«رفیق، من نمیخواستم تو را بکشم. حالا برای نخستین بار میبینم که توهم آدمی هستی مثل خود من.
من همهاش به فکر نارنجکهایت، به فکر سرنیزهات و به فکر تفنگت بودم، ولی حالا بچههایت جلو چشمم است و خودت و شباهت بین من و تو. مرا ببخش رفیق. ما همیشه وقتی به حقایق پی میبریم که خیلی دیرشده. چرا هیچ وقت به ما نگفتند که شما هم بدبختهایی مثل خود ما هستید. مادرهای شما مثل مادرهای ما، نگران و چشم به راهند و وحشت از مرگ برای همه یکسان است و مرگ و درد وجان کندن، یکسان.
مرا ببخش رفیق. آخر چطور تو میتوانی دشمن باشی؟
اگر این تفنگ و این لباس را به دور میانداختیم آن وقت تو هم مثل برادر من بودی.
بیا بیست سال از زندگی من را بگیر ولی از جایت بلندشو».
این سخنان سربازی است که به جنازهی قربانیاش نگاه میکند ازکتاب «درجبهه غرب خبری نیست»، اریش مایا رمارک

اریش ماریا رمارک درکتاب «درغرب خبری نیست» که مشهورترین رمان ضدجنگ در سراسر جهان است، با نگاهی خشک و واقع بینانه به کوچکترین لحظات وحشت و بیدادگری، پلیدی و فرومایگی، وحشیگری و رقت و ترس و بزرگ منشی، سرگذشت گروهی از سربازان جوان و سرگردان آلمانی را مینویسد که در پیچ و خم گرداب آخرین روزهای جنگ اول جهانی نومیدانه جنگیدند و رنج کشیدند.
بیشتر بخوانید
دیواندره؛ جنگ تمام عیار بین مردم و نیروهای سرکوبگر
جنگ هیچ برنده ای ندارد
درست قبل از جنگ جهانی اول، بسیاری از روی سادگی فکر میکردند که اروپا «متمدنتر» از آن است که وارد جنگ شود. قبل از جنگ دوم، مردم امیدوار بودند که ستیزه جوییهای آلمان نازی بتواند مهار شود. در بسیاری از موارد جنگ، ما عادت داریم بیش از اندازه در مورد طول جنگ، مقیاس و نتیجهی آن خوش بینانه فکرکنیم. مانند جنگ اوکراین یا جنگی که در سوریه رژیم ضد بشری حاکم بر ایران به همراه دیگران به راه انداختند. جهان در جدال است و نوع انسان در نهایت خصومت.
دولتها چنگال تیز نموده و با یکدیگر ستیز میکنند. بنیان بشر است که زیروزبر میشود. هزاران بیخانمان و بی سروسامان و در هر سال هزاران هزار انسان در میدان نبرد و جدال آغشته به خاک و خون میشوند. وقتی با جنایتهای خونباری در جنگ روبرو میشوید، آنگاه نوشتهها، اندیشهها و شعارهایی که عنوان بشری را برپیشانی دارند چقدر باطل و پوچ به نظر میآیند. وقتی فرهنگ هزاران ساله بشر نتواند جلوی چنین خونریزیهایی را بگیرد چه ارزشی دارد. باز مردم عادی را وا میدارند که کورکورانه به جان هم بیافتند و سینه یکدیگر را بدرند.
«نمیدانم که درجنگ جهانی سوم از چه سلاحهایی استفاده خواهد شد اما در جنگ جهانی چهارم سنگ و چوب به کارگرفته خواهد شد». «آلبرت انیشتین»

روایتی دیگر
اولین بار که یک آلمانی را کشتم…ده سالم بود. پارتیزان ها مرا همراه خودشان به مأموریت میبردند. آن آلمانی روی زمین درازکشیده بود، زخمی بود.. گفتند هفت تیرش را بگیرم. سمتش دویدم، هفت تیر را با دو دستش چسبیده بود و به سمت صورت من نشانه گرفته بود. نتوانست تیراول را شلیک کند، من شلیک کردم.. کشتن یک آدم وحشت زدهام نکرد… درطول جنگ دیگر هیچ وقت به او فکر نکردم.
آدمهای زیادی کشته شدند، ما بین مردهها زندگی میکردیم. تعجب کردم که سالها بعد ناگهان خواب آن آلمانی را دیدم که من دارم پرواز میکنم و او نمیگذارد به پروازم ادامه دهم. در پرواز کردن مرا میگیرد، و با هم سقوط میکنیم. «سوتلانا آلکسیویچ نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۱۵»
باورهای جنگ
من درکشوری زندگی کردم که مردن را از کودکی به ما آموخته بودند. به ما درس مرگ میدادند. میگفتند وجود انسانها برای آن است که هرچه دارند ببازند، بسوزانند و خود را قربانی کنند. به ما درس میدادند که عاشق آدمهای مسلح باشیم. اگر در کشور دیگری بزرگ شده بودم، نمیتوانستم راهی که رفتهام را بروم.
شر، بیرحم است و باید خودت را درمقابل آن واکسینه کنی. ما بین جلادان و قربانیان بزرگ شدیم. پدر و مادرهای مان در هراس زندگی میکردند و همه چیز را به ما نمیگفتند. اما هوای زندگی ما آلوده بود. شر از ما چشم بر نمیداشت. حقیت در یک دل و یک ذهن جا نمیگیرد، حقیقت به نوعی پراکنده و پاره پاره است. درست بعد از جنگ جهانی دوم «تئودورآدورنو» فیلسوف آلمانی در بهت و هراس نوشت «شعر سرودن بعد از آشویتس وحشیگری است.» «سوتلانا آلکسیویچ»







