ساعت پنج و نیم صبح است و روز جهانی کارگر. هنوز آفتاب از پشت کوههای دودگرفتهی شرق تهران بالا نیامده که «قاسم» از خواب بیدار میشود. صدای زنگ گوشی قدیمیاش، که سه بار افتاده و حالا با نوارچسب به هم چسبیده، او را از خوابی که بیشتر شبیه بیهوشی بود، بیرون میکشد. امروز اول ماه مه است؛ روز جهانی کارگر. روزی که در کتابها نوشتهاند برای تجلیل از انسانهایی مثل قاسم است. اما در واقعیت، برای او هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد. نه، شاید یک فرق دارد: امروز باید هزینه کرایه را هم قرض بگیرد.
قاسم کارگر ساختمانی است. چهلوهفت ساله، بدون بیمه، با زانوهایی که از پلههای بیپایان ساختمان بالا نمیروند. در سال ۱۴۰۴، او هر ماه با کار تماموقت، شاید ۹ میلیون تومان دستمزد بگیرد. اما فقط اجارهی خانهاش در جنوب غرب تهران، ۱۲ میلیون است. قاسم نه وام گرفته، نه خانه خریده، نه حتی یک هفته کامل در سال گوشت قرمز خورده. او فقط زنده مانده، اگر این اصلاً اسمش زندگی باشد.
در مترو مردانی با دستان پینهبسته و زنانی با چشمهای خوابآلود
در مترو، چهرههایی مثل قاسم زیادند. مردانی با دستان پینهبسته، زنانی با چشمهای خوابآلود و صورتهایی که دیگر از خستگی، رنگی ندارند. سکوتی پرصدا، فضا را پر کرده. سکوتی شبیه فریاد در گلو مانده. ناگهان، توجه قاسم به پسری جلب میشود که از در واگن بالا میپرد، با دستهایی کوچک اما پینهبسته، نایلونی از آدامس و شکلاتهای ارزانقیمت در دست دارد.
پسر حدوداً ۱۰ یا ۱۱ساله است. لاغر، با چشمانی که پیرتر از سنشاند. رو به مسافران فریاد میزند:
ـ «آدامس دارم… شکلات هزار تومن… کمک کنین نون ببرم خونه.»
قاسم به او نگاه میکند. دست در جیبش میبرد، اما چیزی جز سکههای خرد پیدا نمیکند. پسرک به سمت او میآید و میپرسد:
ـ «آقا، میخواین آدامس بخرین؟»
قاسم لبخند تلخی میزند.
ـ «اسم تو چیه؟ مدرسه میری؟»
پسرک شانه بالا میاندازد.
ـ «مدرسه؟ نه. بابام مریضه، ننهم کار میکنه تو خونه مردم. منم کار میکنم دیگه.»
قاسم آدامسی را که لازم ندارد، میخرد.
ـ «میدونی امروز روز جهانی کارگره؟»
پسرک ابرو بالا میبرد.
ـ «کارگر یعنی چی؟ یعنی مثل من؟»
قاسم نفس عمیقی میکشد. به واگن شلوغ نگاه میکند. واگنی پر از آدمهایی که هیچکدام فرصت فکر کردن به مناسبتهای تقویمی را ندارند.
ـ «آره عزیزم. تو هم کارگری. ولی باید بدونی کارگر حق داره… حق داره درس بخونه، بیمه داشته باشه، خسته نشه، کتک نخوره.»
پسرک با تعجب میگوید:
ـ «اما آقا من که هیچکدوم اینا رو ندارم. یعنی اشتباه کار میکنم؟»
قاسم دیگر چیزی نمیگوید. فقط دستش را روی شانه لاغر کودک میگذارد. انگار بخواهد بگوید: «نه، تقصیر تو نیست… ما فقط در جایی بهدنیا آمدیم که کارگر بودن یعنی فراموششده بودن.»
در همین زمینه
ادامه اعتراضات بازنشستگان و کارگران ایران در آستانه روز جهانی کارگر
فاصله میان دستمزد و سبد معیشت
پسر از واگن پیاده میشود و در شلوغی گم میشود. قاسم به نقطهای در دوردست خیره میماند. ذهنش پر میشود از عدد و رقمهایی که دیشب در اخبار شنیده بود. گفتند فاصله میان دستمزد و سبد معیشت، بیش از ۱۵میلیون تومان شده. گفتند دستمزد فقط کفاف دو هفته را میدهد. گفتند دولت افزایش حقوق داده، اما قیمتها بیشتر از آن بالا رفتهاند.
او میدانست که از شورای عالی کار، از نهادهای دولتی و از مجلس کاری برنمیآید. چون آنها سالهاست از “خانهی کارگر” فقط نامش را نگهداشتهاند. صدای واقعی کارگران، دیگر جایی شنیده نمیشود. بهجای افزایش دستمزد واقعی، وعده میدهند. بهجای حل بحران مسکن، شعار میدهند. تأمین اجتماعی را چپاول کردهاند و بدهیهای میلیاردی دولت به صندوق کارگران، هرگز بازپرداخت نشده است.
آن شب، قاسم دیرتر از همیشه به خانه رسید. دختر کوچکش کفشهای پارهاش را کنار گذاشته بود و گفته بود دیگر به مدرسه نمیرود. همسرش، نان خشکها را با آب گرم نرم میکرد. تلویزیون روشن بود، مجری از موفقیتهای اقتصادی دولت در حمایت از قشر محروم حرف میزد.
قاسم آن شب نخوابید. ذهنش میان صدای کودک مترو و آیندهی دخترش رفت و آمد میکرد. روز جهانی کارگر گذشته بود. اما هیچ چیز تغییر نکرده بود. مگر شاید یک چیز: قاسم فهمیده بود که کودکانی هستند که حتی نمیدانند «کارگر بودن» یعنی حق داشتن، یعنی صدا داشتن… و این، شاید از فقر مالی، دردناکتر باشد.







