از اعتراف به بحران تا هراس از جامعه
رژیم ولایت فقیه در یکی از بحرانیترین مقاطع حیات خود قرار گرفته است؛ مقطعی که در آن مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در داخل کشور، همراه با پیامدهای سیاستهای منطقهای و جنگافروزانه در خارج از مرزها، ساختار حاکمیت را با فشارهای بیسابقهای روبهرو کرده است. آنچه امروز بیش از هر چیز در فضای رسانهای و سیاسی جمهوری اسلامی دیده میشود، نه نشانهای از انسجام، بلکه آشکار شدن شکافهای عمیق درونی و افزایش هراس از مردم و قیام است.
دو ستون اصلی بقای رژیم در چهار دهه گذشته، یعنی سرکوب داخلی و جنگ افروزی منطقه ، امروز با چالشهای جدی مواجه شدهاند. سیاست خارجی مبتنی بر تنش، و جنگافروزی منطقهای دیگر نمیتواند مانند گذشته به عنوان ابزاری برای سرکوب مردم و انسجام داخلی عمل کند و حتی در درون حاکمیت نیز محل اختلاف شده است.
غلامرضا صادقیان در روزنامه جوان (۲۳ خرداد ۱۴۰۵) در نقد مخالفان مذاکره مینویسد: مرتب القا میکنند که در زمان پایان تیرهای پدافند دشمن، آتشبس کردیم و در زمان پایان نفت ذخیره جهان، تفاهم! و روی سینه دشمن نشسته بودیم و زمان بریدن سر شمر بود و نباید دست از جنگ میکشیدیم.»
بیشتر بخوانید
بنبست و ضرورت تصمیمات سخت دیپلماسی برای دیکتاتوری
یعنی حتی در درون جریانهای نزدیک به حاکمیت نیز اجماعی بر سر روایت رسمی از جنگ و پیروزی وجود ندارد. بخشی از ساختار همچنان بر ادامه تقابل تأکید دارد، در حالی که بخش دیگری ناچار به پذیرش هزینههای سنگین این مسیر شده است. نتیجه این وضعیت، از بین رفتن انسجام درون نظام و تضعیف تصویر «پیروزی دائمی» است که سالها به عنوان ستون تبلیغاتی حکومت عمل میکرد.
در ادامه همین مقاله، صادقیان برای دفاع از سیاست رسمی مذاکره مینویسد: «حکومتها میتوانند همزمان بجنگند و مذاکره کنند. ما نیز همینحالا ابعاد جنگمان آشکارتر از مذاکره است.» و این نشان میدهد که منطق سیاست خارجی رژیم، مذاکره نه به عنوان ابزار حل بحران، بلکه به عنوان بخشی از ادامه جنگ تعریف میشود. در چنین چارچوبی، حتی توافق نیز به معنای پایان تنش نیست، بلکه شکل دیگری از همان جنگ است. این رویکرد طی دهههای گذشته به تشدید بحرانهای خارجی و افزایش فشارهای اقتصادی و سیاسی بر کشور منجر شده است.
همزمان، گسترش شکاف اجتماعی در میان بدنه حامی حکومت نیز آشکار شده است. روزنامه جوان در ۲۳ خرداد در مطلبی با عنوان «از تجمعات مردمی مراقبت کنید» با طولانیتر شدن حضور مردم در خیابانها پس از سه ماه اما، اجتماعات پرشور و حماسی مردمی نیز مصون از آفتها نماند. فراتر از برخی ایدههای بحث برانگیز در برگزاری مراسم و کارناوالها ذیل اجتماعات شورانگیز عزادارانه مردم که موافقان و مخالفان خود را داشت، حالا بعضی اختلافافکنیهای داخل به میان تجمعات میادین خزیده. در بعضی تجمعات تهران و خصوصاً شهرستانها، گرچه قاطبه برگزارکنندگان و حاضران در میدان رعایت وحدت و همدلی را میکنند، اما برخی سخنرانان با ندیده گرفتن اوامر رهبر انقلاب در حفظ وحدت و تبدیل نکردن اختلافات موجه و حتی ناموجه، اقدام به پراکندن بذر انشقاق و تفرقه در میان مردم میکنند. ارکان و نهادهای تصمیمگیر نظام را به کلی زیرسؤال برده و حتی تهدید به خراب کردن مجلس و وزارت خارجه بر سر مسئولان آن میکنند! خواستار انحلال شورای عالی امنیت ملی میشوند و بهجای پرداختن به شکستها و رسواییها و دروغهای دشمن، نوک پیکان حملات را بهسوی مسئولان دولت، تیم مذاکرهکننده و حتی فرماندهان نظامی میگیرند»
یعنی انتقاد دیگر محدود به مخالفان بیرونی نیست و به درون اجتماعاتی رسیده که قرار بوده نماد حمایت از نظام باشند. چنین وضعیتی بیانگر ورود بحران به مرحلهای است که در آن حتی نیروهای وفادار نیز نسبت به ساختار قدرت دچار تردید شدهاند.
روزنامه سازندگی (۲۲ خرداد ۱۴۰۵) نیز به مسئلهای اشاره میکند که در واقع اعترافی به کارنامه شکست رژیم است. سیدحسین مرعشی مینویسد: «این گمراهیها که از زمان استقرار نظام جمهوری اسلامی رخ داده… هزینه سنگینی بر کشور و ملت تحمیل کرده است.» مرعشی اگرچه در قالب نقد اختلافات داخلی این مطلب را بیان میکند ، اما در عمل به چهار دهه سیاستگذاری اشاره دارد که نتیجه آن، تضعیف اقتصاد ملی، کاهش ارزش پول، گسترش فقر و مهاجرت گسترده نخبگان بوده است. مفهومی که با عنوان «هزینه سنگین» بیان شده، در واقع به از دست رفتن فرصتهای توسعهای کشور اشاره دارد.
مرعشی به تجربه برجام نیز اشاره میکند و مینویسد که کشمکشهای داخلی باعث شد این توافق به جای تبدیل شدن به ابزار وحدت، به عامل تفرقه بدل شود
اما صریحترین بازتاب وضعیت کنونی را میتوان در مقاله روزنامه توسعه ایرانی (۲۳ خرداد ۱۴۰۵) مشاهده کرد. در این مقاله آمده است: «برای نسل جوان سؤال است که چرا باید منابع و ثروت ملی صرف پروژههایی شود که تأثیر مستقیمی بر زندگی روزمره او ندارند.» این پرسش نشاندهنده تغییر بنیادین در نگرش نسل جدید است؛ نسلی که سیاست را نه از زاویه دیدگاه بنیادگرایی رژیم ، بلکه از منظر زندگی روزمره، رفاه، اشتغال و آینده خود ارزیابی میکند. در ادامه نیز تأکید میشود: «نسلی که بیش از هر چیز خواهان زندگی عادی، امنیت اقتصادی، ثبات اجتماعی، آزادی انتخاب و امکان برنامهریزی برای آینده خویش است.»
در این نظریه فاصله عمیق میان جامعه و حاکمیت دیده میشود .
این مواضع در رسانه های حکومتی نشان میدهد که حتی در درون ساختار رسانهای رژیم نیز تصویری از بحران در حال شکلگیری است. از اختلاف بر سر مذاکره و جنگ گرفته تا اعتراف به هزینههای سنگین سیاستهای گذشته و تغییر مطالبات نسل جدید، همگی بیانگر شکافی عمیق میان حاکمیت و جامعه هستند؛ شکافی که اکنون به یکی از اصلیترین چالشهای بقای نظام ولایت فقیه تبدیل شده است.







