نگاهی دوباره به زندگانی میرزا رضا کرمانی
در تاریخ ایران کمیاب نیستند که در قبال ضربات سنگین سرنوشت و بیعدالتیها از اعماق وجود خود سرکشی نشان دادهاند و به این بیعدالتیها شوریدند. میرزا رضا کرمانی «ملقب به شاه شکار» از جمله افراد نادریست که نه تنها زندگی آرامش به صورت ظاهر دستخوش تغییرات گشت، بلکه بسبب همان ضربات سنگین نامرادیها و بیعدالتیها، آن چنان مسیر زندگیش تغییر و تحول یافت که با هیچ معیار و مقیاسی قابل درک نیست.
تولد شاه شکار «میرزا رضا»
میرزا رضا کرمانی در سال۱۲۲۶خورشیدی در روستای شمس آباد از روستاهای رفسنجان متولد و در۲۱ مرداد ۱۲۷۶در میدان مشق تهران به دارآویخته شد و دو روز جسد او را آویخته نگه داشتند. میرزا رضا کرمانی ملقب به شاه شکار از شاگردان سید جمالالدین اسدآبادی و قاتل ناصرالدین شاه بود. او برای شکایت از حاکم کرمان به تهران آمد، اما مورد آزار نایبالسلطنه کامران میرزا قرار گرفت و مدتها همراه حاج سیاح محلاتی و چند تن دیگر در زندان محبوس بود. وی پس از آزادی جزو مریدان سید جمالالدین اسدآبادی شد.

میرزا رضا کرمانی بهشدت تحت تأثیر تعلیمات سید جمال قرار گرفته بود. وی در شهر به قصد کشتن کامران میرزا یک پنجلول روسی خرید، اما مدتی بعد قصدش را تغییر داد و تصمیم گرفت کسی را که فکر میکرد ریشه تمام ستمهاست از میان بردارد. بسیاری از پژوهشگران کشته شدن ناصرالدینشاه را از عوامل مؤثر در شکلگیری جنبش مشروطه میدانند.
زندگی میرزا رضا
معاش خانواده او از قبل ملکی بود که درکرمان داشتند و از دستشان گرفتند. میرزا رضا به ناچار از کرمان به یزد آمد و به طلبگی پرداخت. خط و ربط خوبی داشت، نامههای خود را به اشعار سعدی و حافظ میآراست و نوشتههای او از طنز اجتماعی بیبهره نبود.
همسر میرزا رضا دختر «آزاد خان» بود. میرزا رضا در سالهای ۹۰ ـ ۱۲۸۹ ق / ۷۴ ـ ۱۸۷۳ م، در تهران جوانی بیست و پنج ساله بود. در خدمت بازرگان معتبر حاج محمدحسن امین الضرب دستفروشی میکرد. بدان معنا که شال و پارچه به در خانه بزرگان و رجال میبرد. و پول آن را برای حاج محمدحسن وصول میکرد و چیزی هم نصیب خودش میشد. یکبار به سپهسالار شال فروخت و صدراعظم طلبش را نپرداخت و میرزا رضا از پای ننشست، و برای دریافت حقش ایستادگی کرد.
سپهسالار حکم کرد عمامه را از سرش برداشتند و برگردنش انداختند. میرزا رضا از اناق بیرون آمد و دستار را دوباره بر سر بست و برای طلب پول باز به اتاق سپهسالار رفت. سرانجام پولش را دادند. این آخرین بار نبود که او با خصلت و خست اولیای قدرت آشنا میشد. میرزا رضا میرفت که قدم به قدم ماهیت هیأت حاکم بهره کش را دریابد.
میرزا رضا در وکیل آباد کرمان
میرزا رضا و معین التجار وارد کرمان شدند و به وکیل آباد رسیدند. او جهت اصلاح قنوات و امر آبیاری همت میکند.
معین التجار رفته رفته دلسوزی میرزا رضا را برای ملک و قنات و دهقانان خطری برای منافع خود میدید و با بدگوئی از او میکوشد تا او را در نزد مردم خراب کند. میرزا رضا در طی اقامت خود در وکیل آباد به دقت اعمال و گفتار معین التجار و بستگانش را زیر نظر میگرفت و زد و بندهای مالی و رشوههای او را افشا میکرد از این رو طی توطئهای توسط داروغه او را به فلک میبندند و شکنجه میکنند و معین التجار او را از سر باز میکند.
اعتراض میرزا رضا
در۲۰ جمادی الاولی ۱۳۰۸ به دستور حکومت بیست سواره نظام به صحن حضرت عبد العظیم هجوم بردن، سید جمال الدین را به ضرب و شتم دستگیر نمودند. کسی از ترس معترض نشد، تنها میرزا رضا بود که به قول همگان، فریاد میزد: مردم چرا ایستادهاید. چرا هیچ نمیگوئید، شهامت داشته باشید، اجازه ندهید اینطور ظلم بکنند. سوراران دولتی میرزا رضا را به اتهام ایستادگی در برابر دستورات حکومتی به سختی تنبیه کرده چوب زدند و از همراه شدن با سیدجمال باز داشتند.
میرزا رضا بار دیگر به تهران بازگشت و به کار دستفروشی پرداخت. ۱۵ رمضان ۱۳۰۸ میرزا رضا را در بهجت آباد دستگیرکردند. او با دوستان خود قرارگذاشته بود که در آن روز در قهوه خانهای گردهم آیند و در باره تبعید سید و وضع و حال خودشان گفتگو کنند. در قهوه خانه رئیس پلیس رجبعلی خان سرتیپ که مشهور بود، مجال نداد چند چوب به سروکله میرزا رضا زد و او را با ده پلیس که همراه داشت برد. بنابراین میرزا رضا به مدت چهار سال به زندان رفت. در این مدت عصیان و شورشهای زیادی در کشور بر پا میشد و نهضت تنباکو آغاز شده بود.
شکنجه شدن میرزا رضا
نماینده انگلیس ۵ روز پس از دستگیری میرزا رضا گزارش کرد: این روزها در تهران، چندین نفر بازداشت شدهاند و از آن جمله میرزا رضا نامی از اهالی کرمان است مکاتبات محرمانهاش نشاند داد که یکی از عمال عمده سید جمال الدین است. ظاهرا سخنگوی اوست و تبلیغ میکند که انگلستان حکومتی است ستم پیشه و مردم را وحشیانه به بند کشیده است…» این زندانی دو طپانچه همراه و آشکار اعلام کرد هدف آن کشتن شاه و صدراعظم است. هرچه میکنند حاضر نیست اسرار مهمی از همدستان خود افشا کند.
ترورناصرالدین شاه
۱۷ دیقعده ۱۳۱۳ ق ـ ۱مه ۱۸۹۶
میرزا رضا کرمانی در حالی که نام خود را به عنوان «نوکر» درتذکره شیخ ابوالقاسم برادر کوچک شیخ احمد روحی ثبت کرده بود. همراه او راهی ایران گشت به گفته خودش در بارفروش یک «پنج لول روی» از شخص میوه فروشی که «برای بدکوبه میوه حمل میکرد» خریداری نمود و بطور«مخفی» وارد تهران شد. خودش میگوید در تهران توقف نکردم چرا که «متهم بودم و مرا میشناختند، روز دوم شوال ۱۳۱۳ وارد حضرت عبدالعظیم شد.
نخست در کاروانسرای حاج علی مسکن گزید، پس از چند روز از فراش آستانه خواست تا «جایی در صحن» برایش تدارک ببیند. میگفت آمدهام عریضه بنویسم. میرزا رضا را در گشواره بالاخانه، سمت غربی صحن منزل دادند. درب این بالاخانه به پشت بام و درب پشت بام به دالان صحن باز میشد و آیند و روند را سخت مینمود. در نتیجه رفت و آمد میرزا رضا نمیتوانست جلب توجه نماید.
شاه نزدیک ظهر به حضرت عبدالعظیم رسید. وارد بقعه متبرکه شد، طوافی کرده، قالیچه و جا نمازخواست. به ناگاه «ازطرف چپ، شخصی دست از زیرعبا در آورده، کاغذ بزرگی بعنوان عریضه به طرف شاه دراز کرد. صدای پیشتاب شش لول از زیرکاغذ عریضه بلند شد». شاه همین قدر توانست بگوید: «مرا بگیر… شاه را گرفتم. پنج شش قدم با پای خودش آمد، بعد بیحس شد…».
در هراس از بروز ناآرامی
بر آن شدند که مرگ شاه را پنهان دارند. امین السلطان اعلام داشت که شاه سالم است. در دم پیکی به سفارت انگلیس گسیل داشت. وزیر مختار دریافت که خبر جدی است. در بازگرداندن جسد به کاخ همه کوششها بکار بستند تا مردم خبردار نشوند. جسد را درکالسکه نشاندند. عینک دودی بر چشم او زدند. و از پشت و طرفین او را محکم نگاهداشتند و نمایشی دادند که گویی شاه زنده است و گاه گاه دست جسد را به مردم تکان میدادند چنین بود که از رهگذران هیچ یک چیزی نفهمیدند. در کفن و دفن هم خواستند طوری رفتارکنند که بیسر و صدا انجام گیرد.
بدین سان جسد ناصرالدین شاه را همانند گدائی شستند چنانچه در آن روز به قدر یک کفن از آنچه خودش را مالک بر آن میدانست به او نرسید. روزنامه رسمی کشور چند روز بعد خبر ترور شاه را بی آنکه نام قاتل را ذکرکند بدست داد. واکنشهای داخله و خارجه متفاوت بود. گفتند: معلوم شد قاتل میرزا محمد رضا نام کرمانی است که هم بابی است و هم از حزب ملکم خان و جمال الدین است. مرگ ناصرالدین شاه اوضاع کشور را به هم ریخت و ناخرسندان و مخالفان سیاسی را برانگیخت.
میرزا رضا سرسازش با ستمگران را نداشت
میرزا رضا کرمانی در بازجویی ابراز داشت که با میرزا آقا خان و سیدجمال و ایرانیان استانبول آشنایی داشته است.
دفاعیات و بازجوییها و روحیه شورشگری او شور و مقاومت را در هر خوانندهای بر می انگیزاند.
میرزا رضا را به حالت نیمه اغما به شهر آوردند در تهران نخست او را درحیاط آبدارخانه کاخ زندانی کردند. در حالتی که جز یک پیراهن که اغلب جایش پاره بود، هیچ لباس در بر نداشت. دستهایش هم از بازو به عقب بسته بودند هم ازمچ پا. از بس کتک خورده بود بیهوش افتاده بود. یک گوش او را در وقت گرفتنش کنده بودند. یک دستمال چرکی برسرش بسته بودند چنان مضروب و شکنجهاش کرده بودند که به سختی شناخته میشد. از آنجا که مرگ را نزدیک میدید، واهمهای نداشت. «مثل بلبل و نهایت فصاحت اظهار رشادت میکرد و خوشوقت بود از این کاری که کرده است».
ایستادگی میرزا رضا
یکی از نوکرهای شاه از او پرسید. «شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟» جواب شنید: «کدام جرم از این بزرگتر که مثل تو را به خلوت راه دهد».
شاهزاده فرهاد میرزا جلو رفت و محض نکوهش چوبی بر سر او کوفت. میرزا رضا به ریشخند گفت: « شاهزاده این کارها چیست، اگر مردی، کار مردانه بکن». فرهاد میرزا آنچنان به خشم آمد که خواست او را با چاقو بکشد. میرزا رضا حرکات شاهزاده را مسخره کرد و زیر لب خندهای زد.
به او گفتند: سیدجمال الدین اسدآبادی حالا به ریش تو میخندد. او جواب داده بود که حتماً ریش من خندهدار است.
دیگری گفت «تو را میکشند» میرزا رضا گفت: «پس من که او را کشتم آنجا ایستادم، نمیدانستم مرا میکشند؟» اکنون نگران بود از اینکه «سایر همفکران و همدستان او هم از اینکه پس از قتل شاه صدراعظم را نکشته است وی را ملامت» خواهند کرد. هر چه کردند نام یاران و همدستان را از زبان میرزا رضا بشنوند کامیاب نشدند. او فقط از «وطنخواهی» گفت و «غالب مطالب را مخفی داشت» در تمام طول بازجوئیها گفت: «شریکی ندارم».
دفاعیات میرزا رضا زیباترین متون ادبیات سیاسی معاصر
در این جا جان کلام او را از بازجوئیها و در انگیزه ترور بدست میدهیم.
او گفته بود شاه را کشتم برای اینکه مردم را آسوده کنم. شاه را کشتم چرا که ممکلت را دست نشانده بیگانگان کرد.
شاه را کشتم برای رعیتی که فراری داد و به «حمالی» به قفقاز و عربستان روانه کرد، شاه را کشتم به خاطر حکامی که بر مردم گمارد، و جان و مال و ناموس یک ملت را به دست تعدیات آنان سپرد. شاه را کشتم تا تیشه به ریشه زده باشم، من آن درختی را «از بیخ» انداختم که ثمرهاش «این ارازل و اوباش بیپدر و مادر» هستند که «بلای جان» مردم گشتهاند. درختی که «زیرش همه قسم حیوانات موذی و درنده، گرد آمدهاند. «ماهی از سرگنده گردد نی زدم».
شاه را کشتم تا «حیات ابدی» یابم ارزش زندگانی این جهان به پنج سال بیشتر یا کمتر زنده بودن نیست، به زندگانی ارزشمند است. من «مرد بزرگی» هستم و «نام مردان بزرگ تاریخ را گرفتهام» زیرا این «بار سنگین» را من از«قلوب» مردم برداشتم. شاه را کشتم تا مردم بدانند من در«ظلمی» که کشیدهاند با آنان سهیم بودم.
ارزیابی از انگیزه قتل ناصرالدین شاه
درستترین ارزیابی از انگیزه قتل، از آن کسانی بود که ناخرسندی روز افزون و عوارض جنبش تنباکو را «عامل غیرمستقیم قتل ناصرالدین شاه دانستهاند. براون میگفت خشم مردم بود که «کار را بدانجا رساند». برانگیزاننده این نارضائی و این خشم در واقع خود غربیان و استبداد شاه بود. خون ناصرالدین شاه در واقع خونبهائی است که ایران برای استعمار و منافع غرب پرداخت.
میرزا رضا جایی گفته است: «روزی که مردم این مملکت بفهمند من با کشتن ناصرالدینشاه چه خدمتی به مملکتم کردم. این چوبه دار رو زیارت میکنند».
«یک با فرصت پیش آمد که شاه را در باغ بکشد ولی چون یهودیان در باغ بودند. ترسید که قتل را به گردن آن بیگناهان بیندازند»
.منابع ازکتابهای ۱ـ کارنامه و زمانه میرزا رضا کرمانی ۲- میرزا رضا کرمانی پرویزخطیبی ۳ـ تاریخ بیداری ایرانیان.
