فقر و نداری، توده عصیانگر میسازد!
ایرانشهر؛ هرچه درخانه نگاه کرد نانی نیافت، گودی چشمان دخترش ریحان را دید و ترک پاهای بدون کفش رسول پسرش، دلش را به درد میآورد.
یاد صحبتهای دیروز شاطر محلهشان افتاد که گفته بود: ما هم زن و بچه داریم. بخدا دیگه نمیتونم نسیه بدم. نمیتونم. شرمندهام. اما نمیتونم. با کدام پول آرد به این گرانی را تهیه کنم بدم بچههای شما بخورند؟
بیاد میآورد تا دنیا دنیا بود ایرانشهر همیشه فقیر بود و پوشیده در دود شلیکهای پاسداران و ژاندارمها.
اما ایرانشهر۱۴۰۱ چیز دیگری است. از هر سویش فقر و نکبت و بدبختی میبارد. آبتین همسرش وارد خانه میشود. او میبیند که به آهستگی در را پشت سر بسته است.
بعد خندان وارد اتاق می شود نان خشکی را آب زده است و تکههایی سیب زمینی که تلاش کرد گرمشان کند.
شرمگین به چهره آبتین نگاه میکند و به نگاه ناباور کودکانش.
با تحکم میگوید: بچهها دلتون بزرگ باشه. ایرانشهر که این طوری نمیمونه. سرزمین فراخمان سرزمین پر روزیه. برام مثل روز روزشنه که وضعمون نمیتونه این طوری بمونه…».
و نگاهش به تفنگ پدر خدابیامرزش و پدر بزرگ ریحان و رسول میافته و مشتهایش بی اختیار گره میشود.
یادش هست روزگاری که مدرسه می رفت توی سرگذشت بزرگان تاریخ اسلام، همیشه ابوذر را دوست داشت.
همو که گفته بود: در شگفتم از مردمی که نانی برای خوردن در خانه نمی یابند اما شمشیر بر نمیدارند تا از حق خود دفاع کنند!
مشتش را گره میکند، لبخند زورکی و معصومانه ریحان میخکوبش میکند و پای برهنه رسول دوباره قلبش را به درد میآورد.
نان خشک و سیب زمینی حالا خنک شده را پیش بچه ها میگذارد. به تفنگش نگاه میکند. از خانه بیرون میزند. و به سمت فلکه دو شیطان ایرانشهر میرود.
عکسهای دو شیطان یعنی خمینی و خامنهای در دو سوی این المان بی قواره به او ریشخند می زنند.
روبرویش در لبه فلکه تابلوی ولایت را می بیند و با خود میگوید: دو شیطان یا ولایت؟!
ایرانشهر- میدان ولایت یا دو شیطان
چفیه را به دور گردن میاندازد. از المان دو شیطان بالا میرود. از این که سکوت خفقانآورش را شکسته است، خوشحال است.
فریاد میکشد و شهر را به شهادت می طلبد: من ایرانشهریام. من فرزند فقر و بیدادم.
شهر در سکوت تماشایش میکند. ایرانشهر زیر مهمیز فقر و گرسنگی و تفنگ بغضش را فرو میخورد.
از سازه ناساز دو شیطان بالاتر می رود. هرم گرمای بهار ایرانشهر صورتش را نوازش میکند.
چفیهاش را دوباره برگردن میاندازد. با دستان پینهبستهاش با تمام قدرت سازه دو شیطان را تکان می دهد. گویی میخواهد همه سازههای شیطانی را با خود به پایین بکشد.
باز هم تلاش… باز هم فریاد…
دو شیطان از خشم و تکانههایش میلرزند.
مرد جوانی از دور میگوید: پهلوون! بیا پایین. روزی با همدیگر دو شیطان را پایین میکشیم. با هم باید شیطان را پایین کشید. دوران رستم و زال بسر آمده است.
من و تو و همه زادگان رستم باید جمع شویم. شیطان حالا دیگر به آب و نان ما چنگ انداخته است. می دانم گرسنهای و هم گرسنهام. همین برای فریاد متحدمان کافی است. ایرانشهر تنها نیست. تمام ایران ایرانشهر است!..
پهلوون از بالای دو شیطان به شهر نگاه میکند…






