كفشهای پاره كه بغل های آن سوراخهای بزرگی داشت و بابایم هیچ وقت آن را ندید! آب برف داخل رفته بود. جوراب و كفشهای پاره و بزرگ، شلپ و شلپ آن هنگام راه رفتن مشخص بود. انگشتانم یخ زده بود. مدرسهام دور بود، بایستی از چند كوچه پیچ در پیچ رد بشوم تا به مدرسه برسم. كوچهها سر بود و یخبندان.
وسط كوچهها پر از برف بود. برفهایی كه از پشت بامها پارو شده بودند.
بالاخره به مدرسه رسیدم. بخاری زهوار در رفته و مندرس كلاس زوزه میكشید، گویا مبصر كلاس شیر نفت آنرا كامل باز كرده بود.
مبصر: كلاس بر پا!
معلم وارد شد.
مبصر: بر جا!
– كی انشا نوشته؟ نصف كلاس دستاشونو بالا بردند، چند نفر جلو دستاشونو نصفه نیمه بالا برده بودند. من در آخر كلاس خودمو به نفهمی زدم كه گویی مشغول آماده كردن دروس هستم. آقای ذاكری از آن معلمهای خوب مدرسهمان بود خیلی دل رحم، اما نمی دونم چرا مدتی است كه خیلی بیحوصله شده است، مریض احوال است، صورت فرو رفته و سبیلهای باریك با كله طاس و قد بلند، كاراكتر خاصی را به او داده بود.
امیر یكی از همكلاسیهایم میگفت: آقای ذاكری نزدیك خونه اونا زندگی میكنه. پسرشو فرستادند جبهه، کشته شده و یك پسر دیگشو نمیدونم چرا فرستادند زندون.
موضوع انشاء: وقتی بزرگ شدی میخواهی چكاره شوی؟
آقا معلم رو كرد به من: حسن بیا انشاتو بخوان!
با ترس و لرز از جا كنده شدم و به طرف تخته سیاه رفتم. میدانستم كه انشای خوبی ننوشتهام: «در این دنیای بزرگ هر كس كاری دارد. مثلاً بابای من نجاری میكند و یا پدر حسین پاسدار است و میگویند از انقلاب پاسداری میكند. چون دیدم پاسدارها مردم را اذیت میکنند. میخواهم خیلی کار کنم. برای همین من دوست دارم دكتر بشوم تا به مردم خدمت كنم.
من نالههای مادرم را هنوز فراموش نكردهام كه از درد به خود میپیچید. ولی پدرم پولی نداشت دكتر نزدش بیاورد. دكتر احمدی گفته بود اگر برای ویزیت بیایم چند برابر ویزیت در مطب پول میخواهم. پدرم پشیمون شده بود و بالاخره دنبال چاره دیگری بود. اما تا مادرم را به بیمارستان رساندیم عمرش را داد به شما، حالا من میخوام دكتر خوبی شوم تا هر كس که پول نداشت معالجهاش كنم. [خودكشی استاد بازنشسته دانشگاه كاشان، به خاطر فقر]
آقای ذاكری با بغض پرسید: حسن مگه مادرت مرده؟!
– بله آقا.
– آقای ذاكری: برو بنشین!
از آن روزی كه انشاء را خواندم گویی غیر از كلمه دكتر چیز دیگری تو ذهنم جا نمیگیرد. دوست داشتم سریع بزرگ بشم تا كمك بابام كنم.
اما دیگه هرگز فرصت نکردم انشای بعدیام را بنویسم. با مرگ بابا در بیمارستان روزی خودم را در کوچه سرگردان دیدم. نامادریام دیگر مرا نمیخواست. چون او هم با رفتن بابا گرسنه بود. در همین سرگردانی در کوچه و خیابان بود که مردی ظاهرا مهربان مرا سوار ماشین كرد و راه افتاد. در دلم خوشحال شدم كه بالاخره مشكلاتم حل میشود.
به او گفتم: بابا گرسنمه.
یك بسته بیسكویت جلو داشبورد ماشین بود. آن را به من داد.
از شهر دور شدیم دیدم به خرابهها نزدیك میشیم. فقط چند دودكش بزرگ كه همه فضا را دودی كرده بودند نمایان شد.
– خوب پسرم حالا رسیدیم
اینجا محل كار من و تو است.
در یك اتاق را باز كرد چند بچه هم سن و سالم روی یك موكت پاره و كثیف بدون بالش خوابیده بودند. مرا فرستاد تو و گفت: اینا دوستان تو هستند. الان برو بخواب فردا میگم چه كار كنی.
صبح بزور بیدار شدم، دیدم بچهها نیستند، بیرون آمدم. دیدم دارند گٍل درست میكنند و چند تا از آنها آجر خام و عدهای با فرغون ملات میآورند.
بابا! آمد: خوب حتماً خودت فهمیدی كجایی.
نگذاشت حرفی بزنم، خوب تو برو كمك محسن او بتو یاد میده كه چكار كنی.
بابا پس مدرسه چی میشه؟
– مدرسه و مشق و كارت همین جاست.
مدرسه میخوای برای چی، كار یاد بگیر كه بدردت بخوره.
چشمم را باز كردم دیدم شش ماه است كه روزانه ۱۰ ساعت دارم خشت زنی میكنم نمیتونستم فرار كنم. چند بار میخواستم در بروم اما مرا گرفتند. آن قدر مرا زدند كه چند روز بیمار شدم.
چند كمپرسی بود كه روزانه آجرهای آماده شده از كوره را به شهر میبردند. نقشه كشیدم. هنگام بارگیری توی آجرا مخفی شوم تا از این مصیبت نجات پیدا كنم. یك كمپرسی كه بارگیری شده بود، عصر كه میخواست حركت كنه خراب شده بود. روز بعد وقتی خودرو درست شد از فرصتی كه دست داد خودم را بالای آجرها مخفی و برزنتی را روی خودم انداختم.
چند ساعت بعد خودمو به شهر رسوندم.
نزدیك جوی آبی نشستم، نانوایی نزدیكم بود رفتم یك نان خریدم و خوردم از خستگی همانجا خوابم برده بود. [رعد و برق …]
چشم باز کردم، دیدم دارد شب میشود. من توی تاریکی شب چه کار کنم؟ یاد حرفهای مادرم افتادم که شبهای تهران ترسناکه. دلم هری ریخت. شروع به دویدن کردم. کفشهایم هنوز سوراخ بود. هنوز صدای شلپ شلپاش توی کوچه و خیابان میپیچید. از لابلای اتوبوسها و خیابانهای شلوغ دویدم. خودمو نزدیك كوره پز خانه دیدم. چارهیی نبود غیر از این كه خودمو به بابام معرفی كنم و کتک را هم به جان بخرم. اما این بابا هم هنوز ندیده بود کفشهایم سوراخ است و…
محمود. ی بهمن ۱۴۰۰







