مصاحبه با ابوالقاسم رضایی. قسمت پنجم
ابوالقاسم رضایی از مسئولان سازمان مجاهدین خلق ایران و از زندانیان سیاسی زمان شاه در مصاحبهای با «تلویزیون ایران آزادی» از تجربیات و خاطرات خود و از دستگیری و بیش از ۵۰سال مبارزه با دو دیکتاتوری شاه و شیخ سخن گفت.
خانواده رضاییها که از بنامترین خانوادههای حاضر در میدان مبارزه با دیکتاتوری شاه بودند،در دیکتاتوری شیخ نیز در صف نخست مبارزه حاضر بودند و هستند. شمار زیادی از اعضای این خانواده در نبرد با دو دیکتاتوری شاه و شیخ به شهادت رسیدند. ابوالقاسم رضایی در این گفتگو برخی زوایای ناگفته و پنهان نیم قرن مبارزه سازمان مجاهدین و دیگر مبارزان راه آزادی را با بینندگان به اشتراک می گذارد.
عوامل تاثیر گذار بر زندانی سیاسی
پرسش؛ آقای رضایی یه همچین چیزهایی خب به هر حال میتونه خیلی تأثیرگذار باشه روی آدم. به طور خاص وقتی که توی زندان هم هست چقدر این تجربیات بار اولش بار دوم و به همین خاطره که الان تعریف کردین روی نگاهتون روی تصمیمگیریهاتون تاثیر داشت و اینکه آیا کسی از اون زمان هنوز هم به این برجستگی که الان این خاطره رو گفتین در ذهنتون مونده؟
پاسخ: راستش آره من این دوران زندان اوین رو و کسایی که دیدم من حتی افتخار شناختن برادر مسعودم همونجا پیدا کردم تو زندان اوین چون من میدونستم پروندم سبکه و احتمالاً نمیمونم یادم هست رفتم پیش شهید سعید محسن بهش گفتم که من ممکنه زود آزاد بشم اگه ممکنه از این فرصت استفاده کنیم برا من یک مربی بذار که تعلیماتی که ندیدم اینجا بهم بگه.
که فکر کرد گفت باشه بهترین مربی رو برات میذارم که بعد منو معرفی کرد به برادر مسعود که برام کلاس بذاره البته خودشم یه سری بحثهای مدون شده سازمانو از خودش شنیدیم مثل مبارزه چیست؟ یا همچین بحثهایی که شنیده بودم خود بحث استثمار خود سعید محسین برامون کرد و اصلاً یک دوره فشرده آموزشی بود میدونین این رفتن زندان برای من خیلی مهم بود.
اون موقع خیلی اثرگذار بود چون من گفتم قبلش قبل از اینکه زندان برم درسته به سازمان وصل شده بودم ولی یه سری چیزایی هنوز تو ذهنم بود که حتماً درسمم تموم بکنم این کارو بکنم اون کارو بکنم .
دگرگونی ارزشها در مسیر مبارزه!
زندان که رفتم کلاً ارزشهام دگرگون شد همه یعنی دیدم که مثلاً من دنبال چیم دنبال درسم اینجا همه آدمای دکتر و همه این چیزا پشت پا زدن و حالا یکی حبس ابد گرفته یکی اصلاً ول کرده استاد دانشگاههایی مثل بدیعزادگان یعنی واقعاً یه دگرگونی ریشهای تو من صورت گرفت که ارزشها مثلاً یه ارزشهای دیگهای شد.
الان خب نه که ما ۱۲۰ هزار تا شهید داشتیم ۳۰۰۰۰ تا سربهدار داشتیم این ارزش تو جامعه پخشه اون موقع هنوز اینجوری نبود و من در رأسش اون چیزی که اثر گذاشت اون فدا و صداقت و بیباکی در رابطه با پیشبرد آرمان من شاهد بودم. رژیم شاه برای اینکه معامله بکنه واسه شهید حنیف نژاد شرط گذاشتن که اگه شما بیای بگی به اصطلاح مبارزه مسلحانه ضد اسلامه و از عراق کمک میگرفتیم.
چند تا شرط گذاشته بود اعدامت نمیکنیم. ولی من یادم هست اون موقع بنیانگذاران به خصوص شهید حنیف نژاد و سعید یه مدتی اونا توی یه این اعدامیا رو برده بودن تو سلول. ما تو عمومی بودیم. نامه نوشتن و استدلال کردن که ما چرا باید خونمون زمین ریخته بشه.
بهای دفاع از آرمان و ارزشها
خب وقتی که این فدا و صداقتو میبینین که چون اون موقع کسی عملیاتو مسلحانه نکرده بود که بهانهای برای تیربارون داشته باشن ولی اینا با یه دفاع سرسختی از آرمان و اینکه کوچکترین ضعفی در مقابل دشمن از خودشون نشون ندادن باعث شدن که رژیم ناچاراً چون میدونست که اینا حضورشون یعنی چی؟ الان نگاه کنید ما میدونیم مثلاً یک برادر مسعود توی تاریخ این ۴۰ ساله اخیر ۴۴ ساله اخیر چه تحول عظیمی ایجاد کرده.
در مقابل خمینی ایستادن و یک جریان انقلابی رو راه انداختن کار بسیار عظیمی بود. حالا فرض کنید که حنیف نژادم بود سعید محسنم بود و بقیه کادر مرکزی و بقیه کادرایی که اعدام شدن هم بودند. خب اینا دگرگون میکرد جامعه رو.
داستان قهرمانی مهدی رضایی
من یادم هست اون موقع همین برادرم مهدی که دستگیر و تیربارون شد. رژیم شاه فکر میکرد که ازش سواستفاده کنه. اومده بودن بیا تو دفاع نکن و بگو که من اشتباه کردم. مام دادگاهتو علنی میکنیم. اینم یه طوری سر اینا رو شیره مالیده بود که آره بکنین من این حرفو میزنم. بعد اومد تو دادگاهشو علنی کردن اومد و یک دفاع جانانه کرد. خب دفاعیاتش حتی صدای خودشم بخشیش هست خب این یک تأثیرات بسیار گستردهای روی قشر جوون اون موقع گذاشت این دفاعیات
و به خصوص عکسایی که ازش تو روزنامهها بود رو روزنامه اطلاعات، روزنامه کیهان اون موقع عکسایی که زده بودن خیلی اثرگذاریشو برده بود بالا به طوری که تا مدتها بسیاری از افرادو میگرفتن که جرمشون فقط خوندن دفاعیه مهدی بود. واقعیتش اینه که رو خود منم خیلی اثرگذار بود. به خصوص یکی دو تا چیزی که از مهدی دیدم حالا بعداً یادم است از دوست فقید صدیقمون حمید اسدیان یه چیزی پیدا کرد یه روز به من داد که من امروز گشتم پیداش کردم باز و میگه که مهدیو ۱۶ شهریور ۱۳۵۱ تیربارون کردن قبلش تو کمیته بود کمیته شهربانی یعنی تو سلولای کمیته بود که منم بودم اون موقع منتها من همون بود که از تبرئهام کرده بودن ولم نمیکردن همونجوری .
ولی میشنیدم اخبارشو که از سربازا تا افسر نگهبانا اینا خیلی تحت تأثیرش بودن یه مدت کوتاهی پدرمم بردن باهاش هم سلول کردن که به پدرم گفته بود. گفته بود اینا یه همچین چیزی گفتن منم بهشون گفتم باشه ولی میخوام برم یه دفاع بکنم. ولی شما اینو به رو خودت نیار.
در همین زمینه
تاریخ شفاهی مقاومت؛ چگونه توسط عوامل شاه دستگیر شدم؟
داستان جشن هنر شیراز
حمید اسدیان چیزی که برای من پیدا کرد این توی شهریور ماه همیشه مصادف بود با جشن هنر شیراز
جشن هنر شیراز یک جشنی بود که شاه سالانه برگزار میکرد و از هنرمندای خارجی میآورد و یه مقداری چیزای کثیفی هم نشون میدادن. میخواستن فرهنگ جامعه رو مطابق با استانداردهای بورژوایی تغییر بدن از کانال اینا. ایرج زهری که نویسنده و کارگردان تئاتر بوده و تو جشن هنر شیرازم شرکت کرده. این سالهای اخیر یک کتابی نوشته یه خاطراتشو نوشته به نام «یادها و بودها» بزنین توی اینترنت میتونیم پیدا کنیم
تو این نوشته که «در طول ۱۱ سال جشن هنر من خود شاهد۴ مورد بودم که هنرمندان بزرگی چون بروک آرابال ویلسون شومن و گارسیا علیه اختناق سیاسی در ایران اعتراض کردن. چند روز پیش از جشن هنر آرابال به من گفت که خبر داری که مهدی رضایی رهبر مجاهدین به اعدام محکوم شده و همین روزها میخواهند حکم او را اجرا کنند» چون تو همون شهریور بوده.
اهمیت پیگیری اخبار و مبارزه جمعی و گروهی
«من خبر نداشتم باید اقرار کنم که تا اون روز از مجاهدین چیزی نمیدانستم بالطبع رضایی را هم نمیشناختم من نه روزنامه میخواندم نه به اخبار رادیو تلویزیون گوش میدادم سیاست روز برایم مهم نبود در نوشته و گفتار بافساد استبداد و برای مطلق آزادی دونکیشوتوار به دنبال پشت و پناه و بیوابستگی به گروهی و حزبی و فرقهای میجنگیدم. زندانی خوشبخت کاخ تئاتر و شعر و موسیقی بودم. امروز هم همانم.
آرابال گفت که او پیتر بروک، باب ویلسون و ویکتور گارسیا نامهای نوشتند میخواهند شبی که ملکه ایران در باغ ارم آنها را دعوت کرده. نامه را به وی بدهند. در این نامه از او خواستهاند واسطه شود که شاه از اعدام مهدی رضایی چشم بپوشد. ۱۶ شهریور ۱۳۵۱ خورشیدی بود. صبح روی پیشخان مهمانسرا روزنامه کیهان را دیدم. به خط درشت آمده بود. امروز سرگاه مهدی رضایی اعدام شد.
با خواندن این خبر بغض گلویم را گرفت. سراغ آرابال را گرفتم. در حالی که بیاختیار اشک میریختم خبر را نشانش دادم. گفت دیکتاتور اگر رحم داشت دیکتاتور نبود». زهری در ادامه خاطراتش نوشته که «آرابال، بروک، گارسیا، ویلسون و شومن به مهمانی ملکه پا نگذاشتند و ما روزنامهنگاران جرأت نکردیم این خبر را در جریدههای خود منعکس کنیم. سست عنصری و بیهمیتی میدانستیم.
گزارش آرابال در اشپیگل
آرابال گزارشی درباره جشن هنر شیراز را در اشپیگل مجله پرتیراژ آلمانی چاپ کرد و در پایان آن گزارش به اعدام مهدی رضایی اشاره کرد و نوشته بود اعدام مهدی رضایی سایه مرگباری بر برنامه فوقالعاده جشن هنر شیراز در تخت جمشید افکند. روزی که قرار بود رابرت ویلسون طبق مأمور جشن هنر برای بحث و گفتگو با تماشاگران با گروه خود به دانشگاه پهلوی بیاید همکاران ایرانی زیر بازوی او و چند هنرپیشهاش را که هنوز با پارچه سیاه چشمانشان را بسته بودند گرفتند و به سالن آوردند.
ویلسون در تمام گفتگو نوار سیاه به چشم داشت. برخی تماشاگران و روزنامهنگاران شایع کردن که آن هم نوعی تئاتر است. اما آن عده که حقیقت را میدانستند آهسته به دیگران گفتند ویلسون و یارانش با این حرکت همبستگی خود را با خانواده رضایی و همه ایرانیان آزادیخواه و مبارز اعلام کردن یعنی که چنین تأثیراتی تو جامعه گذاشت، بیرون گذاشت …
ادامه دارد







