمله کردهاند، همه درگیرند. من خودم نظامی هستم به قوانین مشرفم معطل کردن من جرم محسوب میشود». نامه را خواندم درست میگفت، بقیه نفراتش مبهوت مانده بودند، نمیتوانستند تحلیلی از صحنه داشته باشند که چگونه در عمق ۱۰۰ کیلومتری جبهه جنگ اسیر شدهاند، اسیر نفراتی که به زبان فارسی صحبت میکنند.
خندهام گرفته بود کاغذ را بهدست رزمنده دیگر تیپمان محمدرضا که از انجمن آمریکا به ارتش آزادیبخش آمده بود دادم، گفتم «خب راست میگه از بالا حکم داره چرا دستگیرش کردین چرا همکاری نمیکنید»؟! محمدرضا کاغذ را خواند آن را پارهپاره کرد و خردههای آن را بهصورت فرمانده مزدوران زد و گفت: «ببین ما منافقین نیستیم ما همان مجاهدینیم برای آزادی مردم ایران آمدهایم و الآن هم اسیر ما هستی فهمیدی»؟ مزدور دیگر ساکت شد و گمانهایش به یقین تبدیل شده بود.
گفتم: «نظامی هستی علم و علوم نظامی داری، پس حتماً میدانی که نیروی در حال پیشروی با اسیر چکار باید بکند»؟ زبانش بند آمده بود، محکم تکرار کردم: «نیروی رزمی در حال پیشروی اسیر را چکار میکند جواب بده»! بقیه یکانش همه با ترس به او نگاه میکردند که چه جواب میدهد زیر لب گفت: «اعدام میکند». مزدوران که معمولاً در سرکوب مردم بیسلاح خیلی های و هوی دارند در مواجهه با مجاهد آماده و مسلح بلافاصله به عجز و التماس میافتند، اما این بار خلاف معمول هیچکدام کلمهای نمیگفتند. بهکلی شوکه شده بودند و فقط نگاه میکردند که سرنوشتشان چه میشود.
در این لحظه بود که فرمانده سیاوش که خبر را شنیده بود خودش را به ما رساند. با خونسردی پرسید: «بچهها چه خبر شده دارید چکار میکنید»؟ گزارش مختصری دادم او سراغ فرمانده مزدوران رفت گفت: «شماها را کاری نداریم بروید دنبال کارتان ولی از این به بعد با شرافت زندگی کنید». بعد رو به من کرد و گفت که همه آنها را آزاد کنید. نفرات آزاد شده یکییکی دور شدند. فرماندهشان که یادم هست قد بلندی داشت با کت مشکی و شلوار نظامی چند قدم رفت و ایستاد. به او گفتم برو! فرمانده سیاوش گفت که آزادی برو. چند قدم رفت دوباره ایستاد. فکر کردم شاید میترسد که حین رفتن از پشت به او شلیک کنم و آزادشدن خودش را باور ندارد. گفتم برو آزادی اسیر ما نیستی برو. دیدم شانههایش میلرزد و قدمی برنمیدارد. برگشت سرش بزیر بود به سختی گفت: «من اسیر انسانیت شما شدم و نمیروم» و با صدای بلند به گریه افتاد. محمدرضا رفت او را در بغل نگهداشت تا آرام شود.
او ایستاد و قرار شد که ما را به محل مهماتی که ابتدا میخواست برای کشتن ما ببرد راهنمایی کند تا در صورت ضرورت استفاده کنیم.
جمال، رزمنده ارتش آزادیبخش» [مجاهدین ۱۲ مرداد ۹۷]
از همین نویسنده:
مادری بالای هشتاد سال سن در انفرادی و زنان جوانی که راهی قرچک شدند
قتلعام ۶۷ و نامه زندانیان سیاسی در رثای زانیار و لقمان مرادی







