وقتی ۳۳ سال بعد در راهروی مرگ گام گذاشتم
وقتی نخستین بار پا در راهروی مرگ زندان گوهردشت گذاشتم، دنیای کوچک خودم را داشتم. هنوز نمیدانستم در همین ساعات دارد بزرگترین قتل عام تاریخ معاصر بشر رقم میخورد. دلهره و دلشورهام در همان ساعات هم معطوف به خودم نبود.
وقتی در مرداد ۶۷ وارد راهروی مرگ شدم، از زیر چشم بند ردیف همرزمانم را میدیدم که خود را برای رویارویی با بزرگترین آزمایش مسیر زندگی و مبارزه شان آماده کردند.
آن روز در راهروی مرگ نجیبترین و رهاترین انسانها با چشمان بسته نشسته بودند. آنان با بیصداترین الفاظ با هم سخن میگفتند. آخرین رازها و آخرین پیمانها با هم رد و بدل میشد.
ددان و آدمکشان تصور میکردند که با فرستادن این روندگان راهروی مرگ به سوی سالن مرگ آنان پایان میگیرند. آنان غروب میکنند و برای همیشه محو میشوند. از همین رو بود که وقتی آنان در جلوی غولان هیأت مرگ کلمه «مجاهد» را بر زبان راندند، مستقیم در دستهها و یکانهای ده یا بیست نفره به سالن مرگ برده می شدند. جایی که گلهیی دیگر از پاسداران و خفاشان منتظر کشتن کبوتران آزادی بودند.

درباره؛ راهروی مرگ بیشتر بخوانید
گواهی اصغر مهدیزاده تنها بازمانده سالن مرگ؛ دادگاه حمید نوری در دورس
به داخل سالن مرگ میروم:
«روز ۱۸ مرداد نزدیک ظهر بود منو صدا کردن و آوردن تو همین راهرو. همینجا. پاسداری اومد صدامون کرد تو گروههای ۱۲نفره آورد داخل سالن مرگ. منو آورد این قسمت ایستاند، یک لحظه چشمبندم رو زد بالا؛ خدایا من چی میبینم…؟
سعی کردم خودم رو کنترل کنم، دیدم که ناصریان، عباسی، لشکری اون سمت وایستادن و حدود ۲۰ پاسدار اینور. چند تا پاسدار پای اجساد مجاهدین رو میگرفتن و میبردن اونور. یک در خروجی داشت میبردن اونور. بچههایی که طناب روی گردنشون بود شعار میدن زندهباد آزادی، مرگ بر خمینی، درود بر رجوی. پاسداران مات و مبهوت موندن …
ناصریان خطاب به لشکری و عباسی و پاسدارا گفت؛ اینها منافقن، اینها خبیثن…
چرا وایستادید…؟ زیر پاشونو خالی کنید.
خود ناصریان اول رفت زیرپای یکی رو خالی کرد. بعد عباسی اومد و لشکری… وقتی به چهارمی رسید بچهها شعارهاشون بیشتر میشد و درود بر مجاهد و الله اکبر میگفتن. خودشون زیر پاشونو خالی کردن… پاسدارایی که ایستاده بودن شعار مرگ بر منافق میدادن و میرفتن با مشت به پیکرشون ضربه میزدن . دیگر چیزی نفهمیدم». [ابعاد جدیدی از قتل عام ۶۷ از زبان اکبر صمدی در دادگاه حمید نوری در دورس]
سی و سال بعد دوباره وارد راهروی مرگ شدم
حالا سی و سه سال از آن روز گذشته است. بازهم وارد راهروی مرگ شدم. چشم بندی به چشم ندارم. بچهها مثل همان روزهای مرداد ۶۷ در کناره راهروی مرگ نشستهاند. اینها پیکرههای ساخته شده همان همرزمانم هستند. جلوتر میروم. سکوت وهمناک این سالن باز هم مرا به گذشته می برد.
هیأت مرگ نیز در جای خود نشستهاند با همان ترکیب و همان ترتیبی که در هیأت مرگ ۶۷ نشسته بودند. ناصریان آماده اعدام بچههاست. پشت سرشان ایستاده است تا تحویل میرغضب های سالن مرگ بدهد. دلم نمیخواهد جلوتر بروم. گامهایم کند میشوند. دیگر میدانم در سالن مرگ چه خبر است.
همان بار که آنجا رفتم، همانجا خودم را جا گذاشتم. همانجا همراه همان پیکرهایی که پاسداران دریده بر زمین میکشیدند و به خودروی حمل اجساد انتقال میدادند. من هم همراهشان رفته بودم. تا خرابههای خاوران و تا گودالهای پرشده از پیکر پاکترین زندگان تاریخ. بله من همه این سالها با آنان بودم. من در بهشت زهرا و در قطعات متروکه آن و گودالهای خاوران با آنان بودم… [روایت قتل عام ۶۷ و راهروی مرگ از زبان حسین فارسی در دادگاه حمید نوری]
حالا گام به گام تا آخر راهروی مرگ میروم. عکس شهدای ۶۷ با لبخندهای زیبایشان از دیوار روبرو مرا به خود میخواند. این موزه شهدا در اشرف ۳ است و این هم راهروی مرگ بازسازی شده از راهروی مرگ قتل عام ۶۷ در زندان گوهردشت و من هنوز دارم میروم…






