زندگینامه فریدون مشیری
فریدون مشیری در ۳۰ شهریورماه ۱۳۰۵ در تهران چشم به دنیا گشود. او از دوران نوجوانی به شعر علاقمند شد و از همان سالها شعرسرودن را آغاز کرد به طوری که در اولین سالهای دوران دانشجویی، دفتری از غزل و مثنوی داشت و از ۱۳۳۰ به بعد آثارش را منتشر نمود که علاقمندان بسیاری پیدا کرد. لطافت کلام او و صداقت او در شعر باعث شد که در دهه ۳۰ او در زمره مهمترین شاعران معاصر ایران قرار بگیرد.
فریدون مشیری از جمله شاعران مجرب ایران است که توانسته است با کلمات و اشعارش با طبیعت در آمیخته و لباس جامعه شناسانه را بر آن بپوشاند.
در میان شاعرانی که در شعر نو آثاری از خود باقی گذاشتهاند، جایگاه فریدون مشیری و سهراب سپهری ویژه است. مشیری در آثار خود به چهارفصل طبیعت معنا بخشید و بر آن اساس زندگی و انسان را تبیین نمود. سهراب نیز با یادگارهای اسطورهای خود در شعرهایش تلاش نمود جلوههای طبیعت را زنده کرده و به هریک معنایی دوباره ببخشد.
در همین زمینه
سرشت پاک و ناب طبیعت را پاس داشت و سعی نمود انسان تهی شده از معنا و تبعید شده به ناکجا آباد را روحی دگر بخشیده وسوررئالیسم عارفانه را با رئالیسم محض ممزوج نماید.
فریدون مشیری، شاعری بود که با سادگی و صمیمیت و قلب مهربان و اشعار لطیفش، شاعر مهربانی، طبیعت و انسانیت نامیده شده است.
فریدون مشیری آثار معروف و متعددی را سروده است. او به تدریج مجموعه اشعار خود را طی سالهای دهه ۳۰ تا ۵۰ منتشر کرد که مهمترین مجموعههای شعر او عبارتند از: «تشنه توفان، گناه دریا، نایافته، ابر، ابر و کوچه، بهار را باورکن و مجموعه پرواز با خورشید».
از دیگر فعالیتهای مشیری گردآوری و انتشار منتخبی از گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر با عنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» بود.
مشیری که به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، سرانجام در سوم آبان ۱۳۷۹ در سن ۷۴سالگی در یکی از بیمارستانهای تهران درگذشت.
آثارمشیری ـ پنجرهیی به جهان
با شخصیتشناسی در آثار مشیری، نخست باید به پشت پنجرهیی برویم که مشیری را به میان نسل مشتاق حرف نو و جامعه برد. هر شاعری یا نویسندهای از یک پنجره به میان مردم و جامعه رفته است. مثلاً لئون تولستوی از پشت پنجرهٔ «جنگ و صلح» به تمام جهان رفت. گابریل گارسیا مارکز با «صد سال تنهایی». سیاوش کسرایی با شعر «آرش». شاملو با «هوای تازه».
نزار قبانی با «باران یعنی تو میآیی». اخوان با «قاصدک» و… مشیری از «کوچه» به شهر و دیار مردم و میهنش رفت و هنوز که هنوز است شعر «کوچه»ی او از نسلهای پیاپی، گذر کرده و رسید قبولی و پذیرش دریافت میکند.
شعر کوچه، بال گشودن شاعر بود
دراوایل دهه ۴۰، شعر فارسی تازه پوست انداخته بود و از قواره کلاسیک فاصله میگرفت. شعر نیمایی در اوج بود. در آن دهه و حتا دهه ۵۰، «آرش» کسرایی و «قاصدک» اخوان ـ با اینکه در دو سر طیف امید و یأس بودند ـ خیلی سر زبانها میگشتند. در این میان بود که شعر «کوچه» نخست در مجله «روشنفکر» چاپ شد.
بعدها نوار کاستش هم با موزیک زیبایی در زمینهاش، به تسخیر ضمیرهای نوخواه و زیباییجو رفت. انگار پیوند دهنده عاطفههای گمگشته در روزمرههای بیسرانجام بود. در ساختار معنایی و قواره شعر میشد «شخصیت» ستایشگر عشق و آدمی را تداعی کرد. خوب است توصیف بال و پر گشودن «کوچه» را از زبان شاعرش بخوانیم:
مشیری در مورد شعد کوچه گفت: «این شعر در اردیبهشت سال ۱۳۳۹ در مجله روشنفکر چاپ شد. من هم تازه این شعر ـ حالا چه واقعی، چه تخیلی ـ عاشقانه را گفته بودم. بالای این شعر نوشته بودم شاید شما هم روزی با کسی از کوچهیی گذشته باشید و شاید روزی دیگر تنها.
خاطرات دانشگاه شیراز
در هر محفلی که من میرفتم، در هر مجمعی که برای شعرخوانی دعوت میشدم و در هر دانشگاهی که صحبت میکردم. که بیشترین خاطرهاش در دانشگاه شیراز است، همه داد میزدند: کوچه…کوچه…کوچه! دیدهاید که این نسل جوان از دختر و پسر چهجوری دم میگیرند!
به آنها گفتم: بچهها! امروز برایتان یک شعر بهتر از کوچه آوردم. باور کنید مثل اینکه به اینها حرف بد زده باشم. فریاد زدند: کوچه…کوچه…کوچه! بعد دبیران و استادان التماس میکردند که آقا! بخوان! من شعر کوچه را میخواندم و دوهزار نفر با من همصدایی میکردند.
در آمریکا من داشتم برای چند نفر کتاب امضا میکردم که یک آقایی آمد به من گفت شعر کوچه را بخوانید. گفتم اجازه بدهید که دیگر امشب شعر کوچه را نخوانم. یک خورده من را نگاه کرد و دستش را بهحالت تهدید بالا آورد و گفت: نعش من را امشب از اینجا میبرند اگر شما شعر کوچه را نخوانید! گفتم آقا! چرا خونریزی میکنید؟ شعر را خواندم».
در شعر کوچه، دو عنصر موسیقی و قافیه در اتحاد با هم، آنچنان هر دم معناها و تصویرها را به رنگی درمیآورند که سحر شعر، خواننده را در آینه زندگی و خاطرههای خود، از پنجرهیی به پنجرهیی میکشاند. تماشایی است که بهقول مشیری «هزاران نفر» را در عشقی مشترک «همصدا» میکند:
کوچه
«بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بهدنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
در نهانخانهٔ جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید…
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همهجا گشتم و گشتم…
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب
ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید…».
مشیری و کودکان ویتنامی
مشیری در اشعارش همواره از مهربانی، طبیعت، صلح و انسانیت سخن میگفت. گاه برای کودکان ویتنامی که درآتش جنگی ویرانگر و نابودکننده میسوختند، میسرود و گاه برای بهار، گاه برای شب و ماه و گاه برای درختها و عشق. عبدالحسین زرینکوب، در یکی از نوشتههای خود نمونهیی از اشعار نو فریدون مشیری را نقل کرده و سپس درباره شعر فریدون مشیری چنین نوشته است:
«با چنین زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون مشیری واژهواژه با ما حرف میزند، حرفهایی را میزند که مال خود اوست. نه ابهام گرایی رندانه آن را تا حد هذیان، نامفهوم میکند، و نه شعار خالی از شعور آن را وسیله مریدپروری و خودنمایی میسازد.
شعر و زبان در سخن او شاعری را تصویر میکند که هیچ میل ندارد خود را غیر از آنچه هست، بیش از آنچه هست و فراتر از آنچه هست نشان بدهد. او شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص، خود را از بیشترینه اهل عصر جدا سازد. بیروی و ریا عشق را میستاید، انسان را میستاید و ایران را که جان او به فرهنگ آن بسته است، دوست دارد».







