چهارشنبه, ۲۲ مهر, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

روایت قتل عام ۶۷ و راهروی مرگ از زبان حسین فارسی در دادگاه حمید نوری

۲۶ آبان, ۱۳۹۹
روایت قتل عام ۶۷ و راهروی مرگ از زبان حسین فارسی در دادگاه حمید نوری
Share on TwitterShare on Facebook

شهادت یک شاهد دیگر از اعدام هزاران زندانی سیاسی در هیئت‌های مرگ

 ششمین جلسه محاکمه یک جنایتکار به نام حمید نوری در دادگاه دورس آلبانی برگزار شد. در این جلسه زندانی سیاسی پیشین حسین فارسی به ادای شهادت علیه حمید نوری پرداخت.

در روزهای گذشته شاهدان دیگر قتل‌عام محمد زند، مجید صاحب جمع، اصغر مهدیزاده، اکبر صمدی و محمود رؤیایی در این دادگاه به ادای شهادت در باره با قتل‌عام ۶۷ و نقش حمید نوری در آن پرداختند. در ابتدای جلسه آقای کنت لوئیس به دادگاه اطلاع داد که ماکت ساخته شده از زندان گوهردشت را به دادگاه اهدا می‌کند.

ابتدا خانم گیتا وکیل حسین فارسی، به معرفی وی و سوابق زندان وی پرداخت و گفت که حسین فارسی نویسنده کتابی تحت عنوان «یک کهکشان ستاره» است.

وی گفت: حسین فارسی در گوهردشت در چهار نوبت به راهروی مرگ برده شد و در روزهای هشتم و بیست و دوم مرداد۶۷ به کمیته مرگ برده شد و در چندین نوبت حمید عباسی را آنجا دید.

شهادت دادن محمود رؤیایی در مورد قتل عام ۶۷ در زندان گوهردشت

درباره؛ پنجمین روز دادگاه حمید نوری بیشتر بخوانید

شهادت دادن محمود رؤیایی در مورد قتل عام ۶۷ در زندان گوهردشت

روایت حسین فارسی از روزهای قتل عام

۷مرداد همه ما را از فرعی۷ بیرون بردند و بردند به راهرو در طبقه سوم. میزی داخل سالن بود و پاسداران دور آن نشسته بودند. پشت میز ناصریان، حمید عباسی و سه پاسدار دیگر بودند.

 ناصریان سؤال و جواب می‌کرد و بقیه فقط نگاه می‌کردند من وقتی جلو رفتم اسم و مشخصات پرسید و گفت تقاضای عفو می‌کنی؟ گفتم نه، من می‌دیدم که حمید عباسی و سایر پاسداران می‌خندیدند. ناصریان گفت برو و با بقیه نیز این برخورد را کرد و برگشتیم دربند.

روز بعد ساعت ۸.۳۰ صبح پاسدار آمد با خشونت ما را از بند بیرون کشید. ما را از راه پله آشپزخانه به طبقه اول بردند. من وقتی که وارد راهرو شدم تعدادی همه با چشم‌بند نشسته بودند.

مرا با چشم‌بند روبه‌روی دیوار نشاندند و چیزی جز دیوار نمی‌دیدم حدود دو ساعت بعد یک پاسدار روی شانه من زد و گفت بیا، من وقتی بلند شدم دیدم یک در است. دری که در اتاق دادیاری بود و دو پاسدار یوزی به دست جلو آن بودند.

وقتی به جلو در رسیدم ناصریان گفت این را ول کن! بگذار بنشیند! و در این حال یکی از دوستان من به نام صمد رنجبر را از در خارج کردند و من هم‌چنان نشسته بودم. نزدیک ظهر یک نفر به من گفت دادگاه رفتی؟ همان زمان یک نفر دیگر گفت نگو دادگاه! و من نفهمیدم اینها چه کسانی بودند من کماکان نشسته بودم تا ساعت سه بعدازظهر.

آن موقع می‌فهمیدم رفت و آمد بسیاری هست و آنجا بسیار شلوغ است. بعد ناصریان زد روی شانه من آهسته گفت پاشو بیا.

من رفتم وارد اتاق شدم و از همان اول داشتم همه چیز را می‌دیدم. سرپا ایستاده بودم گفتند چشم‌بند را بزن بالا.

روبه‌روی من دو آخوند و یک لباس‌شخصی نشسته بودند یکی از آخوندها نیری بود می‌شناختم آخوند سمت راست او را نمی‌شناختم و سمت چپ او مرتضی اشراقی دادستان بود که او را می‌شناختم.

من چشم‌بندی داشتم که آنرا ساییده بودم و زمانی که آنرا روی چشم می‌گذاشتم همه چیز را می‌دیدم و نیاز نبود سرم را بالا بگیرم و همه چیز را می‌دیدم و البته بچه‌های دیگری هم این کار را کرده بودند.

نیری کاغذی جلویش بود اسم و مشخصات مرا پرسید وقتی که دادستان صحبت از اتهام کرد متأسفانه من در آن صحنه شهامت آنرا نداشتم که مثل بقیه دوستانم از عقایدم دفاع کنم. نهایتاً یک کاغذ به من دادند، در دو خط یک چیزی بنویسم من از اتاق رفتم بیرون دو خط نوشتم دادم ناصریان.

ناصریان مرا از دادیاری بیرون آورد و به یک پاسدار گفت او را ببر آنور. من همینجا یک نکته را تأکید می‌کنم من هرکجا از صحبت‌هایم حرف از راهرو مرگ می‌زنم می‌گویم منظورم این قسمت راهرو است (اشاره به ماکت).

پاسدار به من گفت اینجا بنشین و بالای سرم یک پنجره هم قرار داشت.

نیم ساعت که گذشت نفر سمت چپ اسم مرا پرسید و من اسمم را گفتم. بعد گفت من می‌خواهم از قول من یک چیزی را به نفر سمت راست بگویی، خودش را معرفی کرد مصطفی هاشم خانی بود به من گفت به نفر سمت راست بگو حرفی را که مسعود می‌زند تأیید می‌کنی؟ او گفت آره اعدامشان کردند و حرف را تأیید کرد.

در اتاق هیئت مرگ

من از مجتبی پرسیدم موضوع چیست او جواب داد امروز صبح ۲۰نفر را اعدام کرده‌اند که بچه‌های مشهد نیز جزو آنها بوده‌اند. من برایم همه چیز مشخص شد و گفتم همه‌مان را اعدام می‌کنند مجتبی گفت چرا؟ گفتم نفراتی که در اتاق بودند یکی دادستان و یکی حاکم شرع است.

در جایی که من نشسته بودم یکی دیگر از دوستانم به نام محمود میمنت بود. پرسیدم در اتاق چه گفتی؟ گفت، گفتم هوادار مجاهدین هستم و نیری گفت باید مدتها پیش می‌رفتی پیش برادرت برو بیرون. بعد از مدتی یکی دیگر از دوستانم به نام «حجت سرکرده» بود، که وقتی یکی از پاسداران آمد حجت اعتراض کرد چرا از صبح ما را نگهداشتی ما را به بند نمی‌بری؟

 البته حجت به یک آخوند گفته بود: چرا ما را اینجا نگه‌ داشته‌ای؟ از حجت سؤال کردیم از تو چه سؤالی کردند؟ گفت از من سؤال کردند اتهامت چیست؟ گفت من گفته‌ام هوادار مجاهدین و گفته‌اند برو بیرون. دیگری ابراهیم غیوری نصیر محله بود. او هم اتهام را هوادار مجاهدین گفته بود با خشونت او را بیرون کرده بودند.

در اینجا من گفتم می‌خواهم توالت بروم و وضو بگیرم. وقتی که برگشتم جایم را عوض کردم و در آنجا یکی از دوستانم ابوالقاسم محمدی ارژنگی نشسته بود. او یک هنرمند بود و ۴۷سالش بود از او پرسیدم چی شد رفتی دادگاه؟

گفت؛ رفتم آنجا پرسیدند اتهامت چیست؟ گفته‌ام هوادار مجاهدین. ابوالقاسم گفت: می‌گویند هیأت عفو، اما دروغ می‌گویند و هیأت عفو در کار نیست. آنطرف نیز یکی از دوستانم نشسته بود به نام طاهر فاتحی یکی از نفرات سال۵۹ بود که به آنها می‌گفتند ملی کش.

ابوالقاسم محمدی ارژنگی با شجاعت گفت من هوادار مجاهدین هستم.

ساعت حدود ۹.۵ شب بود ناصریان آمد وسط سالن و باصدای بلند اسامی را خواند کنار دستش حمید عباسی و پاسداری به نام فرج بود. او اسمش مرتضی رویایی است. اما در گوهردشت فرج صدایش می‌کردند. این دو نفر کنار ناصریان ایستاده بودند یک سری برگه دستش بود. وقتی اسم را می‌خواند آنرا زیر برگه‌های دیگر می‌گذاشت. او اسامی را می‌خواند و حمید عباسی و فرج کنترل می‌کردند آیا نفر بلند شده یا نه.

وقتی نفرات بلند شدند به صف شدند و وسط راهرو ایستادند. ناصریان حدود ۵ متر از من فاصله داشت. ناصریان به حمید عباسی گفت: اینها را به بندشان ببر و خودش از این در خارج شد و رفت به سمت دادیاری.

حمید عباسی و دو سه پاسدار دیگر نفرات را به سمت حسینه (سالن مرگ) بردند.

حدود ساعت ۱۰ به بقیه نفرات گفتند: بلند شوید! ما هم که حداکثر ۲۰نفر بیشتر نبودیم. به طبقه دوم ساختمان بردند.

در این ساختمان سلول‌های انفرادی بود من از یک سوراخ باریکی بیرون و محوطه جلو را می‌دیدم.

وقایع ۹مرداد

صبح نهم مرداد، ناصریان آمد در سلول من را باز کرد. اطراف او سه چهار پاسدار بودند یکی از آنها حمید عباسی بود.

ناصریان یک متر آمد جلو و یک لگد به من زد و گفت همه حرف‌هایی که به مادرت زدی و از جمله گفته‌ای برو عراق را ضبط کردم و داخل پرونده گذاشته‌ام اعدامت می‌کنند. حمید عباسی هم در آنجا بود آن روز من دیگر چیزی ندیدم.

۱۰مرداد ۶۷

دهم مرداد، من متوجه شدم نقل و انتقال زیادی است و شلوغ است وقتی سر و صدا تمام شد متوجه شدم در سلول کناری‌ام یک نفر آمده است. با او از طریق مورس تماس گرفتم. او یکی از زندانیان کرج بود و خبر امیر مهران بی‌غم و موسی کریم‌خواه را به من داد. امیر مهران بی‌غم را در ۱۰مرداد اعدام کردند.

امیر متولد سال۱۳۴۲بود که در تظاهرات ۳۰خرداد دستگیر شده بود. او با شجاعت سروده بود: «گر کار من از عشقش با شحنه و دار افتد  از شحنه نترسم من، از دار نیندیشم».

او به من گفت دیروز این بچه‌ها را اعدام کرده‌اند. بعد از چند روز، روز ۱۵مرداد من ماشین بنزی را که مال نیری و اینها بود را دیدم که آمدند زیر پنجره در محوطه پارک کردند.

من خواستم به حسین فیض آبادی بگویم هیأت آمده اما جواب مورس را نداد و او را برده بودند.

ظهر یک نفر از طبقه سوم با من مورس زد از من پرسید تو کی هستی من اسمم را گفتم. او گفت من حمید بنددار هستم. او یک دوست ما بود که ۶سال قبل در قزل‌حصار با هم هم‌بند بودیم. او یکی از ملی‌کش‌ها بود. من چند دقیقه با او مورس زدم. ناگاه یک مورس بزرگ زد به‌عنوان علامت خطر در همین زمان او را برای اعدام بردند.

روز ۱۸ مرداد، من از شکاف پنجره دیدم که ماشین هیأت آمد و نیم ساعت بعد پاسدار آمد گفت چشم‌بند بزن بیا بیرون! من چشم‌بند را زدم و سریع بیرون رفتم. یک نفر آنجا بود او یکی از دوستانم به نام حسین نیاکان بود. پاسدار ما را به طبقه همکف برد.

آنجا خیلی شلوغ بود و تعداد نفرات زیاد بود اما من تنها یک نفر از آنها را می‌شناختم.

بعد دیدم تعداد زیادی دیگر را به راهرو آوردند و آنها نشستند. یکی از آنها هم‌بندی قدیمم به نام جعفر تجدد بود.

من با جعفر صحبت کردم اینجا چکار می‌کنی؟ و جعفر ماجرای بند یک را گفت و این‌که ما را برده‌اند کنار بند جهاد ما اعتراض و اعتصاب غذا کرده بودیم.

همانجا که نشسته بودم پاسدارها آمدند. نفرات بند یک را بلند کردند. دو نفر از آنها را می‌شناسم ناصر صابر بچه‌میر و احمد نعلبندی بودند. آنها را به راهرو دادیاری که هیأت مرگ در آن است بردند.

بعد ناصریان آمد مرا بلند کرد و بنشین اینجا که روبه‌رویم آسانسور بود. سمت راست من به فاصله سه متری یک نفر دیگر نشسته بود.

بعد از مدتی یک پاسداری آمد و از نفری که کنار دست من نشسته بود پرسید رضا شما هستید اسم و فامیلش را گفت. او یکی از دوستان من در سال۶۰ بود. ولی من چهره‌اش را نشناختم. در طول ۶سال قیافه‌اش به قدری تغییر کرده بود که من او را نشناختم. به فاصله مدت کمی حمید عباسی آمد. گفت بلند شو بیا. حمید عباسی، رضا را بلند کرد و برد در این راهرو و من دیگر او را ندیدم.

من تا ساعت ۱۲شب آنجا بودم. بعدازظهر در کنار میز پاسدار یک خواهر نشسته بود. این احتمالاً یکی از زنان کرمانشاهی بود که در طبقه ۲ در این بند بودند و ما از طریق هواخوری با آنها تماس داشتیم. اینها را فروردین از کرمانشاه به طبقه ۲ آورده بودند و در گوهردشت اعدام کردند.

خواهر حرفی زد که پاسدار به او لگد زد و گفت خفه شو، بعد ناصریان او را صدا کرد و من دیگر سرنوشت او را نفهمیدم.

من آن ‌روز شاهد بودم ناصریان در سه نوبت با صدای بلند اسامی را می‌خواند.

در روز سه‌شنبه که اسم و اسم پدر می‌خواندند من متوجه نبودم اسامی چه کسانی را می‌خواندند اما تعداد اسامی خیلی زیاد بود.

ساعت ۱۲شب بود و ناصریان آمد. پاسداری که پشت میز بود به ناصریان التماس کرد با خانواده‌اش تماس بگیرد و او گفت ما دو هفته است اینجا هستیم و همسرم مریض است. بگذار حداقل دو ساعت بروم او را ببینم، اجازه بده تماس تلفنی بگیرم که ناصریان گفت همه خط‌ها قطع است و فقط یک خط وصل است و فکر نمی‌کنم بگذارند تماس بگیرید.

در ساعت حدود ۱۲شب ما که تعدادمان کم بود به داخل بند بردند و پاسدار مرا به طبقه سوم برد و گفت برو داخل. من داخل بند شدم با پاسداری مواجه شدم که اسمش را تبریزی می‌گفتیم.

تبریزی آمد و مرا کتک زد دو پاسدار دیگر هم از پشت مرا می‌زدند و من نمی‌فهمیدم چرا می‌زدند.

من دستم را جلو صورتم گذاشته بودم ضربه نخورد. افتاده بودم زمین و در این حالت هم مرا می‌زدند. آنها می‌خواستند من به مسعود و مریم رجوی توهین کنم که من خواست آنها را اجرا نمی‌کردم. نمی‌دانم مدت ضرب و شتم آنها چقدر طول کشید بعد یکی از آنها مرا کشید و انداخت داخل یکی از سلول‌ها.

فردا صبح ناصریان آمد همان کاغذ دستش بود و مرا به اعدام تهدید می‌کرد و می‌گفت بگو در بند ۷ چطوری با مجاهدین تماس داشتید و رادیو مجاهد را چطور گوش می‌کردید؟ ما تو را اعدام می‌کنیم برادرت را چند روز پیش در اوین اعدام کردیم. داغ او را بردل مادرت گذاشتیم. داغ تو را هم به دل مادرت می‌گذاریم و داغ همه‌تان به دل رهبرتان مسعود رجوی می‌گذاریم.

وقایع روز ۲۱مرداد

روز ۲۱ مرداد، پاسدار آمد گفت چشم‌بند بزن و برد داخل راهرو که متوجه شدم تعدادی چشم‌بند زده و ایستاده‌اند. از میان آنها تنها حسین نیاکان را شناختم بعد ما را آوردند از طریق راه آشپزخانه به راهرو دادیاری.

بقیه را هم به بند منتقل کردند من برگشتم به سلول.
حسین نیاکان سرود آزادی می‌خواند.
در راهرو مرگ تکرار می‌کرد، آزادی نور خود را بر خاک گور ما بعد از ما بیافشان! و این را چند بار تکرار کرد.

وقایع ۲۲مرداد

۲۲مرداد صبح پاسدار آمد گفت: چشم‌بند بزن و بیا بیرون! من را از اینجا بردند پایین و در راهرو مرگ نشاندند. چند ساعتی تا بعدازظهر اینجا رو به دیوار نشسته و منتظر بودم در اینجا چیزی ندیدم و فقط متوجه ترددهای زیادی می‌شدم.

بعدازظهر ناصریان آمد و یواش گفت بیا، مرا بردند در اتاق هیأت مرگ در آنجا چند صندلی بود و چند نفر نشسته بودند و ناصریان گفت چشم‌بند را بردار و ناصریان گفت؛ حاج آقا! حسین فارسی را آوردم.

در این روز ۵نفر بودند که سه نفر آنها نیری، پورمحمدی، اشراقی یکی از آنها فاتحی دادستان کرج و یکی دیگر نادری داستان دیگر کرج بودند.

من آن موقع نادری را نشناختم. بعداً از زندانیان کرج شنیدم نادری است. اما فاتحی را قبلاً در قزل‌حصار می‌شناختم.

آنها به من گفتند آن روز قرار بود چیزی بنویسی، من گفتم نوشته‌ام آنها گفتند چنین برگه‌ای در آن نیست.

دست آخر نیری گفت برو آنچیزی که قرار بود بنویسی را بنویس و چند مورد دیگر داشت که به ناصریان گفت او را ببر بیرون بنویسد.

من رفتم نشستم و نوشتم و زمانی که برگه را به ناصریان دادم، ناصریان مرا داد به پاسدار و پاسدار مرا از در رد کرد و کنار در نشستم.

سربداران سرود خوان

آن‌ روز تعداد زیادی از دوستانم نشسته بودند. از جمله کنار در، غلامرضا کیا کجوری، حسین نیاکان، داریوش حنیفه پور زیبا و تعداد دیگری از دوستان که روبه‌رویم نشسته بودند. زمانی که پاسداران رفت و آمدشان کم بود با هم صحبت می‌کردیم.

یک بخشی از صحبت‌ها شوخی بود که در رابطه با اعدام شوخی می‌کردیم. بچه‌ها با غلامرضا در رابطه با بهشت صحبت می‌کردند و آن‌روز برای همه روشن بود که چه خبر است و چه دارد می‌گذرد.

یک فرصت که خلوت بود و پاسدار نبود غلامرضا کیاکجوری گفت بیایید ترانه یا سرودی با هم بخوانیم و…

حسین نیاکان سرود آزادی می‌خواند و سرود تمام شد یک چیزی را تکرار می‌کرد او یک قسمت از سرود را چند بار تکرار کرد «ای آزادی نور خود را بعد از مرگ ما به خاک گور ما بیفشان» و بعد از آن داریوش حنیفه یک شعر خواند و در حالی که خوب می‌دانست چکار دارد می‌کند این شعر را می‌خواند که می‌گفت ای آزادی اگر خورشید تو از دریای خون عبور می‌کند و اگر از دفن جسدهای ما، بهار تو شکوفا می‌شود»…

ما را در توئیتر ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: تابستان ۶۷قتل عام ۶۷
TweetShare

توصیه سردبیر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!
فراسوی خبر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!

۲۰ مهر, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

۱۹ مهر, ۱۴۰۵
تتر روی مدار جنون؛ سقوط ۱۳ هزار تومانی در ۱۱ دقیقه

تتر روی مدار جنون؛ سقوط ۱۳ هزار تومانی در ۱۱ دقیقه

۱۷ مهر, ۱۴۰۵
چرا اقتصاد ایران کمر حکومت را خواهد شکست؟

چرا اقتصاد ایران کمر حکومت را خواهد شکست؟

۱۵ مهر, ۱۴۰۵
زنده؛ حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

۲۰ مهر, ۱۴۰۵
ستاد مقر نیروهای انتظامی شهرستان گلشن مورد حمله مسلحانه قرار گرفت

ستاد مقر نیروهای انتظامی شهرستان گلشن مورد حمله مسلحانه قرار گرفت

۱۶ مهر, ۱۴۰۵
افغانستان برق ترانزیت می‌کند؛ مردم ایران با خاموشی و گرانی چه کنند؟

افغانستان برق ترانزیت می‌کند؛ مردم ایران با خاموشی و گرانی چه کنند؟

۲۰ مهر, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.