آن دلیر مرد خراسانی که در قتلعام۶۷ سربدار شد از اهالی تربت بود. براستی که خمینی چه خونهای پاکی از پیکر سازمان ما و خلق ما ریخت!؟ ولی یقین دارم که این خونها بزودی سیلی خواهد شد و در نبرد کانونهای شورشی، بنیان جفا و جور را خواهد کند و من در ایرانی آباد و آزاد برمزار آن دلیرمرد خراسانی گل خواهم گذاشت.
علی جوینی
قسمت دوم
من زمستان ۶۲ در دانشگاه تبریز قبول شده و به آنجا رفتم. فکر میکنم بهار سال۶۳ بود که از طریق یکی از آشنایانم که در راه آهن تبریز کار میکرد متوجه شدم عباس که از زندان آزاد شده به سرکارش برگشته ولی او را از خراسان به آذربایجان منتقل کردهاند. عباس و خانوادهاش جوین را ترک و به تبریز آمده بودند. بالاخره تابستان ۶۳ بعد از چند سال عباس را دیدم. وقتی در ایستگاه راه آهن تبریز به دفترکارش وارد شدم با دیدن من تعجب کرد. فکر نمیکرد آن پسر نوجوان اینقدر بزرگ شده باشد. همدیگر را در آغوش کشیدیم و به او گفتم که در دانشگاه تبریز درس میخوانم. بخاطر اینکه یکی از نفرات رژیمی از اهالی منطقه ما هم در راهآهن تبریز کار میکرد و ما را میشناخت، قرار شد که ارتباط من با عباس در محیط راه آهن علنی نباشد.
دوبار به خانهاش در خانههای سازمانی راه آهن که فاصله چندانی با ایستگاه نداشت رفتم. مدتی بعد نفر رژیمی متوجه تماس من با عباس شده بود، برای همین برای عادیسازی مدتی ارتباطم را قطع کردم. چون میدانستم این ارتباط برای عباس که تازه از زندان آزاد شده گران تمام خواهد شد. در آن تاریخ هر دو ما از سازمان قطع بودیم. تابستان سال ۶۵ من به دانشگاه مشهد رفتم و عباس هم به راه آهن یزد منتقل شد و ما از هم جدا شدیم. من آخر سال ۶۶ از دانشگاه مشهد فارغ التحصیل شدم و تابستان همان سال به سربازی رفتم.
زمستان سال ۶۷ به خانه پدر دوست شهیدم مسعود خلیل زاده رفتم. خانه او در کوی آب و برق بود. رفته بودم تا از وضعیت کسانی که در قتلعام تابستان به شهادت رسیده بودند خبر بگیرم. چون در چند ماهی که در پادگان آمورشی بودم اطلاعات زیادی از فضای مشهد نداشتم.
یک روز سرد زمستانی بود و برف سنگینی میآمد. همسر آقای خلیلزاده برادرش در زندان وکیل آباد بود. از او در باره برادرش پرسیدم. گفت به ملاقات برادرش رفته و برادرش به او گفته است که بجز او و چند نفر دیگر همه زندانیانسیاسی را اعدام کردهاند. و بعد آقای خلیلزاده با بغضی در گلو گفت:
« یکماه پیش رفته بودم جلوی دادگاه انقلاب در خیابان کوهسنگی که پدر عباس آذری را آنجا دیدم. از او پرسیدم دنبال چه کسی آمده است. پیرمرد آهی کشید و گفت که عباس هم رفت! پرسیدم کجا رفت؟ با گریه گفت که عباس را اعدام کردهاند. پرسیدم آخر عباس که آزاد شده بود! گفت بله ولی وقتی به یزد منتقل شده بود پاسداران دوباره دستگیرش کردهاند و در جریان کشتار زندانیان اعدامش کردهاند. »
در آن لحظات غمانگیز، چهره دوست داشتنی آن دلیرمرد اهل تربت و خندههای زیبایش یادم آمد و بعد چهره معصوم و زیبای مسعود خلیلزاده یادم آمد. غم و اندوه شهادت آنان را به کینه علیه خمینی تبدیل کردم و کینه را به تعهدی برای جنگیدن و نبرد برای گرفتن انتقام خون آن شهیدان. چند ماه بعد از ایران خارج شدم و خبر شهادت عباس را به سازمان دادم ولی گفتم خودم از اعضای درجه یک خانواده عباس نشنیدهام و با واسطه شنیدهام. مدتها گذشت تا اینکه هموطنی از زندانیان سیاسی سابق که به خارج آمده بود، خبر شهادت عباس در قتلعام ۶۷ را از قول پسرش که حالا جوان رشیدی شده تایید کرد.
بعدها مجاهدی از اهالی یزد سراغم آمده و گفت که سال ۶۶ در خانه عباس بوده و بعد از اینکه از طریق عباس به خارج ایران برای پیوستن به ارتش آزادیبخش اعزام شده عباس را دستگیر کردهاند. و من آنجا فهمیدم که جرم عباس کمک به خروج هواداران برای پیوستن به سازمان بوده است. بعد در ملاقاتی با عفو بین الملل جریان شهادت عباس را به این سازمان اطلاع دادم. ولی هنوزم هم خودم دقیقا نمیدانم که عباس در کدام زندان و در چه تاریخی شهادت رسید و مزار او کجاست؟
باشد که به مدد بازماندگان آن مرد دلیر خراسانی به جواب این سوالاتم که برایم بسیار مهم است برسم. دلم میخواهد جزئیاتی از زندگی او و بویژه جریان شهادتش را بدانم. دلم میخواهد در فردای سرنگونی آخوندهای جلاد، بچه هایش را دوباره ببینم. همانها که وقتی کوچک بودند تنها و بیکس و غریب در جوین مانده بودند و بخاطر اختناق آن دوران نمیتوانستم سراغشان رفته و بجای عباس بغل کرده و نوازششان کنم.
براستی که خمینی چه خونهای پاکی از پیکر سازمان ما و خلق ما ریخت!؟ ولی یقین دارم که این خونها بزودی سیلی خواهد شد و در نبرد کانونهای شورشی، بنیان جفا و جور را خواهد کند و من در ایرانی آباد و آزاد برمزار آن دلیرمرد خراسانی گل خواهم گذاشت. به این نکته ایمان دارم.
درهمین زمینه:
من برای وطنم میمیرم و چه مرگی با افتخارتر از این؛ نامه یک مبارز فرانسوی قبل از اعدام







