در غروب دلگیر یک روز خاموش، قلبهای بسیاری در کردستان، در ایران، و در میان آنانی که برای آزادی، عدالت و حقیقت میجنگند، شکست. برزان محمدی دیگر در میان ما نیست؛ اما صدای فریادهای او، تصویر چهرهی تسلیمناپذیرش در بند، و ردّ گامهایش در مسیر رنج و پایداری، برای همیشه در حافظهی جمعی ما زنده خواهد ماند.
عجبا که برزان درست در همان روزهایی از میان ما رفت که یاد آور غروب فرزاد کمانگر و یاران سربدار اوست.
برزان از آن نسلهای دردمند و آگاه بود که به جای آنکه رنج را پنهان کنند، آن را فریاد زدند. از روستاهای کوهپایهای سروآباد کردستان برخاسته بود، از دل خاکی که همزمان زخم خورده و زاینده است، از دل مردمی که با لبخندهای شکسته، همچنان بر روی پا ایستادهاند. او در کودکی طعم تبعیض را چشید، در نوجوانی ستم را فهمید، و در جوانی تصمیم گرفت سکوت نکند؛ حتی اگر هزینهاش، سالهایی در بند، شکنجه، تبعید و در نهایت جان باشد.
برزان محمدی تنها یک زندانی سیاسی و فعال سیاسی نبود. او صدای در گلو مانده هزاران جوانی بود که صدایی نداشتند. او زخمهای نسلی را با جسارت به تصویر کشید که در سایهی سرکوب نفس میکشیدند. وقتی در مرداد ۱۳۹۷ در تهران دستگیر شد، نه به خاطر اسلحهای در دست و نه به خاطر سودایی برای خویش، بلکه به جرم گفتن حقیقت، به جرم داشتن صدای بلندتر از آستانهی تحمل ستم و ستمگر.
در همین زمینه
زندانی سیاسی علیرضا شیرمحمدعلی محبوس در زندان تهران بزرگ به قتل رسید
زندگی و مرگ برزان محمدی
شش سال حبس برای برزان حکم پایان نبود، بلکه آغاز مرحلهای نو از مبارزه بود. در سلولهای تاریک، در مقابل بازجویانی که با فحش، مشت و فشار و شکنجه میخواستند خاموشش کنند، ایستاد. او نه تنها زبان به اعتراف نگشود، بلکه با اعتصاب غذا، با نامههایی که از اعماق رنج و امید نوشته بود، بذر آگاهی را در دلها کاشت. ۶۶ روز لب به غذا نزد؛ نه برای جلب ترحم، بلکه برای آنکه بگوید: «من انسانم، نه ابزار خاموشی.»
در زندان اوین و سپس در مریوان، جسم برزان تحلیل رفت، اما روحش بارورتر شد. صدای اعتراض او در هر سطرِ نوشتهاش، در چشمان مقاومش، در تصویرهایی که از دیوارهای زندان عبور کرد، پژواک میزد. در نامههایش از شکنجه مینوشت، از همسلولیهایی که بینام در سلولهای انفرادی پوسیدند، از فشاری که وادارش میکردند توبهنامه امضا کند؛ و او، ایستاد، قلم را بر کاغذی سفید کشید، و نوشت: «تسلیم نمیشوم.»
وقتی دوست و همرزمش علیرضا شیرمحمد علی در خرداد ۹۸ در زندان تهران بزرگ در همدستی آشکار رییس زندان و مامورانش با تبهکاران زندانی به قتل رسید، برزان هرگز دیگر سکوت نکرد. او از جنس کبک نبود. از جنس عقاب بود که باید بلند پرواز کند. او این جنایت را با بلندترین صدا فریاد کشیدو تاوانش را هم داد. برزان همیشه علیرضا شیرمحمدعلی را در خود زنده نگه داشته بود.
خروش در مرگ شیرمحمدعلی
برزان محمدی در بیرون از زندان هم آرام ننشست. بارها و بارها، پس از آزادی موقت، بار دیگر در تظاهرات و حرکتهای مردمی شرکت کرد. با آنکه میدانست هر بار بازداشت میتواند بازگشتی بدون بازگشت باشد، باز هم رفت؛ چون آزادی برایش یک انتخاب نبود، یک وظیفه بود. او بهجای انتخاب زندگیِ بیدردسر و خاموش، آگاهانه راه رنج را برگزید؛ زیرا خوب میدانست خاموشی او، یعنی خاموشی صدها صدا.
مرگ او، شاید تصادفی، تصادفی تلخ و ناگهانی، و چه بسا مشکوک و غیرقابل باور باشد.. اما زندگی او، روایت ایستادگی و مقاومت یک نسل بود. مردی که نه از ترس، بلکه از عشق به مردمش زیست و مبارزه کرد. اگرچه جان باخت، اما افکارش، مقاومتش، و نامش، تا زمانی که عدالت و آزادی خواستههای مردم باشد، زنده خواهد ماند.
برزان محمدی به امید آزادی و رهایی مردم ایران و خلق رنجکشیده کردستان دست به مبارزه با دیکتاتوری مذهبی زد. هرگز امیدش را برای رسیدن به پیروزی و آزادی مردمش از دست نداد. او اگرچه بر اثر زندانها و شکنجههای مستمر سلامت جسمی اش را از دست داده بود اما قلب پرشور و آرمانخواهش هرگز مجال سکوت به او نداد و چنین بود که برزان محمدی بخشی از تاریخ مبارزه در ایران شد.







