راز ناگشوده !
من یکی از خوانندگان سایت شما هستم که در یونان زندگی میکنم . چند روز قبل این نامه را در نشریه ای دیدم که ربطی هم به ایران داشت و بنظرم رسید برایتان ترجمه کنم .
دیروز تست کرونای من مثبت شد .شاید این آخرین هفته های زندگی یک معلم بازنشسته ۷۳ ساله باشد .به گذشته نگاه میکنم سالها یک راز ناگشوده در ذهنم مانده است .
سی و پنج سال قبل ،در تابستان دو فرزندم را به خواهرم سپردم و برای پاسخ به آرزوی قدیمی خودم یعنی دیدن شهر رم بهمراه شوهرم به ایتالیا رفتم. دو روز بود که وارد رم شده بودیم ،نقشه هایی که در فرودگاه گرفته بودیم کمکی بما نمیکرد. آنروز دنبال چشمه آرزوها بودیم .روبروی فروشگاه زنجیره ای «اوپیم» صدای حرف زدن یک جوان به زبان انگلیسی توجهم را جلب کرد او داشت از یک توریست با نشان دادن تصاویر آلبومی درخواست کمک میکرد. نزدیک شدم گفتم در رم کسی انگلیسی نمیداند، اگر بمن محل آثار باستانی را نشان بدهید، منهم به شما کمک میکنم .مکثی کرد گفت نه ! برای کمک به دیگران پول نمیخواهم. من به شما کمک میکنم بعد مشکل خودم را توضیح میدهم شما اگر تمایل داشتید بمن کمک کنید .کمی از حرف خودم شرمنده شدم . مارا بدقت راهنمایی کرد پله های اسپانیا ،معبد پانتئون، چشمه آرزوها و استادیوم کالیزیوم …سپس گفت که برای کمک به فرزندان شهدای مقاومت ایران کمک مالی جمع میکند و سوال کردکه آیا میخواهید کمکی بکنید؟ من که خودم معلم کودکان بودم قبول کردم .
غروب بسمت هتل برمیگشتیم . جوان ایرانی بهمراه همکارش کماکان در همان محل ایستاده بود ، با حرارتی نه کمتر از صبح رهگذران را به امضا علیه دیکتاتوری در ایران دعوت میکند. ایستادم گفتم ما که درگشت و گذار بودیم اینقدر خسته شدیم تو چطور خسته نشده ای و هنوز اینجایی؟ او گفت خستگی راهی بمن ندارد هر وقت آخوندها در ایران از کشتار دوستان زندانی من خسته شدند و دست کشیدند منهم بخودم اجازه خستگی میدهم !.
دو روز بعد برنامه ما خرید در یکشنبه بازار رم بود .درمدخل یکشنبه بازار باز هم جوان ایرانی ایستاده بود .آلبومی با خود نداشت یک نشریه فارسی روی سینه گرفته و آنرا به توریستهای ایرانی میفروخت . پرسیدم آیا برای کار در روز تعطیل حقوق بیشتری بتو میدهند؟ گفت: ما همه داوطلبیم و حقوقی نمیگیریم . گفتم یعنی هیچگاه تعطیلات آخر هفته نداری؟ خیلی مصصم جواب داد: در ایران هفت روز هفته آزادیخواهان را اعدام میکنند هر گاه آخوندها در کشتار وحشیانه خود آخر هفته ها را تعطیل کردند منهم بخودم اجازه میدهم که یکشنبه ها را خرج تفریح کنم. هم کلاسیهای من در دانشگاه در زندانند .آرزو کردم فارسی میدانستم ، نشریه ای از او میخریدم.
سه شنبه عصر پرواز برگشتمان بود.صبح باز هم با جوان ایرانی روبرو شدم احساس میکردم که نه یک هفته که او را مثل برادر کوچکترم از کودکی میشناسم. تحسین خودم از انگیزه هایش را گفتم هرچه لیر ایتالیا برایم مانده بود را به او دادم.لحظاتی قبل از خداحافظی ناگهان از من پرسید :شما معلم هستید ؟ازکلمه معلم ، شوکه شدم گفتم از کجا شغل مرا میدانی؟!گفت فکر کنم روز اول بمن گفته باشید. گفتم نه من مطمئنم در ایتالیا به هیچ کس شغلم را نگفتم خواهش کردم که بگوید چه کسی شغل مرا به او گفته با لبخندی به آسمان اشاره کرد و گفت شاید که جنبش ما با عالم بالا در ارتباط باشد! .خداحافظی کردیم .در هواپیما از همسرم پرسیدم گفت من هم نمیدانم از کجا این را فهمیده . در آخرین ساعات سفرم ، « ایرانی » یک راز بزرگ را بدرقه ام کرده بود .
سال بعد با کل خانواده تعطیلات را به رم رفتیم. خیلی انگیزه داشتم که او را ببینم و میخواستم اصرار کنم رازش را بمن بگوید .در همان محل دو جوان دیگر همان آلبومها و همان پلاکاردها را داشتند از آنها سراغش را گرفتم.بمن گفتند که او پاییز پارسال از ایتالیا رفته است و در مرز ایران و عراق در یک منطقه آزاد شده به صفوف پارتیزانها علیه حکومت ملاها پیوسته و دیگر هیچگاه به ایتالیا برنخواهد گشت.
زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد صدای دختر مددکار جوانی که دیروز از سازمان مددکاری اجتماعی با من تماس گرفته بود را شناختم گفتم آزمایشم مثبت بوده ولی من کرونا را مغلوب خواهم کرد. مدتی با من صحبت کرد و در انتها گفت حتما که شما معلم بودید؟! گفتم عمر تو کمتر از آنست که از شاگردان من باشی از کجا شغلم را میدانی؟ او گفت شاید در تماس دیروزمان بمن گفتید .گفتم ابدا ،مطمئنم که دیروز نگفتم خواهش میکنم که بگو چطور این را میدانی .او گفت صدای شما طنین مهربانی خانم معلمها را دارد و در انتهای هر چند جمله که میگویید هم چند ثانیه مکث میکنید گویی که در حال تدریس هستید، از تلاقی این دو نشانه فهمیدم که باید معلم باشید .به او گفتم تو رازی را بعد از ۳۵ سال برایم فاش کردی حتما که از متافیزیک ماموریت این را داشتی!
در این لحظه که این نامه را مینویسم حس میکنم در تمام این سالیان .«ایرانی » برای من انگیزشی برای فداکاری بیشتر شده بود.امروز فقط یک سوال برایم باقیمانده و بس. آیا او موفق شد دوستان زندانی خود را از اعدام نجات دهد ؟ نمیدانم که الان کجاست و چکار میکند؟ اما میدانم حتما از عالم بالا که میگفت دستی بر سر اوست.
در همین زمنیه :
خودکار جهاد ! قصه های من و بابام
دیگران و مجاهدین خلق، پرسشی از دیگران







