به یاد فاطمه فرشچیان
خبر درگذشت فرشچیان، استاد بزرگ مینیاتور، تیتر خیلی از رسانهها و شبکههای اجتماعی شده است.
اما برای من، این خبر، جرقهای شد برای سفری دور و طولانی… سفری در دل خاطراتی که هرگز از ذهنم پاک نمیشود
برای من، این خبر فقط یادآور یک استاد نقاشی نبود..
مرا با خود به سالهایی برد که هنوز کودک بودم، به روزهایی که برای اولین بار «فاطمه» را دیدم.
در خانه نشسته بودم که خانمی ساده و آرام وارد شد؛ چشمهایش مثل چشمهای زلال و آبی، و لباسی به سادگی آسمان بیابر. همراه با پسری ساده و شوخ طبع.
کنجکاوانه پرسیدم:
خاله! شما چکارهاید؟
پزشک هستم.
با تعجب به لباس سادهاش نگاه کردم. در ذهن کودکانهام، پزشک یعنی کسی با کت و شلوار شیک و کیف چرمی.
بیمقدمه گفتم: «پس چرا اینطوری لباس پوشیدهاید؟ فقیر هستید؟»
لبخندی آرام بر لبانش نشست:
« نه… پدرم نقاش بزرگی است، اما ما با هم فرق داریم.»
آن روز گذشت، ولی از آن پس فاطمه بارها به خانه ما آمد.
سادگیاش، مهربانیاش، نگاهش… همه برایم شبیه یک داستان زیبا بود.
کردستان، جایی که دوباره دیدمش
چند سال گذشت. بعد از سی خرداد ۱۳۶۰، در کردستان دوباره با او همسفر شدم.
همان لباس ساده، همان نگاه آرام.
اما حالا معنای «پزشک بودن» را بهتر میفهمیدم.
روزها از روستایی به روستای دیگر میرفت، آمپول میزد، زخمها را میبست، به کودکان لبخند میداد. زنها را تیمار میکرد و مرهم دردهای زنهای محروم کردستان میشد. گاهی با او همسفر میشدم.
و هر بار با خود میگفتم: «پزشکی همین است… نه آنکه فقط در مطب بنشیند.»
جدایی و بیخبری
سال ۱۳۶۵ به ارتش آزادیبخش پیوست. با همان قلب مهربانش میخواست رویای آزادی را در میهنش محقق کند.
یکبار همسرش را دیدم و پرسیدم که او کجاست. جوابش آرام بود… اما من میدانستم که دیدارمان شاید هرگز تکرار نشود. و من همان خاله مهربان را از دست بدهم.
در همین زمینه
زندان قرچک ورامین، شکنجهگاهی که فریاد زنان را خفه میکند!
پرواز بیخبر
در فهرست جاودانه فروغهای عملیات فروغ جاویدان، نامش را دیدم.
همراه همسرش، در میان «جاودانهها».
باورم نمیشد؛ فاطمه مهربان پر کشیده بود.
و در دل میپرسیدم: فرزندانش چه شدند؟ به دست چه کسی سپرده شدند؟
سکوت یک پدر
هر بار که به آثار مینیاتور فرشچیان نگاه میکردم، یاد فاطمه میافتادم.
اما پدرش، همان نقاش بزرگ، هرگز نامی از دخترش نبرد.
دستبوس همانها شد که خون دخترش بر دستانشان بود.
و من ماندهام که چگونه میتوان با چنین سکوتی زندگی کرد.
و امروز…
امروز که عکسهای تازهی فرشچیان را دیدم، دوباره همهی خاطرات زنده شد. زخمی کهنه
از سال ۶۷ تا امروز، تنها یک تصویر در ذهنم مانده است:
دختری با چشمانی روشن، لباسی ساده، و قلبی که برای مردم میتپید…
دختری که پدرش هرگز او را نقاشی نکرد. اما او در قاب «عصر عاشورا» جاودانه شد.







