علی جعفری غنچهای که هرگز پژمرده نخواهد شد. دهه شصت، دههای که تاریخ ایران با خون نوشته شد، نامش را در حافظه جمعی ملت حک کرد. این دهه، نه فقط از آن جهت که جان آزادیخواهان را گرفت، بلکه بهخاطر غمی که بر دل مادران، پدران و خانوادههای بیپناه نشاند، به یکی از سیاهترین فصول تاریخ ما بدل شد.
یکی از این نامها، نامی که هرگز فراموش نمیشود، علی جعفری است؛ جوانی که در ۲۰سالگی تیرباران شد، اما داستان زندگی و مرگش هنوز از یاد نرفته است.
دهه شصت؛ دههای که مرگ هم آرامش نداشت!
نهتنها جانشان را گرفتند، بلکه از خانوادههایشان حق یک وداع ساده را هم دریغ کردند. پیکرهای بینام در بیابانها، گورهای جمعی و حیاط خانهها دفن شدند تا حقیقت را هم به خاک بسپارند، اما یادشان هنوز زنده است. خمینی دستور داده بود که پیکر اعـدامشدگان زندانیان سیاسی را در گورستانهای عمومی دفن نکنند. خانوادهها نهتنها عزیزانشان را از دست داده بودند، بلکه از حق یک وداع شایسته هم محروم شدند.
در همین زمینه
علی جعفری؛ جوانی از دل البرز
علی جعفری در دامنههای سرسبز کوههای البرز متولد شد. کودکیاش در کنار دشتهای مهآلود و روستاهای کوچک سپری شد. بعدها، خانوادهاش به بندر گز مهاجرت کردند. او در میان خانوادهای ساده اما اهل فرهنگ رشد کرد. از همان کودکی کتابهایش را به دوستانش قرض میداد و در انجمنهای فرهنگی، با شور و شوقی وصفناپذیر شرکت میکرد.
زندگی برای علی، چیزی بیشتر از روزمرگی بود. او رؤیای آزادی را در سر میپروراند. اما دیری نگذشت که آرزوهای این جوان پرشور در سایه ظلم و سرکوب خاموش شد.
دستگیری و اعدام؛ تراژدی دهه شصت
در اردیبهشت ۱۳۶۰، علی جعفری به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شد. او هنوز بیست سال هم نداشت، اما صدای اعتراضش، صدایی که به دنبال حق و عدالت بود، خاموشنشدنی بود. تنها چند ماه بعد، در آبان همان سال، او را به پای جوخه اعدام بردند.
صبحی سرد و بیروح، خانواده جعفری را به سپاه فراخواندند. خبر تلخ، شبیه خنجری بر قلب پدر و مادر نشست: “برای تحویل پیکر علی آماده شوید.” اما این پایان ظلم نبود. سپاه شرطی سنگین گذاشت: “هزینه گلولهها را پرداخت کنید.” خانواده مجبور شدند تمام دارایی خود را جمع کنند تا تنها بتوانند عزیزشان را به خاک بسپارند.
تابوت بر نردبان؛ تحقیر بیپایان
اما ماجرا از این هم فراتر رفت. وقتی خانواده علی جعفری خواستند پیکرش را با یک ماشین به خانه منتقل کنند، رانندگان تهدید شدند. هیچکس اجازه نداشت به این “کافر” کمک کند. پدر و مادر علی، نردبانی تهیه کردند، پیکر خونین پسرشان را روی آن گذاشتند و با پاهایی لرزان به سمت خانه راه افتادند.
هوا هنوز تاریک بود که به نزدیکی منبع آب بندر گز رسیدند. در آنجا، مردی از اهالی روستا، با دیدن این صحنه، دل به دریا زد. او گاری کوچکی را آورد و به پدر و مادر علی کمک کرد تا پیکر او را به میدان بزرگ شهر برسانند. چشمان اشکبار مردم نظارهگر این صحنه بود، اما هیچکس جرأت کاری نداشت.
خاکسپاری در سکوت
علی را به خانه بردند. پدرش گوشه باغچه یکی از اقوام مشغول کندن قبر شد و مادر، در حالی که گریه میکرد، پیکر پسرش را کفن کرد. خورشید هنوز بالا نیامده بود که علی در خاک آرام گرفت، در کنار جعفر کوهستانی، که او نیز داستانی مشابه علی داشت.
اما حتی بعد از دفن، ظلم پایان نیافت. خانواده جعفری اجازه برگزاری مراسم یا نصب سنگ قبر را نداشتند. امروز، ۴۳سال از آن روز میگذرد، اما علی جعفری و جعفر کوهستانی هنوز سنگ نوشتهای بر قبر خود ندارند؛ یادگار سکوتی که رژیم بر آن تحمیل کرد.
روایت مردی که کمک کرد
اما این داستان، تنها از جنایت نمیگوید. از انسانیتی پنهان در میان وحشت نیز میگوید. مردی با فامیلی بهی، همان کسی که گاری خود را در اختیار پدر و مادر علی جعفری گذاشت، نماد مقاومتی انسانی در برابر بیرحمی شد. آیا کسی از بستگان این مرد هنوز زنده است؟ آیا این داستان کوچک اما بزرگ، در دل مردم بندر گز هنوز جاری است؟
علی جعفری، تنها یک نام نیست. او نماد ایستادگی، رنج و ظلمی است که در دهه شصت بر ملت ایران رفت. داستان او و صدها نفر دیگر، یادآوری است که آزادی قیمتی گران دارد. امروز، وظیفه ما این است که یاد این عزیزان را زنده نگه داریم و داستانشان را به نسلهای آینده منتقل کنیم. این نامها، در دل تاریخ جاودانهاند و هیچ خاکی نمیتواند حقیقتشان را پنهان کند. یادشان گرامی، نامشان جاودان.







