یکشنبه, ۲۶ مهر, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

داستان شگفت سرزمین خدانور و عبدالغفور!

۱۰ مهر, ۱۴۰۴
Share on TwitterShare on Facebook

جمعه خونین زاهدان با نام خدانورها جاودانه شد

در یکی از روزهای سرد زمستانی گذرم به قبرستان میفتد. به قطعه‌ی شهدای جمعه خونين می‌روم. کنار مزار هر کدام‌ لحظه‌ای می‌ایستم و دعا و فاتحه‌ای نثار روح پاک‌شان می‌کنم.

در همین‌ حال چشمم به تصویر «شهيد خدا‌نور» که در بالای سنگ‌ قبرش حک شده بود، میفتد. به نزدیک مزارش می‌روم. سنگهای مرمری و سفيد قبرش با بارش باران‌ شب گذشته سفیدتر شده بودند و چون‌ مروارید می‌درخشیدند. نگاهی به عکس و لبخندش که زمانی اميد زندگی در آن نهفته‌ بود، می‌اندازم، لبخندی که همیشه بر لبانش جاری بود!

ابیاتی را که روی‌ سنگ قبر نوشته بود زیر لب زمزمه می‌کنم.

“روی ظالم به قصد کشتن ماست

دل مظلوم ما به‌ سوی خداست

او در اين فکر تا با ما چه کند

ما در این فکر تا خدا چه‌ کند!”

با خواندن اين ابیات حالم دگرگون می‌شود.

برای لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و آن‌ روز را در ذهنم تجسم می‌کنم…

خدایا چه روزی بود آن‌ روز؟! روزی که خدانور پرواز کرد

روزی که برای هميشه در دل‌ تاريخ نام شهدای عزیزمان جاودانه ثبت‌ شد تا دنيا دنياست، مظلوميت این شهدای نمازگزار از یاد نرود و به دست‌ فراموشی سپرده‌ نشود.

روزی که این جوانان‌ مظلومانه و به ناحق کشته‌ شدند!!

خدانور هم‌ یکی از همان‌ جوانان‌ مظلوم بود، اما در صحنه‌ی زندگی دلاور مردی بود که در کوچه‌پس‌کوچه‌های فقر، اميد را با لبخندش در دل زندگی تزريق می‌کرد. او کسی بود که زندان تن را رها کرده بود تا روح آزاده‌‌اش به آسمان‌ها پرواز کند و به ملکوت اعلی بپیوندد.

هر وقت به زندگی‌ خدانور و شهدای امثال او فکر می‌کنم، ناخودآگاه اين شعر «مولانا» در ذهنم نقش می‌بندد:

«ماییم که از باده‌ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام‌ ندارید شما

ماییم که بی‌هیچ سرانجام‌ خوشیم»

و خوشا به سرانجام خدانور که سعادت بود و شهادت که مبارکش باد!

در همین زمینه

مرگ هنرمند گمنام بلوچ بخاطر نداشتن پول دارو!

حکایت مادری که فرزندش در جمعه خونین به شهادت رسید

غرق در همين افکار بودم که آن‌ طرف‌تر در هم‌جواری مزار خدانور صدای هق‌هق‌ گریه‌ای من را از افکارم جدا می‌کند.

آن صدا، صدای مادریست که با ضجه‌هایش نام فرزندش را فریاد می‌زند و از او گله و شکایت دارد که چرا جوابش را نمی‌دهد و با او سخن نمی‌گوید؟!

صدای آن مادر چون‌ نی پر‌سوز و پر‌درد است و لبریز از دل‌تنگی‌!

«بشنو از نی که شکايت می‌کند

از جدایی‌ها حکايت می‌کند»

دلتنگی و فراق فرزند جوان‌ و برومندش که اکنون‌ در زير خروارها خاک‌ آرام خوابيده‌است، چون‌ خدانور، اقبال، متین، سامر و ابوبکر و….

این جدایی آرام و قرار را از او گرفته و او را چنين آشفته‌حال نموده‌است که در این سوز و سرمای زمستان راه‌ قبرستان را در پیش گرفته‌است!

خدایا! فراق و جدایی چه‌ سخت است و سخت‌تر از آن‌ فرياد مظلوميتی است که شنيده نشود.

مادر خاک‌ و سنگ‌های قبر را چون‌ کودکی در آغوش گرفته‌است‌. دلم‌ نمی‌آيد او را از خیال وصال جدا کنم. از وصال و دیدار فرزند دلبندش!

می‌دانم او اکنون به گذشته‌ها سفر کرده‌ به زمانی که فرزندش کودکی بیش نبود و مادر او را درآغوش پرمهرش نوازش می‌کرد.

مادر شهید در حالی‌که مشتی از خاک در کف دستش دارد. از روی قبر بلند می‌شود. خاک‌ را می‌بوید‌ و‌ می‌بوسد و زمزمه‌کنان می‌گوید: «خاک خانه‌‌ات چون بوی تنت چه خوش‌بوست!”

با دیدن آن صحنه که قلبم را تکان می‌دهد در دلم خدا را صدا می‌زنم: «یا رب! به کلامم قدرتی بده تا تسلی خاطر این مادر غم‌زده‌ شود.»

به سختی بغضم را فرو می‌برم. از هر دری صحبت‌ می‌کنم تا شعله‌ی آتشی که در دلش چون گدازه‌‌های آتش‌فشان فوران کرده، خاموش که نه! بلکه کمی فروکش کند.

مادر شهید با شنيدن سخنانم کمی آرام می‌گیرد. از او می‌خواهم از فرزند شهیدش بگوید.

لحظه‌ی آخرين دیدار و وداع مادر با فرزند روز جمعه خونین

دوباره‌ آهی سینه‌سوز می‌کشد و می‌گوید: «ظهر جمعه‌ بود. پسر شهيدم شوق زیادی برای رفتن به مصلی برای ادای نمازجمعه داشت. آن روز لباس سفيد پوشيد‌ و بعد جلوی آينه ایستاد و سر و مویش را مرتب کرد.

من هم گوشه‌ی اتاق نشسته‌ بودم و به قدو‌قامتش نگاه‌ می‌کردم. او رفت‌ و چند ساعت بعد از همسایه‌ها باخبر شدیم که در مصلی به نماز‌گزاران شليک کردند. نگران شديم، چون‌ خیلی از همسایه‌ها برگشته بودند، ولی خبری‌ از غفور من نبود. تا اینکه به گوشی پسر دیگرم زنگ‌ زدند و خبر شهادت غفور را دادند. آن لحظه دنیا روی سر همه‌ی ما خراب شد.

نمی‌توانستم باور کنم پسرم که تا چند ساعت پیش خندان و خوشحال از خانه‌ برای نماز جمعه بيرون رفته بود، الان جنازه‌اش را بیاورند. او را لای پتو از مسجد مکی به خانه آوردند. بوی خوش شهادتش فضای خانه را گرفته بود. آن شب تا صبح به صورت زیبایش خیره شدم‌.

 یک لحظه چشم از او برنداشتم، چون دیگر آن صورت زیبا را نمی‌دیدم!»

بغض دوباره راه گلوی مادر شهید را گرفت و غرق در سکوت به نقطه‌ای دیگر از قبرستان خیره شد و دوباره غمی دیگر در چشمان قرمزش موج زد. غمی که باعث شد سکوت سنگینش بشکند و‌ لب به سخن باز کند: «چند سال پیش پسر هفده ساله‌ام که از سر ناچاری برای سوخت‌بری رفته بود، در جاده تصادف کرد و جانش را از دست داد. مرگ او داغی بر دلم گذاشت، اما در این چند سال که در غم سنگین او بسر می‌بردم، شهید غفور مرهم آن درد جانکاه بود. او همه‌ی امید من به زندگی‌ شد. یک لحظه دوری‌اش را نمی‌توانستم تحمل کنم. چند بار خواست که برای کار به شهرستان برود، اما من اجازه نمی‌دادم. نفسم به نفس او بند بود. اما در کار خدا مانده‌ام که او نیست و من هنوز نفس می‌کشم!

امروز توی این هوا آمدم، چون دلم برای صدایش تنگ شده، برای خنده‌هایش.

اینجا که می‌آیم، صدایش می‌زنم‌ با او حرف می‌زنم‌، اما دریغ از یک صدا، یک حرف که جوابم را بدهد!»

جوانانی که مثل خدانور با آرزوهایشان دفن شدند

مادر با اشاره دست به قبرهای اطراف ادامه داد: «همه‌ی این‌جوانانی که این‌جا آرام خوابیده‌اند، با آرزوهایشان دفن شدند، مثل غفور من…همه بی‌گناه کشته شدند، بدون هیچگونه جرمی…»

صدای مادر شهید قطع شد و آهسته و آرام در زیر لب گفت: ای‌کاش…ای‌کاش! و دیگر نتوانست ادامه دهد.

هر انسان آزاده‌ و دارای وجدان انسانی بخوبی می‌داند که بعد «ای‌کاش‌» مادر شهید عبدالغفور نوربراهویی و مادران و پدران و همسران و فرزندان دیگر شهدا چه واژه‌هایی صف می‌کشند. واژه‌های حسرت‌بار از آرزوهای بربادرفته‌‌ی جوانانی که نهال عمرشان تازه جوانه زده بود و اکنون جای آن آرزوها را آه و حسرت‌هایی می‌گیرد‌ که چون غده‌ای در وجود خانواده‌های این جوانان پر‌پرشده ریشه می‌دواند و چون سوهانی روح آن را می‌خراشد و زخمی می‌کند. چنان زخمی که هیچگاه التیام پیدا نمی‌کند و روز به روز تازه و تازه‌تر می‌شود.

داستان شگفت سرزمین خدانور و عبدالغفور!

ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: شهیدانشهیدان قیام ۱۴۰۱
TweetShare

توصیه سردبیر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!
فراسوی خبر

تهدیدهای پاسدار رضایی، سلامی را هم در جهنم به رقص درآورد!

۲۰ مهر, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

واگذاری زمین‌های چابهار به افغانستان؛ ماجرا چیست؟

۱۹ مهر, ۱۴۰۵

ایران فردای تغییر؛ پرسش سخت‌تر از رفتن یک حکومت چیست؟

۲۴ مهر, ۱۴۰۵
زنده؛ حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

حکم اعدام زندانی سیاسی امیرحسن اکبری‌منفرد تأیید شد

۲۰ مهر, ۱۴۰۵
چرا پزشکان طبابت را ترک می‌کنند؟

چرا پزشکان طبابت را ترک می‌کنند؟

۲۱ مهر, ۱۴۰۵
رژیم ایران کدام مسیر را برای مرگ انتخاب خواهد کرد؟

رژیم ایران کدام مسیر را برای مرگ انتخاب خواهد کرد؟

۲۲ مهر, ۱۴۰۵
محاکمه مجدد امیرحسین مرادی؛ نماد دیگری از سرکوب عریان در شرایط پساجنگ

یورش وحشیانه به زندان اوین و نگرانی از سرنوشت امیرحسین مرادی

۲۴ مهر, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.