ایران؛ اقتصادی ورشکسته، سیاستی شکستخورده از منظر کارشناسان چپ و راست
توماس فریدمن، روزنامهنگار برجستهی نیویورک تایمز و برندهی سه جایزهی پولیتزر، و مایکل رابرتس، اقتصاددان برجسته چپگرای بریتانیایی، با وجود تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک، هر دو به تحلیل وضعیت ایران تحت حاکمیت نظام ولایت فقیه پرداختهاند. فریدمن از زاویهی سیاسی و ژئوپلیتیک و رابرتس با تمرکز بر اقتصاد، تصویری از کشوری ارائه میدهند که در ورطهی بحرانهای چندوجهی گرفتار شده است.

ورشکستگی ساختاری و فقر فزاینده
مایکل رابرتس در تحلیل خود، اقتصاد ایران را نمونهای از یک «دولت سرمایهداری فرومانده» توصیف میکند که با وجود منابع عظیم نفت و گاز، به دلیل سوءمدیریت داخلی و فشارهای خارجی به ورطهی افول کشیده شده است. بر اساس گزارش صندوق بینالمللی پول در اکتبر ۲۰۲۴، تولید ناخالص داخلی اسمی ایران حدود ۴۳۴ میلیارد دلار است که با توجه به جمعیت ۹۰ میلیونی، درآمد سرانه را در رتبهی ۱۱۷ جهانی قرار میدهد. تورم ۴۰ درصدی، کمبود کالاهای اساسی و نرخ بیکاری ۲۰ درصدی در میان جوانان، از نشانههای بارز این بحران است. نیمی از مردان ۲۵ تا ۴۰ ساله بیکارند و بسیاری از فارغالتحصیلان دانشگاهی از نیروی کار خارج شدهاند.

ایران با داشتن ۱۰ درصد ذخایر نفتی و ۱۵ درصد ذخایر گازی جهان، میتوانست یک ابرقدرت انرژی باشد، اما تحریمهای گسترده و سوءمدیریت و فساد گسترده کارگزاران رژیم، اقتصاد را فلج کرده است. درآمدهای نفتی، که ۶۰ درصد بودجهی دولت و ۸۰ درصد صادرات را تشکیل میدهند، به شدت به نوسانات قیمت جهانی وابستهاند. هر تغییر یک دلاری در قیمت نفت، درآمد ایران را یک میلیارد دلار جابهجا میکند. با این حال، این درآمدها عمدتاً توسط بنیادهای مذهبی و سپاه پاسداران، که یکسوم اقتصاد را در کنترل دارد، بلعیده میشود. برنامهی هستهای، با هزینهای بالغ بر ۵۰۰ میلیارد دلار، منابع عظیمی را از بخشهای مولد اقتصاد دریغ کرده و تحریمهای ناشی از آن، سرمایهگذاری خارجی را متوقف ساخته است.

خصوصیسازیهای غیرواقعی نیز به نابرابری دامن زده است. بر اساس دادههای نابرابری جهانی، یک درصد ثروتمندترین ایرانیان ۳۰ درصد ثروت ملی را در اختیار دارند، در حالی که ۵۰ درصد پایین جامعه تنها ۳.۵ درصد از آن را مالکاند. دستمزد متوسط کارگران (۱۵۰-۲۰۰ دلار در ماه) از دههی ۱۹۸۰ تقریباً ثابت مانده و با تورم ۴۰ درصدی، قدرت خرید به شدت کاهش یافته است. بحران مسکن، با اختصاص ۴۵ درصد درآمد خانوارها به اجاره، و کمبود مواد غذایی، زندگی را برای طبقات کارگر غیرقابلتحمل کرده است. صفهای طولانی برای نان و مرغ یارانهای، یادآور دوران جنگ است.

شکست استراتژیک و ناپایداری داخلی
توماس فریدمن از منظر سیاسی، رژیم ایران را به دلیل سیاستهای تهاجمی و هزینهبر خارجی مورد انتقاد قرار میدهد. او معتقد است پس از پایان احتمالی درگیریهای اخیر در منطقه، پرسشهای سختی از رهبران ایران مطرح خواهد شد. میلیاردها دلار صرف برنامهی هستهای و حمایت از گروههای نیابتی مانند حزبالله و حماس شده، اما این سیاستها نهتنها به اهداف ژئوپلیتیک خود نرسیده، بلکه ایران را در برابر حملات خارجی آسیبپذیر کرده است. فریدمن به حملات اسرائیل به تأسیسات هستهای و کشته شدن ژنرالهای ایرانی اشاره میکند و پاسخ رژیم ایران به پایگاه نظامی امریکا در قطر را «نمایش بیخطر نور و صدا» توصیف میکند که نشانهی ضعف استراتژیک است.


فریدمن پیشبینی میکند که پس از پایان درگیریها، گفتوگوهای داخلی در ایران شدت خواهد گرفت. مردم از رهبران خواهند پرسید چرا با وجود هزینههای هنگفت نظامی، اقتصاد کشور فقیر و عقبمانده مانده و زیرساختها ویران شده است. او به نقل از کریگ چارنی، کارشناس علوم سیاسی، تأکید میکند که تغییر رژیم در چنین نظامهایی تنها از درون و بهصورت ارگانیک ممکن است، نه از طریق مداخلهی خارجی. این تحول نیازمند بازسازی رابطهی میان حاکمان و مردم است، رابطهای که در حال حاضر به دلیل فساد و سرکوب به شدت مخدوش شده است.
در همین زمینه
اقتصاد ایران در تنگنای جنگ افروزی-۶
تقاطع اقتصاد و سیاست: چرخهی فروپاشی
دیدگاههای فریدمن و رابرتس در یک نقطه به هم میرسند: فساد و سوءمدیریت نظام ولایت فقیه، همراه با فشارهای خارجی، ایران را به سوی فروپاشی اقتصادی و سیاسی سوق داده است. رابرتس تأکید میکند که تحریمهای غرب، با زیانی حدود ۱.۲ تریلیون دلار در ۱۲ سال، توسعهی اقتصادی را خفه کرده است. فریدمن نیز این فشارها را بهعنوان عاملی برای ناکامی سیاست خارجی ایران برجسته میکند. هر دو معتقدند که رژیم کنونی در ایجاد رفاه و امنیت برای مردم شکست خورده است.
از منظر اقتصادی، ناتوانی در سرمایهگذاری مولد و وابستگی به نفت، اقتصاد ایران را شکننده کرده است. از منظر سیاسی، تمرکز بر برنامهی هستهای و حمایت از گروههای نیابتی، نهتنها ایران را منزوی کرده، بلکه منابع لازم برای توسعهی داخلی را هدر داده است. این چرخهی معیوب، همراه با نابرابری فزاینده و نارضایتی عمومی، زمینه را برای ناآرامیهای اجتماعی فراهم کرده است. اعتراضات کارگری برای افزایش دستمزد و گزارشهای رسانههای دولتی از صفهای طولانی نان، نشانههای این نارضایتیاند.
بقای رژیم، فنای ایران
ایران تحت حاکمیت کنونی، در دام بحرانی چندوجهی گرفتار شده است. رابرتس با تحلیل اقتصادی، از فروپاشی ساختاری و فقر گسترده سخن میگوید، در حالی که فریدمن با نگاه سیاسی، شکست استراتژیک رژیم و پتانسیل تحولات داخلی را برجسته میکند. هر دو دیدگاه نشان میدهند که بدون اصلاحات بنیادین، چه در سیاستگذاری داخلی و چه در روابط خارجی، ایران در مسیر یک «جنگ بیپایان» اقتصادی و سیاسی باقی خواهد ماند. تغییر، اگر رخ دهد، باید از درون و با فشار مردم برای پاسخگویی حاکمان شکل گیرد.حاکمانی که بقای خود را در فنای ایران و مردم ستمدیده آن می بینند.
آرمین بهاری







