شبرنگ به تاریخ؛ میرزا رضا چرا و چگونه ناصرالدین شاه را ترور کرد؟
روز بیست و یکم مرداد سال ۱۲۷۵شمسی، میرزا رضا کرمانی شهید راه آزادی ایران اعدام شد. چند ماه قبل از آن میرزا رضا کرمانی، ناصرالدین شاه قاجار پادشاه مستبدی را که بهمدت ۵۰سال با خشونت و دیکتاتوری بر ایران حکومت کرده و در دوران شکوفایی اقتصادی- اجتماعی اروپا، میهن ما را بهقهقرا برده بود، در حرم حضرت عبدالعظیم با شلیک گلوله از پای درآورده بود.
حاج سیاه در صفحه ۶۹۴ کتابش داستان میرزا رضای کرمانی و ترور ناصرالدین شاه را شرح می دهد. حاج سیاه که خود همزمان با ناصرالدین شاه می زیست تلاش کرد که در این نوشته تصویر کاملی از زندگی مردم در زمان ناصرالدین شاه ارائه کند. او در این قسمت از کتابش روی نحوه ترور ناصرالدین شاه متمرکز شده است.
قضیه میرزا رضا در طهران: عید نوروز سنه ۱۳۱۳ -۱۲۷۵
میرزا رضا را که با ما از قزوین آمد، رها نکرده و او را بسبب فحاشیهای زیادش در حبس قزوین در انبار دولتی حبس کرده بودند، چهار سال گرفتار بود. در غره ماه ربیع الثانی سنه ۱۳۱۳ قمری از حبس مرخص و اخراج بلد کرده، مقرر کردند در طهران نماند . شنیدم باسلامبول نزد آقا سید جمالالدین که در آنجا محترما متوقف بود و دولت عثمانی معاش او را به وسعت کفالت می نمود رفته است.
صدر اعظم میرزاعلی اصغر خان و اغلب مامورین و حکام در اعمال سابقه باقی بودند، مگر بعضی تغییرات شده بود. بحسب ظاهر ایران در کمال امنیت بود و ارکان دولت، بموجب قدمت شاه و معرفت او باشخاص و مجاری امور در مملکت اقتدار کامل داشتند، لکن بموجب عادت جاریه در عالم و خصوصا در سلطنت استبدادیه همیشه رقابت ومخاصمت برای مقام و جاه در میان بزرگان درگاه و کارشکنی از یکدیگر جریان داشت. نفوذ روس و انگلیس در خط جریان خود هر روز یک قوه معنوی مملکت را می کاست و روحانیت ایران تحت نفوذ بود.
در همین زمینه
جشن پنجاهمین سال شاهنشاهی ناصرالدین شاه
چون سال پنجاهم سلطنت ناصرالدین شاه بود، شاه را یک شعف فوق العاده بود و مصمم بود که یک جشن بزرگی در طهران و در تمام بلاد ایران برای سال پنجاهم سلطنت برپا نماید. بدول خارجه هم اطلاع داده بود. تا اینکه ماه رمضان سر آمد، شروع کردند بفراهم کردن اسباب جشن و سرور و از طرف ناصرالدین شاه به همه حکام ولایات امر شد که تهیه ببینند.
هشتم ما شوال بود که خدمت حاجی شیخ هادی نجم آبادی بودم.
گفت:« خبر دارید که میرزا رضا دیروز از اسلامبول وارد طهران شده؟ من باور نکردم، زیرا احتمال نمی دادم که با آن صدمات جانی و حبس و خرابی خانه وپریشانی ومردن اولاد و تبعید خود او که شرط کردهاند بایران نیاید، او بچه جرأت بایران آمده و برای چه آمده؟
حاجی شیخ هادی فرموده: من اشتباه نکردهام. دیشب آمده بود اینجا و از من جویای سلامتی زن و بچه خودش گشت. من بیشتر حیرت کردم و حتم کردم که او بخیال بدی بایران برگشته و خوابی را که درحبس قزوین دیده بودم برای حاجی شیخ هادی حکایت نمودم… چون دلسوختگی و جسارت او را می دانستم فکر کردم ممکن است کاری کند که اسباب زحمت جمعی کثیر گردد. پس با مشورت با جناب اقای شیخ هادی بآقا سید جعفر معین التولیه نوشتم: از قراریکه شنیدم میرزارضا بطهران آمده و یقین در طهران نمی ماند.گمان دارم که در حضرت عبدالعظیم باشد. استدعا میکنم که تحقیق کنید آیا صحت دارد یا نه؟…
ورود میرزا رضا به طهران با هدف ترور ناصرالدین شاه
معین التویه تفحص کرده نیافته بود تا یکی از خدام گفته بود: الان با لباس مبدل در یک ایوان نشسته بود. گماشته من با معین التولیه رفته از دور دیده شناخته بودند. … پس معین التولیه آنچه من نوشته بودم تحقیق کرده و خودش با آدم من بطهران آمده گفت؛ از او پرسیدم تو چرا از خدمت آقا سید جمال چشم پوشیدهای؟ جواب داد:حضرت آقا به من کمال مرحمت داشته از هیچ چیز دریغ نداشت، لکن اسلامبول که ترک هستند از ندانستن زبان به من بد می گذشت. آمدم بایران میان هموطنان وهمزبانان خودم… گفتم الان چه خیال داری؟ گفت: بشاه و نایب السلطنه و صدراعظم عریضه کردهام که یا اطمینان بدهند که عیال و اطفالم را برداشته و از این شهر بروم. گفتم چه جواب داده اند؟ گفت: هنوز جواب ندادهاند…
گفتم : آقای معین التولیه ! این جواب میرزا رضا بنظر من صحیح نمی آید. بخاطر دارید که وقتی سیدجمال را با آنحال از بست بیرون کشیدند و یک پول نداشت، مختارخان میرزا رضا را چوب بسیار زد و پس از اینکه از فلک باز کرد پرسید: حالا باز با سید جمال همراهی میکنی؟میرزا رضا گفت: بلی! الان رها کنید با پای زخمدار، گرسنه دنبال او رفته دست بر نمیدارم. حالا چگونه است که در حالی که سید جمال همه نوع وسعت و رفاهیت دارد از خدمت او دوری گزیده؟… گفتم: فعلا در حضرت عبدالعظیم به چه کار مشغول است؟ گفت: طبابت سر اطفال کچل را میکند!
در همین زمینه بخوانید
پیش بینی نویسنده مبنی بر اینکه میرزا رضا قصد ترور ناصرالدین شاه را دارد
گفتم: اعتقاد من این است که او بخیال کار مکروهی آمده، می ترسم اقدامی کند و اسباب مرارت و زحمت مردمان بی تقصیر شود و پای عده زیادی بی گناه را بمیان کشد… گفتم ؛ او سوءقصد یا بشاه می کند یا نایبالسلطنه یا صدر اعظم… به صدر اعظم نوشتم: میرزا رضای دلال که چهار سال حبس بود و نایب السلطنه بیرونش کرده و التزام گرفت که در ایران نماند باسلامبول رفته و برگشته الان درحضرت عبدالعظیم بستی است.
شکی نیست تا فعل از فاعل صادر نشده و به مفعول نرسد مورد مؤاخذه نیست و قصاص قبل از جنایت هم صحیح نیست. بنده خبرنگار و جاسوس نیستم، لکن این شخص صدمه دیده و آدم جسوری است، گمان من بر این است که قصد بدی دارد که از نزد مثل آقا سید جمالالدین باینجا که نه برای او دنیا هست و نه راحت نه آخرت آمده.این شخص بلباس مبدل آمده و با دو نفر همراه بوده….من در این عرض خود هیچ غرضی ندارم جز اینکه لازم میدانم احتیاط شود. او را میتوان با مساعدت مالی از اینجا خارج کرد تا خیال آسوده شود. این مطالب را آقای معین التولیه تحقیق و مذاکره نموده ک الان در منزل بنده حاضر است».
کاغذ خود را برداشتم که بدهم وزبانی هم مطلب را بگویم، دیدم از کثرت جمعیت که برای ترتیب جشن پنجاهمین سال سلطنت شاه گرد آمده بودند مجال کاغذ دادن و حرف زدن نیست. برگشتم. با معین التولیه مذاکره کردیم. او گفت: تاخیر این کاغذ صحیح نیست. با نوکر فرستادم. داده بود لیکن جوابی نرسید…
ناصرالدین شاه به زیارت عبدالعظیم می رود!
روزهای جمعه گاهی ناصرالدین شاه بحضرت عبدالعظیم(ع) بزیارت می رفت اما ترتیب حرکت ناصرالدین شاه طوری بود که احتمال نمیرفت مانند میرزا رضایی بتواند بحضور او برسدیا عریضه بدهد. آن روز هم ناصرالدین شاه بواسطه مبارکی جسن پنجاهم سلطنت برای زیارت حضرت عبدالعظیم حرکت می کند. من بعد از ظهر در منزل خوابیده بودم آمده بیدار کرده گفتند: میرزا زین العابدین خان منشی سفارت انگلیس در بیرونی است و شما را می خواهد. تا نشستم گفت: خبر تازه چه دارید؟ گفتم : من در خواب بودم ازجایی خبر ندارم. گفت : من خبر تازه مهمی دارم. در حضرت عبدالعظیم شاهرا تیر زدهاند. حیرت مرا گرفته گفتم: زننده را میدانید؟ گفت: هنوز معلوم نیست. گفتم باید میرزا رضا باشد. این میرزا رضای کرمانی است.قضای آسمانی و بلای ناگهانی کار خود را کرد، یقین کشته است…
ترور و مرگ ناصرالدین شاه
پس برخاسته بپارک صدر اعظم رفتیم ببینیم چه خبر است. رسیدیم محمد تقی خان با کالسکهچی صدر اعظم حرف می زدند. کالسکهچی رفت. پرسیدم: چه شده؟ گفت: ناصرالدین شاه را تیر زدهاند، لکن صدر اعظم او را بارک رسانیده گویا خطر ندارد. گفتم: صحیح مطلب را به ما بگو . ما مردم بازاری نیستیم و مخفی هم نمی ماند. گفت: « شاه رفته بحضرت عبدالعظیم و در آنجا گفته من می خواهم مثل این زوار زیارتی کنم ونگذاشته که خدام بنحو سابق تمام زوار را بیرون کنند،
کمی آدم در گوشه وکنار بوده، میرزا رضا حاضر بوده و فورا از جای خود برخاسته شش لولی برداشته در میان لوله کاغذی عریضه مانند گذاشته در دست گرفته و خود را مانند ملتجی بضریح چسبانده، شاه زیارت خوانده و فرموده سجاده بیندازند نماز بخواند، تا روی سجاده رفته میرزا رضا کاغذ را در دست بلند کرده و روبشاه گفته: قربان این عریضه را بگیر و بخوان و بداد این مردم بیچاره ی مظلوم برس! شاه دست دراز میکند عریضه را بگیرد، او طپانچه را آتش میکند. گلوله بقلب شاه وارد شده گویا همین قدر توانسته بگوید : صدر اعظم سوختم و دو سه قدم رفته افتاده.
دود طپانچه در حرم پیچیده. صدراعظم و دیگران حاضر بودهاند، ریخته شاه را برداشته بمسجد بالای سر روی قالیچه رو بقبله خواباندهاند، فورا تسلیم روح کرده، لیکن صدراعظم بچابکی او را روی سینه گرفته و فورا امر کرده کالسکه حاضر کردهاند و مثل اینکه شاه زنده است، با او سخنگویان بکالسکه گذاشته، عرق بیدمشک خواسته مثل اینکه بشاه می خوراند و هی می گفته: بله قربان!…
میرزا رضا همان طور چسبیده بود بضریح بی آنکه حرکتی بکند و یا این کار را اهمیت دهد تا تغییر حال بدهد یا توسل بگریختن و غیره کند،ایستاده بوده و مردم سبیل او را کنده، یکی ریشه اورا کنده، یکی گوش را بدندان پاره کرده و مشت و سیلی می زدهاند و خواسته اند او را بکشند، صدر اعظم نگذاشته، امر کرده او را مقید کرده نگاهش دارند تا تحقیقات بعمل آید…







