شعر از: جلال لایقی
دیشب دل من در خیابان بود،
اندرخیالم ،
بیشماری کودکان کار،
در«شهرباران» بود .
ازشدت سرما و یخبندان،
دستان وپاهاشان همه لرزان،
موی سیاه مجعد زیبایشان،
برشانهها افشان.
چشمان آهوسانشان ،
در جستجوی مهربان یاری!
چو«وب» گردان.
شب بود و من ،
آن سایهها،
با دل پریشانی،
در زیرلب،
آهسته آهسته،
غمسار میگفتم.
تاکی تو میخواهی،
این سان،
دراینجا،
درسکوت ،
با شرم درمانی.
آشفته بودم ،
حال من،
یکسرپریشان بود.
گراز زبانم یک سخن جاری،
گویی که هذیان بود.
من مانده بودم،
رازدل را با که واگویم، ؟
نیکوترآن دیدم ،
نهانی با خودم گویم.
دردل سخن ازهردری با سایهها گفتم،.
تک تک نشانیهایشان را با خودم گفتم.
رخسارشان ازسیلی درآبان فروزان بود،
دستانشان درآن غروب،
خالی وبی نان بود.
درکوچهی بالایی ما،
آندم این قصه،
کامل دگرگون بود.
با سازوآواز و می و مطرب،
جشن وسرور وشادمانی،
تاسحر پا بود،.
آجیل وهندانه،
انار،
سیب وگلابی، پرتغال،
بادام هندی،
یک به یک،
خندان و حاضر برسرخوان بود.
درخانهی ما پیر و برنامان،
با کودکان و نوجوانامان،
شادان و خندان جمله اعضامان،
باسازوآواز مردوزن هامان،
پیمانههای پر زمی آماده جامهامان ،
باهمدگر گفتیم وخندیدیم،
آرام بنهادیمشان برروی لب هامان.
در همین زمینه
ایران در جستجوی آزادی
با ساز با آواز ،
ما مست و مستانه،
گرمی نشاط میآمد ازخانه ،
کام همه از کامکاران خوش،
جان همه فرهاد شد مدهوش،
جام همه ازجام جم جوشان،
اما درونم شهر خاموشان.
آندم دلم زارو پریشان بود،
با سایهها همزاد و تنها بود،
آن سرخوشی با این پریشانی ،
نمی دانم تو با من گو،
آیا که زیبا بود.؟!!!







