زندگی زنان تحت حاکمیت خامنه ای محروم از همه امکانات زندگی
سرنوشت محبوبه بازگو کننده روایتی تلخ و دردناک از زندگی زنان و دخترانی است که درحاکمیت سیاه ستم، همچون گلهای نوبهاری پرپر میشوند. محبوبه تنها دختری نیست که زندگی دردناک او در فاصله بین دو نقطه تولد و مرگ در آتش سپری شد و سرانجام در آتش سوخت. هزاران تن از دختران و زنان ایرانی در حاکمیت سیاه که امروز سراسر ایران را در اندوه و ماتم برده است، این گونه عمرشان همچون هیمههایی خشک در کوره زندگی می سوزد و خاکستر میشود.
محبوبه که بود؟
محبوبه اهل مشهد بود و تنها ۳۲ بهار از زندگی او گذشته بود. او در ۱۹ سالگی ازدواج کرد. اما یک سال بعد به خاطر اینکه همسرش معتاد بود، از هم جدا شدند. وی در یک تولیدی مشغول به کار میشود و با منبع درآمد ناچیزیش روزگار را به تلخ کامی میگذراند.
آخرین صحبتهای محبوبه با مادرش
روزنامه حکومتی شهروند داستان تلخ محبوبه را در گفتگو با مادر جگوسوخته اش این گونه روایت می کند؛ «محبوبه اواخر وقتی زنگ میزد. زود قطع میکرد. صدایش یک جوری بود. دخترم وقتی آن روزها تماس میگرفت واقعا در آنجا زندانی بود. از صدایش فهمیدم که وضعیت مناسبی ندارد. گفت فردا بر میگردم. فردایش برنگشت. دوباره تماس گرفت. گفتم چرا برنگشتی؟ گفت دستگاه عابر بانک کارتم را خورده و من نتوانستم پول را برداشت کنم و برگردم. دیگر تماسهایش قطع شد و هیچ خبری از او نداشتم.» [فیلم دخترمعترضی که شاگرد اول دانشگاه بود و حالاکف خیابان است]
پایان زندگی پر مشقت
مادر در جستجوی جگرگوشه اش خودش را به آتش میزند، اما خبری از او نیست. معلوم نیست کجا رفته و به چه سرنوشتی دچار شده است؟ مادر نذر و نیاز میکند اما فایدهای ندارد. دخترک معصوم در چنگال مرگ گرفتار شده و نتوانسته خودش را نجات دهد.
مادر بعد از جستجوی بسیار در می یابد که دخترش توسط قربانیان دیگر همین جامعه استبداد زده کشته شده. اما اینکه چگونه و کجا هیچ نمی داند. این قصه بسیاری از زنان ایرانی است.
چه بسیار دختران جوان دیگری که در سایه حاکمیت ستمگر ولایت فقیه به این سرنوشت دچار میشوند و داستان آنها هرگز شنیده نمیشود. چهل روز بعد از آخرین تماس محبوبه، اداره آگاهی تهران با مادرش تماس میگیرد و سرانجام او را بر بالین گل پرپرشده اش میبرند. او باور ندارد که جسد متعلق به دخترش باشد. او میگوید محبوبه دختر مهربان و مظلومی بود. برای همین است که دلم دارد آتش میگیرد.
صدها محبوبه دیگر هستند که اینگونه میسوزند و دلهای بسیاری را هم به آتش میکشند. مادران و زنانی که در این شرایط دردناک و اسفناک معیشتی همه سختی ها را باید تحمل کنند. سوالی که هر ذهنی را به خود مشغول میکند که چرا؟ چرا باید فرزندان ایران اینگونه زندگی سراسر رنج و پر از محنتی باید داشته باشند؟ و چرا باید قربانی جامعهای باشند که خمینی وعده داده بود که به مقام انسانیت میرساند.
انسانیت که در ناصیه حکومت نیست، محصول آن زندگی محبوبه و محبوبههای دیگرمیشود. سرزمینی که بیگمان شیطان هم دیگر رغبت قدم گذاشتن به آن را ندارد. چون اندیشه ولایت فقیه همه خاک ایران را در منجلاب اهریمنی خود فرو برده است. اما نور امید و روشنایی وگرمایی هست که بر دوش سواران راه، به سوی اهریمن حاکم درحرکت است. آنان بر اهریمن پیروز خواهند شد و تاریکی و ستم و ماتم از این خاک رنج دیده، رخت برخواهد بست. [قرچک ورامین بزرگترین زندان زنان درخاورمیانه؛ فراخوان گزارشگران بدون مرز]
بیماری افسردگی برای زنان
امروز در ایران تحت ستم و جنایت ویران کنندگان زندگی، بیماری افسردگی در همه تار و پود جامعه رواج پیدا نموده است. مردم و بخصوص زنان در گرداب سیاهی گرفتار آمده اند و همه درهای روشنایی و امید را به روی آنها بسته اند و اگر نبود نسیم امید که از لابلای دیوارهای سنگی و از میان نفسهای آلوده وحوش، چهره زندگی مردم را نوازش میکرد، بیگمان انگیزهای برای تداوم زندگی میسر نبود.
آخر این چه زندگی است که باید در میان درد و رنج در دایره گرسنگی و بیماری و بی چیزی سپری شود؟ شاید خوشیها در قلعه شیطان به زنجیر کشیده شده و غم واندوه و افسردگی همچون زنجیر بر طوق گردن زندگی مردم آویخته شده است و بار گران آن کمرها را خمیده و زندگی را درخمودگی گرفتار نموده است.







